۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

زندگینامۀ استاد پوهاند دکتر مجاور احمد زيار

دکتر مجاور احمد زيار، زبان‌شناس و ایران‌شناس افغان


فشردۀ از زندګينامۀ استاد پوهاند دکتر مجاور احمد زيار زبان‌شناس، آريانشناس، ادبياتشناس، نژادشناس، باستانشناس، تاريخنويس، منتقد اجتماعی، شاعر، نويسنده، داستاننويس، پژوهشګر، مترجم، فلکلوريست و ژورنالست.

استاد پوهاند دکتر مجاور احمد زيار به تاريخ ٣١/٣/١٣١۵ خورشيدی مطابق ۵ اپريل ۱٩۳٧ ميلادی در يکی از روستاها واقع در دامنه‌های سپين غر(شنوار) به نام حصارک مربوط ولسوالی رود مزينه ولايت ننګرهار افغانستان در يک خانوادۀ بی بضاعت چشم به جهان کشوده است. در سن ٩ سالګی که هنوز شاګرد صنف سوم مکتب بود، از سا يۀ پدر محروم شده و با مادر و دو برادر کوچکش زندګی مشقت‌باری را تا پايان مکتب ابتدايۀ شش ساله متحمل ګرديده است.

در سال ١٣٣٢خورشيدی با ګذراندن امتحان شمول در زمرۀ شاګردان مستحق ليليه، چانس شمول در دارالمعلمين کابل را به دست آورد که تا سال ١٣٣٧ آن را به پايان رسانيد. سپس تحصيلاتش را در پوهنځی زبان و ادبيات پوهنتون کابل، در رشتۀ زبان و ادبيات پشتو تا درجۀ لسانس ادامه داد.

مدت چهار سال به حيث عضوی کادر علمی و تحقيقی پوهنځی ياد شده و موئسسۀ زبانشناسی مربوط به ګردآوری و پژوهش ګويش های حدود دوازده زبان بافلکلورهای مربوط در اطراف و اکناف کشور در چهارچوب پروژۀ اطلس زبانشناسی افغانستان از سوی يونسکو و زير نظر آريانشناسان اروپايی پرداخت.در پاداش همين فعاليت های پژوهشی سکالرشيپ کشور سويس رانصيب ګرديده، تحصيلات عالی تا بلندترين درجۀ اکادميک «دکترای ديفل» در رشته‌های زبانشناسی عمومی، آريانشناسی و نژادشناسی در پوهنتون برن را به دست آورد.

تدريس در فاکولتۀ زبان و ادبيات را از سرګرفت و در عين حال مسئووليت ګردانندګی پس از برګشت از سويس در آ غاز سال ١٣٥١ خورشيدی (آوايل مارچ ١٩٧٢ ميلادی) کار مجلۀ وژمه و نشرات ديپارتمنت زبان وادبيات پشتو برايش سپرده شد.

پس از تحول ٧ ثور ١٣٥٧ مدتی رياست مرکز بين‌المللی تحقيقات پشتو در اکادمی علوم افغانستان را با حفظ حقوق استادی پوهنتون به پيش برد. سپس رهسپار زندان پلچرخی ګرديد.بعد از رهايی از زندان به حيث عضو کميسيون احيای موزيم ملی و همزمان عضو کميتهء نظارت و کنترول نشرات راديو- تلويزيون واخبار و جرايد کار کرد.

به تعقيب آن رياست سازمان صلح و همبسته ګی و دوستی افغانستان را به عهده ګرفت.

از خزان سال ١٣٥٩ تا اواخر سال ١٣٦٢ خورشيدی به حيث رئيس فاکولتۀ زبان و ادبيات پوهنتون کابل ايفای وظيفه نمود. از سال ١٣٦٣ تا ١٣٦٥ به صفت استاد مهمان وظيفۀ تدريس افغانشناسی در شعبۀ آريانشناسی پوهنتون هومبولت برلين را به پيش برد. پس از برګشت به کشور باز هم وظيفۀ استادی در فاکولتۀ زبان و ادبيات را ادامه داد.

با سقوط حکومت دکتر نجيب‌الله و رسيدن مجاهدين بر سر قدرت در ٨ ثور ١٣٧١ کابل را همراه با فاميلش به قصد پشاور ترک ګفت. مدتی به حيث استاد و رهنمای پروګرام ماستری و داکتری در ديپارتمنت پشتوی پوهنتون پشاور اشتغال داشت و در ضمن کارهای پژوهشی ادبی، علمی و فرهنګی که در پهلوی تدريس از مصروفيت‌های هميشګی اش به شمار ميرود، را درآنجا ادامه داده، و افزون بر مقاله‌ها، شماری از کتاب‌های علمی و ادبی را به هزينۀ شخصی به چاپ سپرد. با وجود اين همه مصروفيت‌ها علايقش را با پوهنتون کابل يکسره قطع ننموده، با تحمل نا هنجاری ها در کشور در پوهنځی مربوط، کار تدريس را تا اواخر سال ۱٩٩۵ ماهی يک هفته نيز به پيش برد.

اواخر سنبلۀ ١٣٧٥ مطابق ستمبر ١٩٩٦ با استفاده از ويزۀ قانونی از سفارت انګلستان در اسلام‌آباد رهسپار اين ديار شده و تا اکنون زندګی جلای وطن را با فاميلش در شهر پوهنتونی اکسفورد به سر ميبرد، ولی رشتۀ پژوهش های علمی از راه ارتباط وهمکاری با شعبات خاورشناسی پوهنتون‌های اکسفورد، کيمبرج و لندن بيشتر از پيش ادامه داده و توانسته است، تا حال به تعداد ۳٨ اثر ادبی و زبانشناختی به چاپ رساند. ضمنا با شماری از نشريه‌ها اعم از درون مرزی و بيرونمرزی و سايت های انترنيتی افغانی در تهيۀ مطالب و مقالاتی در ارتباط مسايل زبانی، ادبی و سياسی همکاری قلمی داشته و در همايش های مربوط شرکت جسته است.

.استاد زيار کار شاعری و نويسندګی را از صنف هشتم مکتب آغاز کرده و نخستين شعرش را به زبان فارسی در بهار ١٣٣٤ خورشيدی سروده و ازآن به بعد در مطبوعات کشور حضور فعالی داشته است. وی در مدت زمان پنجاه سال افزون بر ٢٠ دفتر شعر و داستان حدود ١٣٠ اثر مستقل که بيشترينۀ آن ها پژوهشهای ګويشی در بيش از دوازده زبان افغانی، در راءس پشتو و پارسی دری را تشکيل ميدهد، در قيد نګارش آورده است.

فعاليت ژورنالستی که. از سال ۱۳۳٨ خورشيدی يعنی ازسال اول تحصيلش در فاکولتۀ زبان و ادبيات از ګزارشګری روزنامۀ هېواد تا امروز ادامه داشته، از سر ګرمی‌های فرعی ولی مستدام پوهاند زيار می‌باشد. درسال چهارم تحصيلی معاونيت و از سال ۱۳۵۱ تا ۱۳۵٤ مسوؤليت (وژمه) و نشرات پشتوی فاکولتۀ ادبيات را به عهده داشت. زمانی نمايندۀ افتخاری روزنامۀ پيام ارګان نشراتی ح.د.خ.ا. در آلمان شرق بوده و دراين اواخرمسوؤليت پيشبرد نشريۀ دوماهۀ» نهضت ايندۀ افغانستان» را به دوش ګرفته است.

دکتر زيار از بابت شمار آثار پژوهشی و آفرينشی همراه با بيش از سه هزار مقالۀ علمی و ژورنالستيک به زبان‌های پشتو، فارسی، آلمانی و انګليسی بالاترين رکورد بعد از علامه عبدالحی حبيبی در افغانستان را دارا ميباشد. شماری آثار مستقل که تا حال از وی به چاپ رسيده، به ٣٨جلد ميرسند، از جمله کتب درسی: تيزس دکترا(به زبان آلمانی)، دستور زبان پشتو، واژه‌شناسی پشتو، طرز نګارش معياری پشتو ، قواعد ويژۀ شعر پشتو، پشتو و پشتون‌ها در روشنی زبانشناسی و فيلولوژی آريانی (ايرانی)، فرهنګ واژه‌های نو در پشتو با معادلت‌های فارسی، عربی، اردو و انګيسی، فرهنګ سرينه‌ها و پسينه‌های انګليسی- پشتو، زبان ادبی خوشحال خان خټک و غيره. از زمرۀ آثار آفرينشی ګزينۀ داستان‌های کوتاه، يک رمان و ١٧ دفتر شعر.

از مقالات و تراجم مهمی استار زيار به زبان های پشتو، پارسی، انګليسی و آلمانی به ګونۀ زير خلاصه ميشود:

مختصری پيرامون وجه تسميۀ خراسان و ترکيبات اسمی زبان فارسی نشرشده در مجلۀ خراسان، ارګان نشراتی مرکز زبان و ادبيات دری اکادمی علوم افغانستان، پښتو زبان پښتون‌ها به مثابۀ عمده‌ترين زبان اريانای شرقی(دومين جلد مجموعۀ مقالات سومين همايش پژوهش درفرهنګ باستان و شناخت اوستا، انجمن رودکی، پاريس ۱٩٩٨)، افغانستان مهد پيدايش نی، بلکه مهد پرورش فارسی دری است، از غلطی های مشهور ديرين تا واقعيت‌های علمی امروزين نشرشده در «آريانای بيرونمرزی»، زبان، نقش و کاربرد ان- از روزنامه تا سايت انترنيتی، بازهم از رويات و ګومګو های تاريخی - ادبی تا موازين ساينتيفيک زبانشناختی در مورد خاستګاه زبان پارسی(به شمول ګويش های افغانی و تاجيکی)- دو مقالۀ اخير از مدتی به اينسو در سايت نهضت اينده، ټول افغان ان لاين ګرديده، ساختار اتنو- لنګويستيک افغانستان(به زبان انګليسی در مجلۀ بيا ض، دهلی)، لويه جرګه(به زبان آلمانی در ګاهنامۀ بيونې، المان شرق)، پټه خزانه. واقعيت دارد و ساختار واژګانی پشتو(به زبان آلمانی در فصلنامۀ پشتو مربوط اکادمی علوم افغانستان).

از جملۀ ترجمه‌های مستقل کتابی از آلمانی به پشتو مانند: د کنېشکاد سره کوتل ډبرليک، پښتانه او ورونه مليتونه و همچنان برګردان پټه خزانه به آلمانی باتحليل و تجزيۀ دستوری برای شارل کيفر افغانستانشناس فرانسوی. البته تراجمی که تا امروز به ګونۀ پراګنده در رسانه‌ها از وی به چاپ رسيده، بی‌شمارند.

در راستای فعاليت‌های علمی- فرهنګی ديګر پوهاند دکتر زيار همانا شرکت فعال وی در همايش‌های علمی در داخل و خارج از افغانستان ميباشد، از جمله در دو همايش ساليانۀ« پژوهش در فرهنګ باستان و شناخت اوستا» در همبورګ المان و ګوتنبورګ سويدن در سال‌های ١٩٩٨و ٢٠٠٠ميلادی. اشتراک در فستيوال ادبيات افغانستان در مسکو، ليننګراد، باکو، دوشنبه و تاشکند( شوروی) در جون ۱٩٨۰. ايراد لکچرها در پوهنتون‌های دهلی، جواهر لال نهرو، حيدراباد، بمبی، عليګر و پنجاب هند. شرکت در چندين سيمينار اکادمی و ديپارتمنت پشتوی پوهنتون پشاور پيرامون وحدت املايې انشايی و کمپيوترايزيشن پشتو بين سال‌های ۱۳٧۱ و ۱۳٧۵. تعداد مصاحبه‌های که پوهاند زيار از حدود سی و پنج سال به اين سو با رسانه‌ها اعم از طباعتی و الکترونيکی در داخل و خارج از کشور انجام داده است، به صدها ميرسند.

شخصيت برازنده و چند بعدی پرفيسور زيار به مثابۀ استاد دانشګاهی (با پيشينۀ ٣٥ ساله)، زبانشناس، آريانشناس، ادبياتشناس، نژادشناس ، پژوهشګر، شاعر، نويسنده، فلکلورېست، ژورنالست، مترجم، منتقدادبی و اجتماعی... و در حال حاضر به منزلۀ يګانه متخصص ورزيدۀ زبان‌های آريانی، اعم از باستانی، ميانګين و نوين در ميان دانشمندان و فرهنګيان افغانی، ايرانی و آريانشناسان غربی دارای نام و نشانی بوده، نيم قرن از زندګی‌اش را وقف شګوفايی و بالندګی دانش و فرهنګ ملی نموده است.

استاد دکتر زيار در راستای عيارساختن زبان مادری‌اش با معاير زبانشناسی نوين و بويژه آريانشناسی، نقش پيشاهنګانه داشته، بيشترينه سعی و تلاش را دراين زمينه به خرچ داده است. در عين زمان، يکی از نوګرايان و پايه ګذاران شعر نو،آزاد و سپيد در پشتو نيز به شمارميرود. چنا نکه شاعر و نويسندۀ برجسته آقای بيرنګ کوهدامنی طی يا دداشتی بر دفتری شعری شان «اند و ژوند» در سال ١٣٦٦ به اين ارتباط مينويسد :

« ... ګذشته ازين، دکتور مجاوراحمد زيار در راه تشکل زبان واحد معياری و ادبی پشتو و وضع دانشواژه های نوين پشتو در برابر برخی اصطلاحات و واژه های خارجی کوشش‌های با يسته‌ی به سامان رسانيده است که بر ارباب علم و ادب پوشيده ‌نيست. پوهاند دکتور زيار را ميتوان از پيشګامان شعر آ زاد پشتو دانست که از سال هاپيش قا لب سنتی را شکسته و در اوزان آزاد تجربه های کرده که راه اورا ديګران دنبا ل کرده اند. کوشش های اين زبانشناس شاعردر راه نجات شعر پشتو از ابتذا ل و توقف نيز درخور يادآوری است که با جسارت يک شاعر و منتقد نترس دراين راه هميشه مبارزه کرده است.»

سيد رفعت حسينی شاعرنامدار پارسی دری درارتباط توصيف شخصيت چند بعدی پرفيسور زيار اين قول يکی ازبزرګان دانش و خرد را به جای دانسته است که: «شعر کمترين فضيلت او است.»

استاد عبدالروؤف بينوا يکی از دانشمندان و شعرای سرشناس کشورما ضمن پيشګفتاری بر ګزينۀ شعری‌اش (ګلکڅونه ۱۳۶۶) مينويسد «که څه هم د شينوارو په (حصارک) کې پيداشوی دی، خو له کوشنيوالي څخه نه حصارېدونکی طبيعت لري. ځکه يې نو(زيار) ځانته تخلص ټاکلی دی چې د ده د تلاش، سعې، فعاليت او تجسس ښکارندوی دی... . څو کاله وروسته چې وطن ته راځي، د ژبپوهنې متخصص او د پښتو ژبې د ګړدود د وچ ډګر ستر ګړدودوال ځنې جوړ شوی او د نويو وييونو(لعتونو) په جوړولو کې يې هم لوی لاس موندلی وو...).

خاورشناسان آريانشناسی از جمله استاد مورګنستيرن (ناروی)، لازار و شارل کيفر(اعضای اکادمی فرانسه)، لورنس (آلمان)، پنزل(امريکا). نيز طی تقريظ‌هايی بر تزس دکتورا و ديګر اثار پژوهشی در بارۀ زبان‌ها و ګويش‌های افغانستان، بويژه پشتو او را به مثابۀ زبانشناس و اريان شناس باصلاحيت و پشتکار افغانی در چهار دهۀ اخير ستوده‌اند. در ميان خاورشناسان ويژۀ آريانی - افغانی کمتر کسی سراغ مى‌شود که در کارهای پژوهشى‌اش در زمينه از آثار اين دانشمند بى‌بديل کشور ما سودی نجسته باشد.

دکتر زيار به ګونه‌يی که از آفرينش‌های ادبی و نوشته‌های انتقادی و اجتماعی‌اش پيدا است، يکی از مبارزين سرسخت چپی و انقلابی به شمار رفته، قربانی‌های زيادی را برای رهايی مردم عقب‌مانده و بلاکشيدۀ کشورش از رنج و عذاب، درماندګی، بې فرهنګی و بدبختی متحمل ګرديده است. با آنکه با حزب دموکراتيک خلق افغانستان و رهبری آن، حتا در مدت زمان عضويتش سر سازګاری نداشته و آن را به هيچ وجه ايدال نميدانست، ولی قطب مخالف متشکل از ګروه‌های چپ و راست افراطی اعم از ماويست‌ها، ملی‌ګرايان دست راستی، سيکتاريست‌ها... که محور اصلی آن را بنيادګرا يا ن مذهبی قرون وسطايی تشکيل مى‌دادند، به هيچ صورت بديل آن ندانسته و در مبارزه عليه آن خطر مرګ را بارها پذيرا ګرديده است.

از ايديولوژی مارکسيستی با بينش نقادانه و بشرخواهانه پيروی کرده، مارکسيزم دولتی طراز ستا لينستی و ماويستی که بدون ترديد شکست‌های فاجعه‌بار کنونی را در جنبش چپی و انقلابی به سطح همه‌ی جهان، به شمول کشور ما سبب ګرديده، يکسره مردود می‌شمارد.

بنا به همين بينش بود که وی پيوستنش را با پيشګامان«نهضت آيندۀ افغانستا ن» در همان سپيده‌دم پايه‌ګذاری آن در ٢۰۰۱ م. اعلام نموده، تا آرمان ديرينه‌اش را برای رهايی زحمتکشان کشور از ستم طبقا تی، فقر و تنګدستی تحقق بخشد.


منبع
________________________________________

رهین، رسول، کی کیست؟ (در فرهنگ برون مرزی افغانستان - جلد دوم)، سوید: شورای فرهنگی افغانستان، چاپ ۱۳٨۶ ش.

۱۳۸۷ مرداد ۱, سه‌شنبه

کارنامه و منش و کنش ِاستاد ابراهیم پورداوود

ابراهیم پورداوود، اوستاشناس، پژوهش گر برجسته‌ی ایران باستان


استاد «ابراهیم پور داوود» پسر حاجى داوود یكى از مالكان و تجار بنام گیلان در آدینه بیستم بهمن ماه ۱۲۶۴ خورشیدی در محله‌ی سبزه میدان رشت تولد یافت. درباره‌ی خودش گفته است:

«در زاد و بوم خود رشت در مكتب، اندكى خواندن و نوشتن آموختم ... در آن روزگاران هنوز در رشت مدارس جدید وجود نداشت. پدرم كه از بازرگانان و ملاكین بود میل داشت كه من و برادرانم چیزى بیاموزیم، ناگزیر مرا به مدرسه «حاجى حسن» فرستاد. سال‌‌ها در آنجا صرف و نحوى خواندم و از رییس آن مدرسه سید عبدالرحیم خلخالى كه در ۲۹ خرداد ۱۳۲۱ در تهران به بخشایش ایزدى پیوست، استفاده كردم ...»

در اردیبهشت ۱۲۸۴ به اتفاق برادرش سلیمان داوود زاده و استادش زنده یاد خلخالى به تهران آمده و به اختیار خود از علوم متداول آن دوره، طب قدیم ایران را برگزید. چند ماهى نیز در مدرسه «آلیانس فرانسه» مقدمات فرانسه را آموخت. پدرش اجازه ی مسافرت به خارج نمى‌داد، به ناچار در تیرماه ۱۲۸۷ چند روز پیش از وفات مظفرالدین شاه به قول خود، «رو به گریز نهاده، از بی راه از عراق (اراک) و كرمانشاه و بغداد به طرف بیروت حركت كرد. و در هنگام زمستان با رنج و مشقت بسیار خود را به مقصد رساند و به مدت دو سال در آنجا به تحصیل ادبیات فرانسه پرداخت.در شهریور ۱۲۸۹ به فرانسه رفت و در دانشگاه پاریس به تحصیل حقوق مشغول شد. در ۱۲۹۴ فرانسه را ترک كرده و به آلمان رفت و حقوق را ادامه داد. «... بارى در آلمان ماندنى شدم. زبان آن دیار را آموختم و باز چند سالى در دانشكده ی برلین حقوق خواندم. اما نمى‌دانستم كه این تحصیل به چه كارم خواهد آمد. در دل حس مى‌كردم كه عشق و علاقه‌ام تحصیلى است كه به ایران باستان مربوط باشد. به یاد دارم روزى در دبیرستان بیروت، استاد فرانسه ما موضوعى از براى امتحان به ما داد. من به جاى آنكه آن موضوع را بنویسم، چیزى نوشتم راجع به ایران باستان و به همین ملاحظه كه از موضوع خارج شده بودم، نمره ی بدى گرفتم. بنابراین صلاح در این بود كه دست از حقوق بكشم، چنانكه دستم از طب قدیم كوتاه شد. همانطور هم شد. روزى كه دیدم به چند زبان اروپایى آشنا هستم و به كتبى كه درباره‌ی ایران باستان نوشته شده دسترسى دارم و مى‌توانم از استادان بزرگ خاورشناس بهره‌‌ور شوم، بساط حقوق را برچیده منحصرا ایران را موضوع تحصیل و مطالعه‌ی خود قرار دادم. این زمینه بسیار پهناور كه از هزار سال پیش از مسیح تا هفت سده پس از میلاد امتداد دارد، كافى است كه كسى را در مدت شصت و هفتاد سال به كار و كوشش وادارد ...»

دانشمند پارسى «بهرام گور انكساریا»، درباره‌ی تحصیلات پورداوود در رشته‌ی ایران باستان، در مقدمه‌ی یشت‌ها مى‌نویسد: «... به آلمان براى مطالعات خاورشناسى شتافت و سال‌ها از محضر استادان بزرگ، ادبیات مقدس و معارف زرتشتى را در آلمان و فرانسه بیاموخت و بدان درجه شایستگى رسید كه توانست ترجمه اى از سرودهاى پیامبران ایران كه به زبان كهن اوستایى تقریر شده، به زبان نوین ایرانى (پارسى) به جهان ارزانى دارد ...»

ابراهیم پورداوود در جوانى شور سیاسى داشت و اشعار ملى و وطنى مى‌سرود... او پس از اینكه از بیروت براى ادامه تحصیل به پاریس آمد، فعالیت سیاسى دامنه‌دارى را آغاز كرد و با مجامع ایرانیان و محافل سیاسى فرانسویان براى بیان اوضاع تاریک وطن اقدامات مختلفى را پیش گرفت. روزنامه ی ایرانشهر كه به مدیریت او در پاریس نشر شد یكى از آن كارهاست. پورداوود با شور خدمت به مهین به بغداد آمد و روزنامه ی رستخیز را منتشر ساخت. این روزنامه را به طور مستقل به عنوان صاحب امتیاز و سردبیر با نام مستعار گل نخست در بغداد، سپس در كرمانشاه و دیگر بار در بغداد انتشار داد. (۸ اوت ۱۹۱۵ م. تا مارس ۱۹۱۶ م.) در سرمقاله‌ی نخستین شماره‌ی این روزنامه مى نویسد :

«... روزنامه ی رستخیز كه در این روزگاران جنگ از پرده سر به در كرده مى‌خواهد ایرانیان را از این روز رستخیز آگاه ساخته، مانند نفخه صور آنان را به سوى قیامت عظماى رزم بخواند، با زبانى ساده همه ایرانیان را از فرصت این روزهاى تاریخى یادآور است، بدون تمایل به فرقه‌‌اى مخصوص عموم طبقات را از خرد و بزرگ، از توانگر و بینوا به سوى اتحاد و اتفاق مى‌خواند. برخیزید! برخیزید! بشتابید! تا خانه‌ی خود را از دشمن نپرداخته‌اید، از پاى ننشینید ...»
عثمانى‌ها نشر روزنامه را ممنوع ساختند.

پس از بازگشت به ایران نخست به عضویت فرهنگستان در آمد و سپس کرسی ادبیات باستان و زبان اوستا در دانشگاه تهران به او سپرده شد. کتاب اوستا سنگر و تکیه‌گاه استاد پور داوود و تسلط و تبحر او در این زمینه مورد تصدیق همگان و گفته هایش در این زمینه سند و حجت به شمار می‌رفت. ترجمه‌ی اوستا بزرگترین تالیف اوست. و نثر زیبا و شعر گونه‌ای که در این ترجمه بکار برده تسلط او را بر ادبیات فارسی نشان می‌دهد.از پورداوود گزارش اوستا در ده جلد، ایرانشاه، خرمشاه، پوراندخت، گفت و شنود فارسی، هرمزد نامه، و ده‌ها مقاله‌ی تحقیقی در مجلات ایرانی و خارجی به یادگار مانده است. و در سال ۱۳۴۷ در گذشت، آرامگاه او در سبزه میدان رشت واقع شده است.

دکتر جليل دوستخواه، درباره استاد پورداود مى‌نويسد:

ابراهيم پورداود (رشت، ۱۵ اسفند ۱۲۶۴- تهران ٢٧ آبان ۱۳۴۷)، پس از گذراندن دوره‌های آموزشی نخستين در زادگاهش، به يک مدرسه سنتی در حوزه ديني رفت تا درس دين و فقه بياموزد. اما ديری در اين حال و هوا نماند و آن سودا را از سر بيرون کرد و سپس برای پيگيری آموزش، رهسپار بيروت شد که در آن زمان به سبب بودن آموزشگاه‌‌های اروپايي در آن جا، دروازه جهان باختر به شمار مى‌آمد و برخی از خانواده‌های توانا و پويا و پيشرو و آينده نگر ميهنمان، فرزندانشان را بدان جا مى‌فرستادند. ولی در آنجا نيز ديری نپاييد و سرشت بلند پرواز و جستارگرش، پيش از جنگ جهانی يکم، او را به اروپا کشانيد.

پورداود، نخست در فرانسه دانشجوی رشته حقوق شد؛ اما در سفری که به آلمان کرد، به سبب شرايط زمان جنگ، نتوانست از آن کشور بيرون رود و ناگزير از درنگی درازمدت در آن جا شد. او که از اوان نوجوانی دلی پر از مهر و سری سرشار از سودا و شور ايراندوستی داشت و تا بدان هنگام، نتوانسته بود رهرو آگاه و پيگير اين راه شود، محيط آلمان را که با کارهاي والای دانشمندان ايران شناس در دانشگاه ها و پژوهشگاه‌‌هايش پايگاه بزرگ ايرانشناسی در جهان آن روز بود، به درستی مناسب آرمان بلند خويش شناخت. او فرصت اقامت ناگزير در آن سرزمين را غنيمت شمرد و همه توش و توان و همت خويش را بدين کار گماشت و آموزش و پژوهش در گاهان زرتشت و بخش‌های پنجگانه اوستای پسين را به منزله کهن‌ترين سرودها و متنهای برجامانده از ايرانيان باستان، هدف اصلی و دستور کار خويش قرارداد. از آن پس، سالهای دراز با برخورداری از دانش و دستاوردهای ارزشمند پژوهندگان نامدار آن کشور به کار پرداخت و سپس برای نخستين بار، آموخته ها و پژوهيده‌های خود را به زبان مادرى‌اش برگردانيد. او در دهه‌های پس از آن و تا هنگام خاموشى‌اش، دفترهای گزارش و يادداشتهای گاهان و اوستای نو را نخست در هندوستان و بعد در ايران نشر داد و پس از سده‌ها، جای خالی بزرگی را در زبان فارسی پر کرد.

آوازه کوشش و کنش والای پورداود، در اندک زمانی به همه جهان و دلبستگان به فرهنگ باستانی مان رسيد. پارسيان هندوستان در سال ۱۳۰٤ (۱٩٢۵ ميلادی) پورداود را به هند فراخواندند و بزرگداشت شايسته‌ای از وي به کار آوردند. او - که تا سال ۱۳۰٧ در هندوستان ماند - فرصتی زرين يافت که با برخی از خاستگاه های سنتی گاهان شناسی و اوستاپژوهی آشنا شود و با شماری از دانشوران پارسی، در زمينه کار خود گفت و شنود و داد و ستد انديشگی داشته باشد و دامنه گسترده‌تری به پژوهش‌هايش ببخشد.

در همين سفر بود که چاپ چند بخش از گاهان و اوستاي نو را با پشتيبانی و دهش ميزبانان خود آغاز کرد. کاری که آن را پس از بازگشتش به ايران در سال ۱۳۱۶، در تهران پی گرفت.

استاد پورداود در سال ۱۳۰٧ از بمبئی به آلمان بازگشت و کارهای پژوهشی‌اش را با دامنه‌ای فراختر ادامه داد. وی در سال ۱۳۱۱ (۱٩۳٢ ميلادی) به فراخوان رابيند رانات تاگور، شاعر نامدار بنگالی، برای تدريس فرهنگ ايران باستان در دانشگاه وی ويسو بهاراتی در شانتی نيکيتان - که تاگور خود بنيادگذار آن بود - بار ديگر به هندوستان سفرکرد و دو سال ديگر را در آن جا گذراند. در مدت اين سفر، تاگور جشن گلريزان شکوهمندی برای ارج گزاری کوشش ايران شناختی پورداود برگزار کرد و پارسيان هند نيز او را به آيين «يزشن» - که جز زرتشتيان بدان راه ندارند - فراخواندند و حضورش را گرامی داشتند. (به جز وی، تنها سه تن ديگر از غير زرتشتيان، يعنی دانشمندان ايران شناس و اوستاپژوه باختری، هوگ آلمانی، جکسن آمريکايی و منان فرانسوی، بدين آيين راه يافته بودند.)

استاد در سال ۱۳۱۳ از بمبئی به آلمان بازگشت و کار خويش را دنبال کرد. اما در سال ۱۳۱۶، هرچند هنوز کارهای ناتمامی در زير دست داشت و نيازمند به بهره‌گيری از دستاورد دانشمندان آلمانی بود، ناگزير شد که به تهران بازگردد و در آن جا در وضع بسيار دشواری به کار بپردازد. با اين همه، بر اثر پشتکار و همت و اراده نستوهش توانست کمبودها و تنگناها را پشت سر بگذارد و خويشکاری شگرفش را به سرانجامی سزاوار برساند.

دانشگاه تهران که در هنگام بازگشت پورداود به ميهن، تازه دو سه سالی از گشايش آن مى‌گذشت، با تاييد سزاوار پايگاه دانشی و پژوهشی او، کرسی استادی ادب و فرهنگ باستانی ايران را بدو سپرد. وی به منزله بنيادگذار دانش شناخت ايران باستان، از آن زمان تا پايان زندگانی برومندش، افزون بر پروردن صدها دانشجو و پژوهشگر در اين زمينه - که برخی از آنان سپس به استادی در همين رشته رسيدند - به کار گزارش سرودها و متنهای کهن برجامانده ايرانی پرداخت و ميراث گرانمايه‌ای را که سده‌ها ناشناخته و دور از دسترس و فرورفته در غبار فراموشی مانده بود، از هزارتوهای رازآميز بيرون کشيد و به دانشگاه و پژوهشگاه‌‌ها و کتابخانه‌های همگانی و سپس به خانه‌های همه ايرانيان کشانيد و ارج و پايگاه والای آن را بر همه دوستداران ايران آشکار گردانيد.

پورداود در گزارش گاهان و اوستای نو، هيچگاه به دست کم خرسند نشد و تا آنجا که مى‌شد به پيش رفت تا هرچه بيشتر و رساتر بنويسد و ژرفانگري و کنجکاوی کند و گوشه و کنارهای درونمايه سخن را روشنی بخشد. يکی از سودمندترين و آموزنده‌ترين سويه‌های کار او اين بود که در تنگنای خاستگاه‌ها و پشتوانه‌های برجامانده و يافتنی از ايران باستان نماند و همه تاريخ و فرهنگ و ادب هزاره اخير را نيز - که فرآورده‌هايش بيشتر و يافتنی تر بود - در چشم انداز خويش جای داد و راه پيموده بزرگان اهل انديشه و فرهنگ ايران در سده های نزديکتر به روزگارش را با طی زمان و مکان، گام به گام درنورديد و در هر جا که نشان پای از روزگاران سپری شده کهن يافت، آن را غنيمت شمرد و گرامی داشت و پيوند آن را با بنيادها و سرچشمه‌ها در هزاره‌های دور دريافت و آفتابی کرد. استاد در اين رهگذر دهها کتاب تاريخی و ديوان شعر را (خواه به فارسی، خواه به عربی) کاويد و صدها اشاره و بيت و عبارت را از آنها برگرفت و در بافتار گسترده گزارش خود گنجانيد تا خواننده دريابد که سرچشمه سرچشمه‌ها در کجاست. از اين ديدگاه، می‌توان گفت که او نه مترجم يا گزارشگر ساده سرودها و متنهای برجامانده ديرينه، بلکه فراهم آورنده و سامانبخش پاره‌ای پراکنده و ازهم گسيخته فرهنگ پريشان شده ميهن خويش بود. او در اين کنش والايش، شاگرد فردوسی بزرگ بود و پا بر جاي پاي استاد توس گذاشت و اگرچه حماسه‌ای نسرود، هزارهای پس از او، گزارشی حماسه گونه از نياکان، به هم ميهنانش پيشکش کرد. او نخستين کسی بود که در گستره پژوهش، توانست ديوار ميان دو بخش پيش و پس از اسلام تاريخ ايران را فروريزد و به ايرانيان اين روزگار و آيندگان نشان‌دهد که پيشين‌های نه تنها هزارساله، بلکه هزاران ساله دارند و صدها گوهر شب چراغ در گنج شايگان نياکانشان نهفته است.

دوره گزارش گاهان و اوستاي نو پورداود، فرهنگنامه يا دانشنامه تاريخ و ادب کيش مزداپرستی از آغاز تا روزگار وی به شمار ميآيد که هرچند پاره ای از داده‌های آن در پژوهش‌های پسين و با دستيابی پژوهندگان به پشتوانه‌های نويافته، گونه و روايت بهتر و رساتری يافته است، اعتبار پژوهشى‌اش از جهت‌های بسياری همچنان برجاست. اين گزارش، خود سرچشمه بزرگی است برای کوشش‌های پسين شاگردان و رهروان راه فرخنده استاد. برای نمونه، کتاب بسيار ارجمند دوجلدی مزديسنا و ادب فارسی، تاليف استاد زنده ياد دکتر محمد معين، پيگيری سزاوار راه استادش پورداود به شمار مى‌آيد.

دستاورد پورداود، تنها دوره گزارش گاهان و اوستای نو نيست. چندين کتاب ديگر و نيز ده‌ها گفتار جداگانه که همه با بن مايه‌ها و درونمايه‌های فرهنگی ايرانی سر و کار دارند، از جمله نوشته‌های او به شمار مى‌‌آيند.


منبع
________________________________________

برگرفته از: دکتر جليل دوستخواه، یادی از استاد ابراهیم پورداوود، سايت اينترنتی آريابوم

۱۳۸۷ تیر ۲۶, چهارشنبه

ايران‏شناسی [وقتی پارس، ایران شد!]

When Persia became Iran

نوشته: دکتر احسان يارشاطر

This article is a part of "Persia or Iran" by Professor Ehsan Yarshater, published in Iranian Studies, Vol. XXII, No.1, 1989.
In 1935 the Iranian government requested those countries which it had diplomatic relations with, to call Persia "Iran", which is the name of the country in Persian.

The suggestion for the change is said to have come from the Iranian ambassador to Germany, who came under the influence of the Nazis. At the time Germany was in the grip of racial fever and cultivated good relations with nations of "Aryan" blood. It is said that some German friends of the ambassador persuaded him that, as with the advent of Reza Shah, Persia had turned a new leaf in its history and had freed itself from the pernicious influences of Britain and Russia, whose interventions in Persian affairs had practically crippled the country under the Qajars, it was only fitting that the country be called by its own name, "Iran." This would not only signal a new beginning and bring home to the world the new era in Iranian history, but would also signify the Aryan race of its population, as "Iran" is a cognate of "Aryan" and derived from it.

The Iranian Ministry of Foreign Affairs sent out a circular to all foreign embassies in Tehran, requesting that the country thenceforth be called "Iran." Diplomatic courtesy obliged, and by and by the name "Iran" began to appear in official correspondence and news items.

At first "Iran" sounded alien (for non-Iranians), and many failed to recognize its connection with Persia. Some (Westerners) thought that it was perhaps one of the new countries like Iraq and Jordan carved out of the ruins of the Ottoman Empire, or a country in Africa or Southeast Asia that had just been granted independence; and not a few confused it with Iraq, itself a recent entity.

As time passed and as a number of events, like the Allied invasion of Iran in 1941 and the nationalization of the oil industry under Prime Minster Dr Mohammad Mosaddeq, put the country in the headlines, the name "Iran" became generally accepted, and "Persia" fell into comparative disuse, though more slowly in Britain than in the United States.

منبع
________________________________________

برگرفته از: مقاله When Persia became Iran از سایت فارسی نت


۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه

دكتر عبدالحسين زرين‌كوب

سلطه اعراب مسلمان بر ايران زرتشتی

دو قرن مقاومت مردم

سكوت تاريخ نويسان

علی دهباشی


سرانجام ‌بعد از گذشت بيست ‌سال و پس از خاموشی دكتر عبدالحسين زرين‌كوب كتاب« دو قرن سكوت» از ليست سياه ممنوع الانتشار خارج شد و مجوز چاپ گرفت و ماه گذشته به بازار كتاب عرضه شد. «دو قرن سكوت» پس از انقلاب يكبار بطور رسمی توسط انتشارات جاويدان منتشر شد كه هفته بعد از انتشار جمع‌آوری و خمير شد. اما بارها به صورت «قاچاق»، «زيرزميني»، «زيراكس» و «افست» تجديد چاپ شد و در بازار سياه كتاب‌های ممنوعه تا مبلغ هفت هزار تومان به فروش رفت.

«دو قرن سكوت» سرگذشت و يا به عبارت صحيح‌تر، تاريخ حوادث سياسی و اجتماعی ايران است در دو قرن اول اسلام. در آن دو قرنی كه از سقوط دولت ساسانی تا روی كار آمدن دولت طاهريان بر ايران گذشت. تاريخ اين دو قرن ايران را، پيش از اين نويسندگان و تاريخ‌نويسان به اجمال و اختصار بيان كردند و فقط به ذكر اين مطلب اكتفا كردند كه در تمام مدت اين دو قرن، ايران در زير سلطه تازيان بود و چنان تحت استيلای اعراب قرار داشت كه مردم ايران حتی خط و زبان خود را فراموش كردند. در صورتيكه كه اين دو قرن روزگار انقلاب‌ها و كشمكش‌های مهم بوده است. قيام‌های بزرگ در طی آن پديد آمده است و حوادث مهم و شگرف بی‌نظيری مانند جريانات ابومسلم و مقنع و بابك و مازيار و افشين در اين روزگار به صحنه حوادث تاريخ ايران پای نهاده است. عقايد و افكار تازه مانند آيين شيعه و زيديه و نهضتهای مهم مانند نهضت شعوبيه و سياه جامگان و سپيد جامگان و سرخ جامگان در اين روزگاران روی نموده است. «دو قرن سكوت» سرنوشت اين دو قرن از تاريخ ايران است و چون تاريخ‌نويسان تاكنون درباره آن سكوت كرده‌اند، نام «دو قرن سكوت»بر سرگذشت اين دو قرن نهاده شده است. بخصوص كه در طی اين دو قرن آشوب ها و غوغاهای سياسی، زبان فارسی در «سكوت» غرق بوده و اثری از آن پديد نيامده است. «دو قرن سكوت» ابتدا به صورت پاورقی در نشريه «مهرگان»ارگان «جامعه ليسانسيه‌های دانشسرای عالی» منتشر شد. و بعد در سال ۱۳۳۰ برای نخستين بار به صورت كتاب توسط «جامعه ليسانسيه‌های..» منتشر شد. دكتر زرين‌كوب در بخشی از مقدمهٔ چاپ اول زير عنوان «چند اعتراف از نويسنده» چنين می‌نويسد: «اكنون اجازه بدهيد كاری را كه برای من از يك اعتراف دينی دشوارتر و از يك بازجوئی قضائی ملال‌انگيزتر به نظر می‌رسد برای شما آغاز كنم. وقتی نويسندگان مهرگان به من تكليف كردند كه دورنمائی از گذشتهٔ ايران- از گذشته ادبی ايران ترسيم كنم به حيرت افتادم. زيرا روشنائی ضعيف و رنگ پريده‌ای كه اسناد و منابع موجود بر ظلمات قرون گذشته افكنده است آن مايه نيست كه به يك هنرمند چيره دست اجازه دهد دورنمائی از گذشته ترسيم نمايد، اما من كه هنرمندی چيره‌دست هم نيستم آيا از عهدهٔ انجام اين تكليف برمی‌آيم؟ هرگز چنين گمانی نداشته‌ام. با اين حال چاره نبود. كوشيدم طرح بيرنگی از يك دورنما در اين اوراق ترسيم كنم. اين طرح، ناقص، مبهم و تاريك جلوه خواهد كرد. باشد. اگر روزی تمام زوايای دهليز تاريك گذشته روشن شود ديگران به جای اين طرح بيرنگ به دورنماهای زنده و گويا خواهند پرداخت. اما برای من، پيش ازين مقدور نبود. سعی كردم خطوط و امواج نمايان و برجسته را كه در سيمای «گذشته ايران» مشاهده كردم ترسيم نمايم. سعی كردم آنچه را از رنج و شوق و بيم و اميد و مهر و خشم در زندگی گذشتگان ديده‌ام تصوير كنم. با اين حال وقتی اين يادداشتها را برای پاورقی يك روزنامه می‌نوشتم گمان نمی‌كردم هرگز لازم بيايد آنها را به صورت كتابی درآورم. به همين جهت لازم نديدم تناسبی را كه در يك كتاب، در يك كتاب تاريخ ميان اجزاء و اسناد بايد وجود داشته باشد رعايت كنم، زيرا آنچه می‌نوشتم تاريخ نبود، يادداشت‌ها و حاشيه‌هائی بر تاريخ بود. نمی‌خواستم اسناد و شهادت‌ها را بر محك تحقيق عرضه كنم و از آن ميان «حقيقت» را كه در تاريخ هميشه ظنی و مشكوك خواهد بود بيابم. می‌كوشيدم كه از خلال پرونده‌های گره خورده و فراموش شده تاريخ، آنچه را مظهر هدف‌‌ها، شورها و هيجانهای مردم است بيرون آورم. در تاريخ ملاك يقين چيست؟ گمان می‌كنم علم هنوز، برای اين سئوال جواب قانع كننده‌ای نيافته باشد. آنچه از اسناد و شهادات، بعد از تحقيق اعلام كند. اما كيست كه بتواند در تاريخ مانند علوم، روش تجربی را بكار بندد؟ من در تهيه اين يادداشت‌ها، گذشته از مطالعه متون و منابع كهنه عربی و فارسی، تا جائيكه توانسته‌ام از پژوهشهای دانشمندان فرنگی نيز استفاده كرده‌ام، اما برای آنكه مايه ملال خوانندگان نگردد كوشيده‌ام شيوه بيان دشوار و پيچيده محققان را بكار نبرم. آيا در پاره‌ای موارد نيز از خود و احساسات خود زياد مايه گذشته‌ام؟ شايد. اين را انكار نمی‌كنم. اما در اين محيط انديشه و احساسات كه ادبيات نام دارد كيست كه از جهان خود، از جهان احساسات و الهامات خود، بتواند يك دم و يك قدم خارج شود؟ بی‌طرف‌ترين جويندگان حقيقت نيز، حتی وقتی كه بی‌طرفانه در پی حقيقت می‌رود؟ حتی جائيكه حقيقت، حقيقت محض مجرد را می‌جويد، از احساسات و تمايلات خود پيروی می‌نمايد. اما اين اعتراف‌نامه را بدون ذكر اين نكته نمی‌توانم تمام كنم كه طبع و نشر اين يادداشتها به صورت كتاب حاضر مرهون كوشش من نيست. اگر تشويق و اهتمام دوست ازجمندم آقای محمد درخشش نبود شايد هرگز بانتشار آنها، رضا نمی‌دادم.» چاپ اول«دو قرن سكوت» به سرعت ناياب می‌شود. دكتر زرين‌كوب به تجديد چاپ رضايت نمی‌دهد تا در فرصت مناسب به تجديد نظر دربارة كتاب بپردازد. زرين‌كوب جوان پنج سال وقت و انرژی صرف می‌كند و منابع متعدد را از ديده می‌گذارند تا در ارديبهشت ۱۳۳۶ متن گسترش يافته و تجديد نظر شده اثر از سوی انتشارات اميركبير منتشر می‌شود. دكتر زرين‌كوب در مقدمه چاپ دوم می‌نويسد:

«در تجديد نظری كه در اين كتاب، برای چاپ تازه‌ای كردم، روا نديدم كه همان كتاب نخستين را، بی‌هيچ كاستی و فزونی چاپ كنم. كيست كه بعد از چند سال كتابی را كه نوشته است بنگرد و در آن جای اضافه و نقصان نبيند؟ تنها نه همين امثال عماد كاتب باين وسواس خاطر دچار بوده‌اند، كه بسياری از مردم درباره كارهايی كه كرده‌اند همين شيوه را دارند. اما محرك من، اگر فقط وسواس خاطری بود، شايد به همين اكتفا می‌كردم كه بعضی لغت ها را جابجا كنم و بعضی عبارت ها را پيش و پس ببرم. در تجديد نظری كه در كتابی می‌كنند بسيار آسان بيش از اين كاری نمی‌كنند. اما من ترتيب و شيوه كتاب اول را بر هم زدم و كاری ديگر پيش گرفتم. از آنچه سخن شناسان و خرده‌گيران، در باب چاپ سابق گفته بودند، هر چه را وارد ديدم به منت پذيرفتم و در آن نظر كردم. در جايی كه سخن از حقيقت جويی است چه ضرورت دارد كه من بيهوده از آنچه سابق به خطا پنداشته‌ام دفاع كنم و عبث لجاج و عناد ناروا ورزم؟ از اين رو، در اين فرصتی كه برای تجديد نظر پيش آمد، قلم برداشتم و در كتاب خويش بر هر چه مشكوك و تاريك و نادرست بود، خط بطلان كشيدم. بسياری از اين موارد مشكوك و تاريك جاهايی بود كه من در آن روزگار گذشته، نمی‌دانم از خامی يا تعصب، نتوانسته‌ بودم به عيب و گناه و شكست ايران به درست اعتراف كنم. در آن روزگاران، چنان روح من از شور و حماسه لبريز بود كه هر چه پاك و حق و مينوی بود از آن ايران می‌دانستم و هر چه را از آن ايران– ايران باستانی را می‌گويم- نبود زشت و پست و نادرست می‌شمردم. در سالهايی كه پس از نشر آن كتاب بر من گذشت و در آن مدت، دمی از كار و انديشه در باب همين دوره از تاريخ ايران، غافل نبودم در اين رای ناروای من، چنانكه شايسته است، خللی افتاد. خطای اين گمان را كه صاحب نظران از آن غافل نبودند، دريافتم و در اين فرصتی كه برای تجديد نظر در كتاب سابق بدست آمد لازم ديدم كه آن گمان خطای تعصب آميز را جبران كنم. آخر عهد و پيمانی كه من با خواننده اين كتاب دارم آن نيست كه دانسته يا ندانسته، تاريخ گذشته را به زرق و دروغ و غرور و فريب بيالايم. عهد و پيمان من آن است كه حقيقت را بجويم و آن را از هر چه دروغ و غرور و فريب است جدا كنم. در اين صورت ممكن نبود كه بر آنچه در كتاب خويش نادرست و مشكوك می‌ديدم از خامی و ستيزه‌رويی خويش، خط بطلان نكشم و خواننده‌ای را كه شايد بر سخن من بيش از حد ضرورت اعتماد می‌ورزد با خويشتن به گمراهی بكشانم. اين حقيقت طلبی كه من آن را شعار خويش می‌شمردم، وظيفه ديگری نيز بر عهده من داشت: می‌بايست آنچه را در اين كتاب مبهم و مجمل گذاشته بودم، به پاس حقيقت روشن كنم. خواننده جوانی كه آن كتاب سابق مرا خوانده بود، در ذهن خويش پرسشهايی می‌داشت كه من در آنجا، بدانها جوابی نداده بودم. سبب سقوط و شكست سامانيان چه بود؟ چه روی داد كه صحرا نوردان كم فرهنگ، سرنوشت تمدنی چنان عظيم و با شكوه را بر دست گرفتند؟ در اين دو قرن، كه تاريخ‌نويسان اخير ما در باب آن سكوت كرده‌اند چه سبب داشت كه زبان فارسی چون گمشده‌يی ناپيدا و بی‌نشان ماند؟ در آن مدت كه شمشيرزنان ايران به هر بهانه‌ای بر تازيان می‌شوريدند و با عربان و مسلمانان جنگ و پيكار می‌كردند مغان و موبدان در برابر آيين مسلمانی چگونه بحث و جدل می‌كردند؟ اينگونه سوالها را كه بر هر خاطری می‌گذشت لازم بود كه در آن كتاب جواب بگويم. اما در چاپ نخستين پيرامون اين مسائل نگشته بودم تا مگر به هنگام فرصت در مجلدی ديگر بدان سوالها پاسخ بگويم.. و هنگامی كه به تجديد نظر در آن كتاب پرداختم، تا آن را برای چاپ دوم آماده سازم، گمان كردم كه اين فرصت به دست آمده است.. اما برای چه نام كتاب را كه سرگذشت دو قرن از پرماجراترين ادوار تاريخ ايران است، «دو قرن سكوت» گذشته‌ام و نه دو قرن آشوب و غوغا؟ اين را يكی از منتقدان، پس از انتشار چاپ اول كتاب پرسيده بود. اين منتقد عزيز، اگر كتاب مرا از سر تا آخر با دقت و حوصله كافی خوانده بود جواب خود را در طی كتاب می‌يافت. نه آخر در طی اين دو قرن زبان ايرانی خاموشی گزيده بود و سخن خويش جز بر زبان شمشير نمی‌گفت؟ با اين همه در چاپ تازه‌ای كه از آن كتاب منتشر می‌شود شايد مناسب بود كه نام تازه‌يی اختيار كنم. اما به نام تازه‌ای چه حاجت؟ اين كتاب را، وقتی كه نوزادی خرد بود بدان نام می‌شناختند چه زيان دارد كه اكنون نيز، با اين رشد و نمائی كه يافته است به همان نام سابق بشناسند؟ باری، آنچه مرا بر آن داشت كه در اين چاپ تازه نيز، كتاب سابق را بی‌هيچ فزود و كاستی چاپ نكنم وظيفة حقيقت جوئی بود. اما در اين تجديد نظری كه كردم، آيا وظيفة خويش را درست ادا نموده‌ام؟ نمی‌دانم و باز بر سر سخن خويش هستم كه نويسندة تاريخ، هم از وقتی كه موضوع كار خويش را انتخاب می‌كند از بی‌طرفی كه لازمه حقيقت‌جوئی است خارج شده است. ليكن اين مايه عدول از حقيقت را خواننده می‌تواند بخشود. من نيز اگر بيش از اين از حقيقت تجاوز نكرده باشم خرسندم. با اين همه بسا كه بازنتوانسته باشم از تعصب و خامی بر كنار بمانم. در هر حال از اين بايت هيچ ادعايی ندارم: ادعا ندارم كه در اين جستجو به حقيقتی رسيده‌ام. ادعا ندارم كه وظيفة مورخی محقق را ادا كرده‌ام. اين متاعم كه تو می‌بينی و كمتر زينم. (فروردين ۱۳۳۶ عبدالحسين زرين‌كوب)

از چاپ دوم به بعد متن «دو قرن سكوت» تغيير نكرد و چاپ‌های بعدی بر اساس اين متن استوار بوده است. اينك چاپ نهم با يك تفاوت (از چاپ دوم تا هشتم) منتشر شده است ناشر (انتشارات سخن)در يادداشتی در صفحات اوليه كتاب نوشته است: «برای ارزيابی بهتر خوانندگان درباره نظريه‌های ارائه شده در كتاب، با كسب اجازه از دكتر عبدالحسين زرين‌كوب، نقد و نظر استاد شهيد مطهری را در آغاز كتاب عيناً آورده‌ايم.» آنچه كه از مرحوم مرتضی مطهری نقل شده بخشی از كتاب «خدمات متقابل ايران و اسلام» است كه به دو قرن سكوت» پرداخته شده و به تحليل‌های زرين‌كوب پاسخ داده شده است. به نظر می‌رسد چاپ اين مطلب به نوعی شرط مجوز انتشار بوده است. و سرانجام از مشكلاتی كه «دو قرن سكوت» برای نويسنده‌اش پديد آورد بگوئيم. دكتر زرين‌كوب در بخشی از رسالة «حكايت همچنان باقی» «.. اما از آنچه نوشتم بعضی به شدت مايه آزارم شد.. دو قرن سكوت از تو بيش از همه آزار كشيدم يادت هست.. يادت هست؟ در سرنوشت تو اين بود كه بارها در پيچ و خم راه‌هايت با سوءظن يا سوء تفاهم برخورد كنی. اگر در وجودت چيزی خلاف حقيقت هست از خدا می‌خواهم خلق را از گزند آن در امان دارد و اگر جزيی از حقيقت هست اميد هست با سوء تفاهم عاری از منطق مواجه نشوی.» مشكلات «دو قرن سكوت» برای دكتر زرين‌كوب تا آنجا پيش رفت كه مأموری در فرودگاه در اوايل دهه شصت به خاطر اين كتاب قصد ممانعت از سفر معالجاتی برای نويسنده را پيش آورد. در بخشی از يادداشتهای روزانه دكتر زرين‌ به تاريخ تير ماه ۱۳۶۰ چنين می‌خوانيم: «... پسر بچه نوبالغی بود، با ته ريش نو رسته و با لباس سياه عزا پشت ميز نشسته بود، و بی‌آنكه به من «اجازه» نشستن بدهد با عتاب و خطاب از من بازجويی می‌كرد. ناچار نشستم و سعی كردم به سوالهايش جوابهای كوتاه بدهم. - آن كتاب تاثير بدی داشت. (خونسردی را حفظ كردم و او ادامه داد) - به عرب‌ها اهانت بود. زنم پرسيد آنها هم اكنون به ما تعرض كرده‌اند. (اخم هايش توی هم رفت) - اين حرف ديگريست. (با سادگی پرسيدم) - صحبت از كدام كتاب است. - كتاب دو قرن... دو قرن چه؟ رفيقش افزود: سكوت و بلافاصله ادامه داد اما استاد شهيد از نويسنده در يك كتاب ديگر تعريف كرده‌اند. - عجب، خوب پس شما آزاديد. در بازگشت دوباره راجع به اين كتاب صحبت خواهيم كرد. هواپيما تأخير داشت و هر دو جوان با خوش خلقی و عذرخواهی چمدانهای ما را به هواپيما رساندند.» بعدها نيز يكی از دلايل اصلی آورده شدن نام وی در برنامه تلويزيونی «هويت» همين اثر بوده است.


منبع
________________________________________

برگرفته از: پيك هفته، به نقل از رونا

۱۳۸۷ خرداد ۳, جمعه

دکتر عبدالحسین زرین کوب، ایران شناس و مورخ برجسته معاصر


استاد دكتر عبدالحسين زرين‌کوب، اديب، مورخ، اسلام‌شناس، ايران‌شناس، محقّق و نويسندهٔ بزرگ معاصر در ٢٧ اسفندماهٔ ۱۳۰۱ هجری شمسی در بروجرد ،چشم به جهان گشود. تحصيلات ابتدايی را در همان شهر به پايان رساند. سپس در كنار تحصيل در دورهٔ ميانه به تشويق و ترغيب پدر كه مردی متشرّع و ديندار بود، اوقات فراغت را صرف فراگيری علوم دينی و حوزوی نمود؛ و ضمن تحصيل فقه و تفسير و ادبيّات عرب، به شعر عربی هم علاقه‌مند شد. گرچه تا پايان سال پنجم متوسطه، در رشتهٔ علمی تحصيل می‌كرد، با اين حال كمتر كتاب تاريخ و فلسفه و ادبيّاتی بود كه به زبان فارسی منتشر شده باشد، و او آن را مطالعه نكرده باشد. به دنبال تعطيلی كلاس ششم متوسطه دبيرستان شهر، برای ادامهٔ تحصيل به تهران رفت. امّا اين بار رشتهٔ ادبی را برگزيد و در سال ۱۳۱٩ ه‍. ش. تحصيلات دبيرستانی را به پايان برد، و با وجود آنكه كتابهای سالهای چهارم و پنجم متوسطهٔ ادبی را قبلاً نخوانده بود، در ميان دانش‌آموزان رشتهٔ ادبی سراسر كشور رتبهٔ دوّم را به دست آورد.

در آذرماه سال ۱۳٢۰ ه‍. ش. كه بعد از حادثهٔ شهريور همان سال، دانشگاه مجدّداً افتتاح شده بود، در امتحان ورودی دانشكدهٔ حقوق شركت كرد. با آنكه پس از كسب رتبهٔ اوّل، در دانشكده ثبت‌نام هم كرده بود، امّا به الزام پدر، ناچار به ترك تهران شد. در همان ايّام، علی اكبر دهخدا كه رياست دانشكدهٔ حقوق را به عهده داشت، از اينكه چنين دانشجوی فاضلی را از دست می‌داد، اظهار تأسّف كرده بود.

بنابراين زرّين‌كوب به زادگاه خود بازگشت، و در خرّم‌آباد و بعد در بروجرد به كار معلّمی پرداخت، كاری كه به تدريج علاقهٔ جدی بدان پيدا كرد و به قول استاد، عشق دوران زندگی او شد. در دوران معلّمی، از تاريخ و جغرافيا و ادبيّات فارسی گرفته؛ تا عربی و فلسفه و زبان خارجی، و حتّی رياضی و فيزيك و علم الحيات، همه را تدريس كرد؛ و اين همه، البتّه حوزهٔ وسيع مطالعات و زمينه‌های گسترده فكری او را حتّی از روزگار جوانی، نشان می‌دهد.

در ايّام تحصيل در تهران، چندی نزد حاج شيخ ابوالحسن شعرانی به تلمذ پرداخت و با مباحث حكمت و فلسفه، آشنايی بيشتر يافت. از همان روزگار، با فلسفه‌های معاصر غربی نيز آشنا و بعد به مطالعه درباب تصوّف نيز علاقه‌مند شد. استاد كه از قبل، با زبانهای عربی، فرانسوی و انگليسی آشنا شده بود؛ در سالهای جنگ دوّم جهانی، با كمك بعضی از صاحب منصبان ايتاليايی و آلمانی كه در آن ايّام در ايران به سرمی‌بردند، به آموزش اين دو زبان پرداخت.

در سال ۱۳٢۳ ه‍. ش. نخستين كتاب او به نام "فلسفة شعر يا تاريخ تطوّر شعر و شاعری در ايران" در بروجرد منتشر شد، در حالی كه در اين هنگام، حدود چهار سال يا كمی بيشتر از تاريخ تأليف آن می‌گذشت. سرانجام اشتياق به تحصيل بار ديگر او را به دانشگاه كشاند. در سال ۱۳٢٤ ه‍. ش. پس از آنكه در امتحان ورودی دانشكدهٔ علوم معقول و منقول، و دانشكدهٔ ادبيّات ـ هر دو ـ حايز رتبهٔ اوّل شده بود، وارد رشتة ادبيّات فارسی دانشگاه تهران شد.

به هر تقدير، عبدالحسين زرّين‌كوب در سال ۱۳٢٧ ه‍. ش. به عنوان دانشجوی رتبة اوّل، از دانشگاه فارغ‌التحصيل شد و سال بعد وارد دورهٔ دكتری رشتهٔ ادبيّات دانشگاه تهران گرديد.

وی كه از زمان شروع تحصيلات دانشگاهی، به عنوان دبير در دبيرستانهای تهران به تدريس پرداخته بود، از سال ۱۳٢٨ ه‍. ش. سردبيری مجلّهٔ هفتگی مهرگان را نيز عهده‌دار شد كه با وجود وقفه‌هايی، اين كار مطبوعاتی را تا پنج سال ادامه داد.

در سال ۱۳۳۰ ه‍. ش. در كنار عدّه‌ای ديگر از فضلای عصر همچون عبّاس اقبال آشتيانی ،سعيد نفيسی، محمّد معين، پرويز ناتل خانلری، غلامحسين صدّيقی و عبّاس زرياب، برای مشاركت در طرح ترجمة مقالات دائرهٔ المعارف اسلام (ج ۱) چاپ هلند، دعوت شد؛ كاری كه به هر حال ناتمام ماند، امّا برای استاد تجربة مفيدی شد كه بعدها آن را در كار تأليف مقالات مربوط به ويرايش جديد دائرة المعارف اسلام (ج ٢) و نيز دائرةالمعارف فارسی (زير نظر دكتر غلامحسين مصاحب) بكارآورد.

پس از ازدواج با دكتر قمر آريان، همدرس دانشكده (۱۳۳٢ ه‍. ش.)، در سال ۱۳۳٤ ه‍. ش. از رسالهٔ دكتری خود، با عنوان "نقدالشعر، تاريخ و اصول آن" كه زير نظر بديع‌الزمان فروزانفر تأليف شده بود، با موفقيت دفاع كرد. پس از مدّت كوتاهی، از سوی استاد فروزانفر برای تدريس در دانشكدهٔ علوم معقول و منقول دعوت شد و در سال ۱۳۳۵ ه‍. ش.[٨] با رتبهٔ دانشياری، كار خود را در دانشگاه تهران آغاز كرد، و به تدريس تاريخ اسلام، تاريخ اديان، تاريخ كلام و مجادلات فرق، تاريخ تصوّف اسلامی و تاريخ علوم پرداخت. در همين سال برای مدّت كوتاهی نيز امور مربوط به انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب را به عهده گرفت. پس از دريافت رتبهٔ استادی دانشگاه تهران (۱۳۳٩ ه‍. ش.)[٩]، دكتر زرّين‌كوب چندی نيز در دانشسرای عالی تهران، و دورهٔ دكتری ادبيّات فارسی دانشگاه تهران، و نيز در دانشكدهٔ هنرهای دراماتيك به تدریس پرداخت. مدّتی هم در مؤسّسة لغت فرانكلين، با مجتبی مينوی به همكاری مشغول شد. در اين ميان، يك چند سردبيری مجلّهٔ راهنمای كتاب را پذيرفت (۱۳٤٢ ه‍. ش.)، و فصل خاصی برای ارائهٔ ادبيّات معاصر ايران، در مجلّه به وجود آورد. با اين حال، همكاری وی با نشريات ادواری داخلی، بدينجا محدود نمی‌شود و فعّاليت علمی استاد در انتشار مجلاتی همچون سخن، يغما، جهان نو، دانش، علم و زندگی، مهر و فرهنگ ايران زمين، چشمگير است.

در سالهای ۱۳٤٧ تا ۱۳٤٩ ه‍. ش. در آمريكا به عنوان استاد ميهمان در دانشگاه‌های كاليفرنيا و پرينستون به تدريس تاريخ ايران و تاريخ تصوّف پرداخت؛ و از فرصت به دست آمده برای فراگيری زبان اسپانيايی بهره‌جست. پس از بازگشت به ايران (۱۳٤٩ ه‍. ش.)، استاد به دانشكدهٔ ادبيّات و علوم انسانی دانشگاه تهران انتقال يافت و در دو گروه تاريخ و ادبيّات مشغول به كار شد.

در فاصلهٔ سالهای ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۶ ه‍. ش.[۱۱] وی مديريت گروه ادبيّات فارسی دانشگاه تهران را پذيرفت. در اين دورهٔ كوتاه يك ساله، برنامهٔ جديدی برای گروه ادبيّات تنظيم نمود كه تهيّهٔ آن مدّت چندين ماه به طول انجاميد و در آن، از تمام برنامه‌های مشابه در گروه‌های ادبيّات، در دانشگاه‌های بزرگ جهان استفاده شد.

وی در سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶٢ ه‍ . ش. در فرانسه به سربرده بود؛ كه حاصل آن، تحقيقات و تتبّعات دقيق در باب آثار مولوی است. در سالهای اخير نيز، سازمان نقشه‌برداری كشور برای تدوين "اطلس تاريخ ايران" و مركز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی هر يك به نوبهٔ خويش، همكاری استاد زرّين‌كوب را برای خود غنيمتی گرانبها يافته بودند.

در تمام اين سالها، دكتر زرّين‌كوب عمر را به مطالعه، تدريس، تحقيق و تأليف گذرانده، و با ساده‌زيستی، هيچگاه خود را گرفتار و وسوسهٔ اشتغال به كارهای غيرعلمی نکرده بود. ده‌ها كتاب و صدها مقاله كه در رشته‌های مختلف از او نشريافته، نشان می‌دهد كه اين دانشورِ بی‌ملال و خستگی ناپذير، هرگز از راهی كه برگزيده، منحرف نشده است، استاد سفرهای علمی متعدّدی را به اروپا، امريكا، جمهوريهای شوروی (سابق) هند، پاكستان و كشورهای عربی، برای ديدار از كتابخانه‌ها، موزه‌ها و مؤسّسات علمی، و تهيّهٔ عكس از بعضی از نسخه‌های خطّی فارسی و عربی، داشته است. طی همين سفرها، وی با جمعی از دانشمندان و نويسندگان بزرگ ايرانی و خارجی آشنايی نزديك يافت كه به غير از فضلای ايرانی؛ سيّد محمّدعلی جمال‌زاده، آقا بزرگ علوی، و تور خان گنجه‌ای در اين ميان بايد از هانری ماسه، ولاديمير مينورسكی، گوستا و فن گرونه باوم، هرولد بيلی، والتر برونوهيننگ، فيليپ حتّی، برنارد لوييس ، والتر هينتس نام برد.

دكتر زرّين‌كوب در بسياری از مجامع و مجالسی علمی جهانی شركت جسته و به‌عنوان نمايندهٔ ايران، به ايراد سخنرانی پرداخته است. از اين ميان می‌توان به پنجمين كنگرهٔ اسلامی در بغداد، بيست و ششمين كنگرهٔ بين‌المللی شرق‌شناسان در دهلی‌نو، كنگرهٔ بين‌المللی علوم تاريخ در وين، كنگرهٔ تاريخ اديان در ژنو، مجلس بزرگداشت حافظ شيرازی در دوشنبه تاجيكستان، كنگرة بزرگداشت نظامی گنجوی در ايتاليا و بعداً در امريكا، مجمع عمومی سردبيران طرح تاريخ تمدّن اقوام آسيای مركزی در پاريس، كنگرهٔ بزرگداشت مولوی در مونيخ، كنگرهٔ جهانی بزرگداشت خواجوی كرمانی در كرمان، و كنگرهٔ همكاريهای اقوام آسيای مركزی در تهران نام برد. اگر اين حكم سر لوئيس نی ميه مورخ شهير قرن ٢۰ انگليسی را بپذيريم كه: "مورخ بزرگ كسی است كه بعد از او هيچ كس نتواند بدون اين كه او را به حساب بگيرد تاريخ بنويسد..." درمی يابيم که مرحوم دكتر زرين‌كوب مصداق بارز اين سخن نيكوی مورخ انگليسی است.

آثاری كه اين مورخ ايرانی در حوزه تاريخ نگاری خلق كرد تا ساليان متمادی منبعی غنی برای جويندگان علم و حقيقت در اين حوزه است. ذهن خلّاق، حافظهٔ فوق‌العاده، دانش وسيع و حيرت‌آور، و قلم تواناي استاد، برای دانشمندان و پژوهشگران خارجی نيز به خوبی شناخته شده است، تا آنجا كه از او برای تأليف فصلی از تاريخ ايران ِ دانشگاه كمبريج (ج ٤)، و تأليف مقالات متعدّد در چاپِ جديد دائرةالمعارف اسلام (هلند)، دعوت به عمل آمد. به علاوه، وی به عنوان پژوهشگر بزرگ آثار مولانا جلال‌الدّين، در كنگرة مونيخ كه برای بزرگداشت اين عارف و شاعر بزرگ ايرانی برگزار شده بود (۱۳٧٤ ه‍. ش.)، به عنوان دبير ايرانی كنگره انتخاب شد.

استاد زرّين‌كوب كه در زمستان ۱۳٧٧ ه‍. ش.[۱۵] برای انجام برخي معالجات پزشكی عازم آمريكا شد، و پيش از آن هم از كار تأليف كتاب "شعلهٔ طور" دربارهٔ زندگی و انديشهٔ حلّاج فراغت حاصل كرده بود، در ايّام آن اقامت اجباری، توفيق يافت تا در بستر بيماری و رنجوری، يادداشتهای خود را دربارهٔ عطّار نيشابوری به صورت كتابی تازه تحت عنوان "صدای بال سيمرغ" تدوين و تنظيم نمايد. آرای ديگران درباره به زرّين‌كوب عموم محققان در جامعه ما زرين‌كوب را با اوصافی چون اديب، شاعر، مورخ، اسلام شناس، زبان شناس، و... می‌شناسند.

عبدالكريم سروش در مدح اين مرد فرزانه نوشته است: "من به عمر خويش مردی به پردانی و پرخوانی و تواضع زرين‌كوب كمتر ديده‌ام." دوستانش درباره فعّاليت و رغبت او به يادگيری زبان فرانسه و زبانهای ‌ديگر خيلی سخن گفته‌اند. اما شرح پايداری او برای کسب دانش از همه جالب تر است. آقای سيّد جعفر شهيدی دربارهٔ او می‌نويسد: "هيچ حادثه‌ای هر چند تحمّل آن دشوار باشد او را از كار تحقيق باز نمی‌دارد. در اين ساليان، مصيبتهای سختی را ديد از فقدان برادر (دكتر حميد زرّين‌كوب، احمد زرّين‌كوب، خليل زرّين‌كوب) بيماری، عمل جرّاحی، امّا او با ايمان راسخی كه دارد از تألیف و تدوین و تدريس دست برنمی‌دارد."

دكتر قمر آريان، همسر استاد دربارهٔ نوع سلوک او نوشته است: "از همان آغاز سالهای آشنايی او را يك دانشجوی واقعی يافتم، دقيق پركار و در عين حال محجوب و متواضع، هنوز مثل همان سالهای آغاز عمر غالباً آرام مهربان و بی‌سر و صداست. وقتی هم به جوش می‌آيد و دچار خشم و خروش می‌شود به زودی به آرامش عادی برمی‌گردد و در اندك زمان خشم و خروش خود را فراموش می‌كند... يك چيزش امّا هيچ عوض نشده است. بی‌نظمی و شلوغی نوميد كننده‌ای كه در كارهايش هست، هنوز مثل بچّه مدرسه‌ای‌ها دايم كاغذ و قلمش را گم می‌كند، مثل شاگردان دبستاتی دايم دنبال يادداشتها و دفترهای گمشده‌اش می‌گردد؛ و با دستپاچگی و اضطرابی كه هميشه در اين جستجوها از خود نشان می‌دهد حوصلهٔ خود، حوصلهٔ من و حوصلهٔ هر كس را كه در خانهٔ ماست، سرمی‌برد. يك عادت ديگرش كه گمان دارم می‌تواند برای بعضی شاگردانش سرمشق باشد، استغراق شديد او در كارها هست. وقتی در يك موضوع مشغول كارست از تمام وسايل و تمام اوقات ممكن استفاده می‌كند. يك لحظه فراغت را هم كه در بازگشت از كار به خانه برايش حاصل می‌شود از دست نمی‌دهد. بارها اتّفاق می‌افتد كه ميز چيده شده غذا آماده، حتّی مهمان كنار ميز نشسته است و او در يك گوشهٔ ديگر اتاق همچنان آخرين جمله‌ای را كه در زير قلم دارد، دنبال می‌كند و انگار صدا مرا كه برای چندمين‌بار او را صدا می‌زنم نمی‌شنود. در اين گونه اوقات گمان می‌كنم خودش را بيشتر از من و مهمان خسته می‌كند. امّا اين استغراق باعث می‌شود كه در كار خود كمتر دچار اشتباه يا شتاب زدگی شود."

دكتر زرّين‌كوب يكی از دانشمندان و محقّقان و استادان برجستهٔ ايران بود. به شهادت سایر مشاهیر ايران آثاری كه از او بر جای‌ مانده است؛ بر غنای زبان و ادبيّات فارسی افزوده است. وی بیش از ٤۰ کتاب و صد‌ها مقاله نوشته است. موضوع اساسی تحقيقات او تاريخ ايران، تاريخ فرهنگ و ادب اسلامی و تصوّف و عرفان است. به علاوه در ابتدای كار علاقهٔ خاصی به مسايل مربوط به نقد ادبی و ادبيّات تطبيقی نشان داده است كه زمينه تعدادی از تأليفات وی نيز هست. زندگی و انديشهٔ امام غزالی، جستجو در تاريخ تصوّف ايران دو اثر نسبتا مفصّل است. زمينهٔ اصلی كارش نقد ادبی و تاريخ است امّا در "از كوچهٔ رندان"، و "ارزش ميراث صوفيه" تصوّف را در ترازو می‌گذارد. ذهن دقيق استاد زرّين‌كوب او را بر اين می‌دارد كه پديده‌های اجتماعی را بر ترازوی حسّاس نقد بسنجد. از اينروست كه علاوه بر كتاب "از كوچهٔ رندان" در كتاب "ارزش ميراث صوفيه"اش به يك مبحث مفصّل برمی‌خوريم به نام "تصوّف در ترازو" اين ترازو كه با آن تاريخ تصوّف را می‌توان سنجيد بايد دقيق‌ترين ترازو باشد زيرا كميت و مقدار را در آن راه نيست. برقراركردن ارتباط درست و دلپذير ميان مفاهيم تاريخی و ادبی يكی از خصوصيات قلم و بيان زرّين‌كوب است.

سال‌های پايانی عمر زرين‌كوب به گزارش ايرج افشار اينگونه گذشت: "در اين هشت سال (۱۳۷۸-۱۳۷۱) زرين‌كوب به تدريس دانشگاهی معهود خود ادامه می‌داد. عضويت هيات امنای فرهنگسرای فردوسی را پذيرفت. دعوت سازمان نقشه‌برداری كشور را برای تهيه متن تاريخی اطلس تاريخی ايران اجابت كرد. از سال ۱۳۷۵ به عضويت شورای عالی علمی مركزی دايرةالمعارف بزرگ اسلامی درآمد. همچنين عضو شورای مشاوران كتابخانه ملی بود. كتابخانه خود را در اين دوران، به شهر بروجرد اهدا كرد. باز چند سفر برای سخنرانی به ممالك مختلف و از جمله به شهرهای ايران رفت. ولی سفرهای عمده‌اش برای رهايی از بيماری‌های قلب و چشم و پروستات بود. چند بار خود را به نيش تيغ جراحان سپرد. دو سال پايان عمر را دچار گرفتاری‌های بدنی ناگوار و دشوار و بحران بيماری‌های مذكور بود. در يك سال آخر دستش و فكرش از خدمت كردن به فرهنگ ايران بازمانده بود. در ۲۴ شهريور ۱۳۷۸ پس از رنج های فراوان درگذشت." (ايرج افشار، نادره كاران)

منبع
________________________________________

برگرفته از: کيان مهر احمدی، ميراث خبر

جُستارهای وابسته
________________________________________

دکتر عبدالحسين زرين کوب - مشاهیر نت


۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

رجال و رويداد های تاريخی افغانستان - ٢

زمانشاه و مفکورهء پيشروی در هند

نوشته احمد علی کهزاد



زمانشـاه سـومین پادشـاه سـدوزائی به پیشـروی در خاک هـند علاقه مفـرط داشـت و چنان درین نقـشـه منهمک بود که ماورای آن چیز دیگری را به آسـانی نمی دید و اگر هم میدید هـمه را قـربان این آرزو میکرد و هـیچ سـال قـرارش نمیگرفـت تا یک بار خویش را به لاهـور، شـرقی ترین شـهر سـرحدی کشـورش نرسـاند و زمینه پیشـروی را مطالعه نکند.

کمپنی هـند شـرقی که از کرانه های خلیج بنگاله حصه زیاد هـند را با کشـش نفـس خود مسـحور سـاخـته بود، طبعاً با شـاه سـدوزائی و نقـشـه های او مخالف شـده و در صدد امحای آن برآمد و شـمه ئی از فعالیت های مخالف کارانهء آن اینجا مختصراً شـرح داده میشـود.

شـبهه نیسـت که احمد شـاه درانی مؤسـس سـلالهء سـدوزائی افغانسـتان با عسـکر بری های مسـلسـل خویش که منتج به فـح جنگ پانی پت شـد، راه فـتوحات را درهـند باز کرد و در نفـس قـرن ۱٨ مثـل اعلانی از شـهامت نیروی افغانی در تاریخچهء واقعات افغانسـتان و هـند ثبت نمود.

در میان احفاد او نواسـه اش زمانشـاه پسـر تیمور شـاه کسـی اسـت که به شـهادت واقـعات ٨-٩ سـلطنت خود از روز اول جلوس بر تخت ( ۱٧٩۳ م.) تا آخرین روز های بحران آمیـزی که تحریکات خارجی و رقابت و مخالفـت های داخلی بر سـر او آورد آنی از مفکورهء کشـور کشـائی در هـند فارغ نبودو چنان احسـاس میشـود که یک قـوهء داخلی غـیر مرئی تقـریباً هـر سـال یک مرتبه او را تا قـلب پنجاب می برد تا از لاهـور نقـشـه های پیشـروی خویش را در خاک پهـناور هـند عملی سـازد. تردیدی نیسـت که این مفـکوره کدام مفـکوره ابتکاری شـخص زمانشـاه نبود، بلکه میخواسـت راهی را که جدش رفـته و به کامیابی هایی نایل شـده اسـت، او هم برود و موفقیت هایی بدسـت آورد، ولی خبر نداشـت که اگر در اصل آرزو، او و جدش یک راهی را تعقـیب میکنند، با عصر و زمان ایشـان قطعاً قابل مقایسـه نیسـت وعدم درک هـمین مطلب و اتخاذ روش نوین، ناکامی هایی برای او، نه تنها در هـند بار آورد بلکه عامل اصلی سـقوط او در داخلی افغانسـتان هم شـد.

زمان شـاه »»»

احمد شـاه هـر وقـیکه به هـند حمله کرد، تا هـر جا خواسـت رفـت ولی زمانشـاه با مسـاعـدتی که پنجاب درین وقـت جزء قـلمرو سـدوزایی بود چندین مرتبه تا لاهـور آمد ولی قـدمی فـراتر گذاشـته نتوانسـت. چرا؟

کشـتی های کمپنی هـند شـرقی که چندی قـبل در کرانه های آفـتاب برآمد هـندوسـتان لنگر انداخـته و در اثـر فـتح پانی پت و شـکسـت جبهه مهارته بدسـت نیروی افغانی راه حرکت و پیشـروی اش در خاک هـند صاف شـده بود از حوزهء گنگاه به طرف غرب پیش آمده و در زمان سـلطنت زمانشـاه در حواشی پنجاب شـعـبده بازی میکرد.

می گویند که عمال کمپنی هـند شـرقی و به خصوص کسـانیکه از نظر سـیاسـت تأمین مفاد این دسـتگاه عجیب اسـتعمار را در « نه دانگ» هـندوسـتان به عـهده داشـتند. از توجه ( ناپلیون ) و ( تزار) به خاک های هـند در هـراس بودنـد. این حرفها درسـت اسـت ولی بیشـتر این توهم بعـد از ۱٧٩٩ برای کارفرمایان کمپنی پیدا شـد و آنهایی که درکلکته رشـته های شـبکه دوانی را در دسـت گرفـته بودند، با نظر تیزبین خویش سـه چهار سـال قـبل درک کردند که خطر اول و مدهـش هـمین زمانشـاه سـدوزائی پادشـاه افغانسـتان اسـت که هـر سـالی یک مرتبه قوائی از کوه نشـینان تیرا و سـفـید کوه و خیبر را با خود گرفـته و از لاهـور آخرین شـهر سـرحدی خویش، اقطار بلاد هـندوسـتان را بلرزه در می آورد.

« لارد ولسـلی » حکمران فـرنگی معاصر زمانشـاه اولین کسی اسـت که اهـمیت واقعی زمانشـاه و ارزش حسـابی مناطق شـرقی و جنوب شـرقی کشـور او را که بعـد ها به منطقهء شـمال غرب هـند مسـمی شـد، فـهمیده و پیش خود حسـابی کرد که تا هـنگامی که یک تن پادشـاه مقـتدر افغانی درین مناطق افغان و افغان نشـین نفوذ و حاکمیت داشـته باشـد فتح هـند برای افغانها بازیچه ئی بیش نخواهـد بود. بدین قـرار از ۱٧٩٧ یعـنی از یک ونیم قـرن پیش « لارد ولسـلی » خط مشـی کشـید که، بهر قیمتی باشـد، دسـت افغان، نه تنها از هـند و پنجاب عـقـب زده شـود بلکه علاقـه های شـرقی و جنوب شـرقی خاک های ماورای غربی سـند و بلوچسـتان از کشـور آنها منتزع گردد.

نویسـندگان انگلیسی مثل الفنسـتن، راولنسـن، ملیـسـن، تیت و غیره متحد القول اظهار نظر میکنند که خطوط اسـاسی سـیاسـت کلکته در ربع سـوم قـرن ۱٨ این بود که بهر نحو و بهـر قـیمتی که باشـد برای زمانشـاه سـدوزائی در سـرحدات ولایات غربی افغانسـتان و در داخل مملکت مشـغولیت هایی ایجاد شـود که به پنجاب ولایت شـرقی قـلمرو خود آمده نتواند و نقـشـه های پیش روی او در هـند خنثی گردد.

برای عملی سـاخـتن این نظریه، عمال کمپنی هـند شـرقی راه هائی سـنجیده و حسـاب هایی پیش خود کرده بودند که قـرار آن در غرب، قاجارها با مداخله مکرر در سـرحدات افغانسـتان شـاه سـدوزائی را به آنطرف ها مصروف سـازند و در شـرق در پوسـت راجا های سـک در آمده با اغوای ایشـان، امنیت پنجاب را مختـل سـازند.

یکی از خدام صادق کمپنی هـند شـرقی مهـدی علیخان تاجر ایرانی که تابعـیت هـندی داشـت و دربمبئی می زیسـت، سـمت نمایندگی در بوشـهر پـیدا کرد. هـمانطور که کمپنی اصلاً دسـتگاه اسـتعماری بود، نمایندهء آن در بوشـهر عوض عرضه کالا و مال التجاره دسـت به دسـایس سـیاسی زد و به قوت کلدار و مهارت فـنی خود نفوذی در دربار قاجار پـیدا کرد و به اثـر آن آقای محمد شـاه و فـتح علیشـاه را مکرر به نقاط سـرحدی قـلمرو دولت سـدوزائی چون مشـهد و نیشـاپـور و بعـد ها هـرات سـوق داد و بعـد از چند سـالی هـیأت انگلیس چاپ ( ملکم) به تهران رفـته و تکمیل اجرائات او را به عـهده گرفـت.

به این ترتیب کارهای دیگر خود به خود سـر براه میشـد. شـاهان قاجار گاهی خود شـان به مداخله می پـرداخـتند و گاهی شـهزادگان ناراض سـدوزائی، محمود وفـیروزالدین و کامران را در سـرحدات غربی اغوا میکردند و زمانشـاه که بدان طرف مصروف میشـد، راجا های سـک: صاحب سـنگ، گلاب سـنگ، مهابت سـنگ و رنجیت سـنگ به حرکت می آمدند، بدین نحو دسـت مخفی کمپنی بازی در آورده بود که شـاه زمان [را] متناوباً گاهی در شـرق و گاهی در غرب مشـغول میداشـت و هـر دفعه از غیاب او اسـتفاده نموده و در نقطه مطلوب ضربتی به او و به نقـشه های او حواله میکرد.

زمانشـاه با علاقهء مفرطی که به فتوحات هـند داشـت، به مسـایل غرب چندان اهـمیتی نداده و بعـد از سـال جلوس خود ( ۱٧٩۳ م।) هـرسـالی یک مرتبه به پشـاور و اتک و لاهـور می آمد تا قـدم هائی پیشـتر گذارد। آنچه که بیشـتر شـاه افغانی را به فتوحات تشـویق میکرد، تقاضاو دعـوت نامه های بسـیاری از نواب ها از دهلی و اودومیسـور و سـایر نقاط هـند بود و قـراریکه نویسـنده گان فرنگی خود مینویسـند، آمدن های شـاه زمان در لاهور، هـیجان هایی عظیمی در هـند تولید کرده و در اقطار بلاد آن سـرزمین زرخیز تجدید فـتوحات احمد شـاه درانی را در نظر ها جلوه گر میسـاخت شـاه سـدوزایی چندین مرتبه در سـال های ۱٧٩۳ ، ۱٧٩۵، ۱٧٩۶، ۱٧٩٧ ، ۱٧٩٩ به پنجاب آمد، راجا های سـک درین اوقات در گجرات و وزیرآباد و لاهـور و امرتسـر پراگنده و مجزا افـتاده بود و همه مطیع دولت سـدوزائی افغانی بودند. در همان اوقاتی که تحریکات به دسـتور عمال کمپنی، شـاه را متوجه سـرحدات غربی می سـاخت به همان دسـتور سـک ها از یک طرف مصدر شـور و فـتنه میشـدند و از جانب دیگر دسـت مخفی ایشـان به تمرکز قوا و اسـتحصال اسـتقلال و تشـکیل دولت جدید تشـویق میکرد. این تحریکات ادامه داشـت تا اینکه در سـال ۱٧٩٩ زمانشـاه تجویز نمود که از روح اعتماد کار گرفـته به آن عناصر سـک که با وی وفاداری داشـتند اعتماد مزید اعطا کند و اداره پنجاب ولایت شـرقی کشـورش را به خود آنها واگذارد. بدین اسـاس رنجیت سـنگ را که آدم کاردانی بود به حکومت لاهـور تعـیین نمود و رنجیت سـنگ بحیث حکمران دولت سـدوزایی زمام امور پنجاب را در دسـت گرفـت. این کار که در وقـتش کار مصلحت آمیزی گفـته میشـد، آغاز تزلزل نفوذ دولت های افغانی در پنجاب میباشـد زیرا دسـت محرک که انتظار از این بهـتر نداشـت رنجیت را به نفع خود طوری تقـویت کرد که بعـد از زمانشـاه نتایج سـوء آنرا تا آغاز دولت محمد زائی و بعـد تر مشـاهـده کرده رفـتیم.

جلوس زمانشـاه

به روز دو شـنبه تاریخ هـشـتم شـوال المکرم ۱٢۰٧ هـ. ق. تیمور شـاه درکابل وفات نمود و پسـرش زمانشـاه در تالار دولت خانه بالاحصار بر تخت سـلطنت افغانسـتان جلوس نمود. شـاعری این دو واقـعه را در رباعی چنین بیان کرده اسـت:

دو نقـش چه دلخواه و چه جانکاه نشست

خورشـید بر آمد ز افق ماه نشـسـت

از گردش مهـر و ماه تیمور ز تخـت

بر خاسـت نواب زمانشـاه نشـسـت

برگرفته از : نی شماره دوم سال سوم دوشـنبه ۱۰ حوت ۱۳٨۳ / ٢٨ فبروری ٢۰۰۵

رجال و رويداد های تاريخی افغانستان - ۱

احمد شاه و تيمور شاه حاجی جمال و پاينده خان

نوشـته احمد علی کهـزاد


درین مضمون از چهار نفـر مردان بزرگ سـدوزائی و بارکزائی صحبت می شـود که دو نفـر آن شـاه و دو نفـر آن به حیث مشـاور و وزیر در عصر آنها می زیسـتند، مقـصد عمده ما عبارت از معـرفی مختصر شـخصیت دو نفـر مشـاور و وزیر اسـت و صفـت برجسـته وبارز این دو نفر هم از خود گذری آنها اسـت به نفع مملکت که در طی قرون ۱٨ و ۱٩ در بزرگان ملی ما متأسـفانه بسـیار کم دیده میشـد و تقـریباً علت همه خانه جنگی ها که نیروی کشـور را مسـأصل سـاخت اغراض شـخصی بود که اشـخاص را از محور اصلی خدمات ملی کناره سـاخـته و یکی را در مقابل دیگر تحریک میکرد.

برده شـد و شـهرت آنها در تاریخ دورهء سـدوزائی افغانسـتان به اندازه ایسـت که هـمه کس شـخصیت های ایشـان را می شـناسـند. هـمه میدانند که احمد شـاه و تیمور شـاه پدر و پسـر پادشـاهان درانی، سـدوزائی هـسـتند که یکی بعـد دیگری به پادشـاهی رسـیده اند و حاجی جمال و پاینده خان بارک زائی پد و پسـر در دوره های متـقـابله شـاهان مذکور زیسـت داشـتند.
چیزی که درین مبحث میخواهم اهـمیت آنرا خاطر نشـان سـازم، بزرگی، از خود گذری، بیغـرضی، مصلحت جوئی این دو نفـر رؤسـای مقـتدر، با نفـوذ وخیراندیش اسـت که هـرکدام به حیث مشـاور درجه اول پادشـاه معاصر خود محسـوب می شـد و در حقـیقـت سـلطنت احمدشـاه و تیمورشـاه درانی به پشـتیبانی و حسـن تدبیر و هـمکاری صمیمانهء آنها اســتوار بود.
درموقـعیکه بنا بود در زیارت شـیرسـرخ قـندهار، سـران قـبایل افغان از میان خود شـاهی انتخاب کنند، قـبیلهء سـدوزائی از نقـطهء نظر شـمار خانواده یا افـراد قـبیله از هـمهء قـبایل دیگر کوچک تر بود و اگر تناسـب تعـداد خانوادهء دو قـبیلهء سـدوزائی و بارک زائی نسـبت به دومی در حدود یک نهم یا یک دهم بود، چنانچه مؤرخیـن یکی از علل انتخاب شـدن احمد شـاخان را به پادشـاهی، هـمین خوردی نسـبتی قـبیله او میدانند تا اگر خلاف مصالح قوم رفـتار کند عـزل او آسـان باشـد.
بهر حال، با صفاتی بارزی که در شـخص شـخیص سـردار سـدوزائی دیده میشـد به پادشـاهی انتخاب شـد و بنام اعلیحضرت احمدشـاه و به عـنوان «دردران» و به صفت «بابای ملت» شـهرت پـیداکرد. حاجی جمال خان رئیس قـبیلهء نیرومند بارکزائی که در قطار انتخاب شـوند گان چانـس بزرگی داشـت، اغراض شـخصی را که چون مرض سـاری و مهلک دامنگـیر همهء بزرگان قوم بود، زیر پا گذاشـته و با بیعـت به پادشـاه، اسـاس دولت درانی سـدوزائی افغانسـتان را مسـتحکم سـاخت و مثال بسـیار برجسـته و قابل تعـریف از خود گذری خویش در یک موقع بسـیار حسـاس در تاریخ افغانسـتان ثبت نمود. احمدشـاه بابا تا آخر حیات منزلت این پـیر مرد موقـر و خیراندیش را طوریکه شـایسـته مقام او بود نگه میداشـت واز جزئی تا کلی امور مملکت داری خویش را به مشـوره و صوابدید او اجرا میکرد.
تا آنکه شـاه در ۱٧٧۳ از جهان فانی درگذشـت و کمی بعـد حاجی جمال خان هم عقـب او به جوار رحمت ایزدی پیوسـت و بعـد از پارهء تحولات مقـدمه کار طوری فراهم شـد که پسـران ایشـان یعـنی تیمورشـاه و پاینده خان روی صحنه سـیاسـت و کشـور داری بیایند.
حاجی جمال خان، چهار پسـر داشـت: رحیم داد خان، پاینده خان، هارون خان، بهادر خان. اگر چه بعـد از وفات احمد شـاه درانی وزیر او شـاه ولی خان پسـر خورد احمد شـاه، سـلیمان شـاه داماد خود را بر تخـت شـاهی نشـانیـد ولی دیری نگذشـت که شـهـزاده تـیمــور از هـرات آمده و طبـق میلان و رضائیت عـدهء زیاد سـران قـوم تاج شـاهی بر سـر گذاشـت. (۱٧٧۳ م)

تیمور شـاه ابتدا به رحیمداد خان پسـر حاجی جمال خان عطف توجه نمود و اورا به جای پدرش سـردار بارک زائی شـناخـت اما چون صفات بزرگی قـوم در او نبود و شـخص ممسـک بود و افغانها عـموماً به دور آدم بی دسـترخوان جمع نمی شـوند، افـراد قـبیله کم کم از او اظهار انزجار نمود و در اثر بلند شـدن شـکایات، شـاه، سـردار پاینده خان را با اعطای لقـب سـرفـراز خان به ریاسـت قـبیله بارک زائی برداشـت. سـردار پاینده خان در اسـتحکام سـلطنت تیمور شـاه، صرف مسـاعی و جان فشـانی های زیاد نمود. اولین کامیابی سـردار پاینده خان مغـلوب سـاخـتن درانی هائی بود که به تحریک وزیـر شـاه ولیخان به دور عـبدالخالق خان کاکای احمد شـاه جمع شـده و میخواسـتند اورا به پادشـاهی بردارند. پاینده خان با وجودیکه قـوهء کافی در دسـت نداشـت، بر هـنگامه طلبان درانی فایق آمد. سـپس در کشـمیر به هـمراهی دلاور خان اسـحق زائی مصدر خدمات شـد و بعـد ازآن در جمع آوری مالیات شـال و کویته طوری با مردم خوش رفـتاری کرد و طوری به حسـن صورت وظیفهء مرجوعـه را انجام داد که از آن بهـتر امکان نداشـت. شـاه از او به مراتب خوشـنود شـد و بیرق غلزائی ها نیز به او مفـوض گردید وجایگاهی قـریب تخـت شـاهی احراز نمود. هـمین قـسـم در غایلهء پشـاور و در شـورش بلخ که هـر دو برای شـخص تیمور شـاه و سـلطنت او خطرات مدهـشی دربر داشـت اظهار شـخصیت و کاردانی نموده قـلب تیمور شـاه و قـلب سـلطنت او را قـوی نگه داشـت. طوریکه در تاریخ قـضاوت شـده اسـت، تیمور شـاه صفات بارزهء احمدشـاه درانی را نداشـت و فاقـد سـجایای عالیهء پدر خود بود. اگر نیک ملاحظه شـود عاملی که سـلطنت او را مدت بیسـت سـال نگه داشـت بیشـتر حسـن تدبیر، شـجاعـت، فکر صائب، واز خودگذری شـخص سـردار پاینده خان بود.
دو فرد از کتیبه مزار سـراد پاینده خان:
ز پا فـتاد چو بر خاک سـرفراز جهان
بلند نالهء افغان شـد از هـمه افغان
زعـقل سـال وفاتش سـوال بنمودم
جواب داد که قل هم شـهادت لرحمن
ادامه دارد

برگرفته از: نی شـماره اول سـال سـوم پنجشـنبه ٨ دلو ۱۳٨۳ / ٢٧ جنوری ٢۰۰۵


تعداد بازديدکنندگان