۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه

دكتر عبدالحسين زرين‌كوب

سلطه اعراب مسلمان بر ايران زرتشتی

دو قرن مقاومت مردم

سكوت تاريخ نويسان

علی دهباشی


سرانجام ‌بعد از گذشت بيست ‌سال و پس از خاموشی دكتر عبدالحسين زرين‌كوب كتاب« دو قرن سكوت» از ليست سياه ممنوع الانتشار خارج شد و مجوز چاپ گرفت و ماه گذشته به بازار كتاب عرضه شد. «دو قرن سكوت» پس از انقلاب يكبار بطور رسمی توسط انتشارات جاويدان منتشر شد كه هفته بعد از انتشار جمع‌آوری و خمير شد. اما بارها به صورت «قاچاق»، «زيرزميني»، «زيراكس» و «افست» تجديد چاپ شد و در بازار سياه كتاب‌های ممنوعه تا مبلغ هفت هزار تومان به فروش رفت.

«دو قرن سكوت» سرگذشت و يا به عبارت صحيح‌تر، تاريخ حوادث سياسی و اجتماعی ايران است در دو قرن اول اسلام. در آن دو قرنی كه از سقوط دولت ساسانی تا روی كار آمدن دولت طاهريان بر ايران گذشت. تاريخ اين دو قرن ايران را، پيش از اين نويسندگان و تاريخ‌نويسان به اجمال و اختصار بيان كردند و فقط به ذكر اين مطلب اكتفا كردند كه در تمام مدت اين دو قرن، ايران در زير سلطه تازيان بود و چنان تحت استيلای اعراب قرار داشت كه مردم ايران حتی خط و زبان خود را فراموش كردند. در صورتيكه كه اين دو قرن روزگار انقلاب‌ها و كشمكش‌های مهم بوده است. قيام‌های بزرگ در طی آن پديد آمده است و حوادث مهم و شگرف بی‌نظيری مانند جريانات ابومسلم و مقنع و بابك و مازيار و افشين در اين روزگار به صحنه حوادث تاريخ ايران پای نهاده است. عقايد و افكار تازه مانند آيين شيعه و زيديه و نهضتهای مهم مانند نهضت شعوبيه و سياه جامگان و سپيد جامگان و سرخ جامگان در اين روزگاران روی نموده است. «دو قرن سكوت» سرنوشت اين دو قرن از تاريخ ايران است و چون تاريخ‌نويسان تاكنون درباره آن سكوت كرده‌اند، نام «دو قرن سكوت»بر سرگذشت اين دو قرن نهاده شده است. بخصوص كه در طی اين دو قرن آشوب ها و غوغاهای سياسی، زبان فارسی در «سكوت» غرق بوده و اثری از آن پديد نيامده است. «دو قرن سكوت» ابتدا به صورت پاورقی در نشريه «مهرگان»ارگان «جامعه ليسانسيه‌های دانشسرای عالی» منتشر شد. و بعد در سال ۱۳۳۰ برای نخستين بار به صورت كتاب توسط «جامعه ليسانسيه‌های..» منتشر شد. دكتر زرين‌كوب در بخشی از مقدمهٔ چاپ اول زير عنوان «چند اعتراف از نويسنده» چنين می‌نويسد: «اكنون اجازه بدهيد كاری را كه برای من از يك اعتراف دينی دشوارتر و از يك بازجوئی قضائی ملال‌انگيزتر به نظر می‌رسد برای شما آغاز كنم. وقتی نويسندگان مهرگان به من تكليف كردند كه دورنمائی از گذشتهٔ ايران- از گذشته ادبی ايران ترسيم كنم به حيرت افتادم. زيرا روشنائی ضعيف و رنگ پريده‌ای كه اسناد و منابع موجود بر ظلمات قرون گذشته افكنده است آن مايه نيست كه به يك هنرمند چيره دست اجازه دهد دورنمائی از گذشته ترسيم نمايد، اما من كه هنرمندی چيره‌دست هم نيستم آيا از عهدهٔ انجام اين تكليف برمی‌آيم؟ هرگز چنين گمانی نداشته‌ام. با اين حال چاره نبود. كوشيدم طرح بيرنگی از يك دورنما در اين اوراق ترسيم كنم. اين طرح، ناقص، مبهم و تاريك جلوه خواهد كرد. باشد. اگر روزی تمام زوايای دهليز تاريك گذشته روشن شود ديگران به جای اين طرح بيرنگ به دورنماهای زنده و گويا خواهند پرداخت. اما برای من، پيش ازين مقدور نبود. سعی كردم خطوط و امواج نمايان و برجسته را كه در سيمای «گذشته ايران» مشاهده كردم ترسيم نمايم. سعی كردم آنچه را از رنج و شوق و بيم و اميد و مهر و خشم در زندگی گذشتگان ديده‌ام تصوير كنم. با اين حال وقتی اين يادداشتها را برای پاورقی يك روزنامه می‌نوشتم گمان نمی‌كردم هرگز لازم بيايد آنها را به صورت كتابی درآورم. به همين جهت لازم نديدم تناسبی را كه در يك كتاب، در يك كتاب تاريخ ميان اجزاء و اسناد بايد وجود داشته باشد رعايت كنم، زيرا آنچه می‌نوشتم تاريخ نبود، يادداشت‌ها و حاشيه‌هائی بر تاريخ بود. نمی‌خواستم اسناد و شهادت‌ها را بر محك تحقيق عرضه كنم و از آن ميان «حقيقت» را كه در تاريخ هميشه ظنی و مشكوك خواهد بود بيابم. می‌كوشيدم كه از خلال پرونده‌های گره خورده و فراموش شده تاريخ، آنچه را مظهر هدف‌‌ها، شورها و هيجانهای مردم است بيرون آورم. در تاريخ ملاك يقين چيست؟ گمان می‌كنم علم هنوز، برای اين سئوال جواب قانع كننده‌ای نيافته باشد. آنچه از اسناد و شهادات، بعد از تحقيق اعلام كند. اما كيست كه بتواند در تاريخ مانند علوم، روش تجربی را بكار بندد؟ من در تهيه اين يادداشت‌ها، گذشته از مطالعه متون و منابع كهنه عربی و فارسی، تا جائيكه توانسته‌ام از پژوهشهای دانشمندان فرنگی نيز استفاده كرده‌ام، اما برای آنكه مايه ملال خوانندگان نگردد كوشيده‌ام شيوه بيان دشوار و پيچيده محققان را بكار نبرم. آيا در پاره‌ای موارد نيز از خود و احساسات خود زياد مايه گذشته‌ام؟ شايد. اين را انكار نمی‌كنم. اما در اين محيط انديشه و احساسات كه ادبيات نام دارد كيست كه از جهان خود، از جهان احساسات و الهامات خود، بتواند يك دم و يك قدم خارج شود؟ بی‌طرف‌ترين جويندگان حقيقت نيز، حتی وقتی كه بی‌طرفانه در پی حقيقت می‌رود؟ حتی جائيكه حقيقت، حقيقت محض مجرد را می‌جويد، از احساسات و تمايلات خود پيروی می‌نمايد. اما اين اعتراف‌نامه را بدون ذكر اين نكته نمی‌توانم تمام كنم كه طبع و نشر اين يادداشتها به صورت كتاب حاضر مرهون كوشش من نيست. اگر تشويق و اهتمام دوست ازجمندم آقای محمد درخشش نبود شايد هرگز بانتشار آنها، رضا نمی‌دادم.» چاپ اول«دو قرن سكوت» به سرعت ناياب می‌شود. دكتر زرين‌كوب به تجديد چاپ رضايت نمی‌دهد تا در فرصت مناسب به تجديد نظر دربارة كتاب بپردازد. زرين‌كوب جوان پنج سال وقت و انرژی صرف می‌كند و منابع متعدد را از ديده می‌گذارند تا در ارديبهشت ۱۳۳۶ متن گسترش يافته و تجديد نظر شده اثر از سوی انتشارات اميركبير منتشر می‌شود. دكتر زرين‌كوب در مقدمه چاپ دوم می‌نويسد:

«در تجديد نظری كه در اين كتاب، برای چاپ تازه‌ای كردم، روا نديدم كه همان كتاب نخستين را، بی‌هيچ كاستی و فزونی چاپ كنم. كيست كه بعد از چند سال كتابی را كه نوشته است بنگرد و در آن جای اضافه و نقصان نبيند؟ تنها نه همين امثال عماد كاتب باين وسواس خاطر دچار بوده‌اند، كه بسياری از مردم درباره كارهايی كه كرده‌اند همين شيوه را دارند. اما محرك من، اگر فقط وسواس خاطری بود، شايد به همين اكتفا می‌كردم كه بعضی لغت ها را جابجا كنم و بعضی عبارت ها را پيش و پس ببرم. در تجديد نظری كه در كتابی می‌كنند بسيار آسان بيش از اين كاری نمی‌كنند. اما من ترتيب و شيوه كتاب اول را بر هم زدم و كاری ديگر پيش گرفتم. از آنچه سخن شناسان و خرده‌گيران، در باب چاپ سابق گفته بودند، هر چه را وارد ديدم به منت پذيرفتم و در آن نظر كردم. در جايی كه سخن از حقيقت جويی است چه ضرورت دارد كه من بيهوده از آنچه سابق به خطا پنداشته‌ام دفاع كنم و عبث لجاج و عناد ناروا ورزم؟ از اين رو، در اين فرصتی كه برای تجديد نظر پيش آمد، قلم برداشتم و در كتاب خويش بر هر چه مشكوك و تاريك و نادرست بود، خط بطلان كشيدم. بسياری از اين موارد مشكوك و تاريك جاهايی بود كه من در آن روزگار گذشته، نمی‌دانم از خامی يا تعصب، نتوانسته‌ بودم به عيب و گناه و شكست ايران به درست اعتراف كنم. در آن روزگاران، چنان روح من از شور و حماسه لبريز بود كه هر چه پاك و حق و مينوی بود از آن ايران می‌دانستم و هر چه را از آن ايران– ايران باستانی را می‌گويم- نبود زشت و پست و نادرست می‌شمردم. در سالهايی كه پس از نشر آن كتاب بر من گذشت و در آن مدت، دمی از كار و انديشه در باب همين دوره از تاريخ ايران، غافل نبودم در اين رای ناروای من، چنانكه شايسته است، خللی افتاد. خطای اين گمان را كه صاحب نظران از آن غافل نبودند، دريافتم و در اين فرصتی كه برای تجديد نظر در كتاب سابق بدست آمد لازم ديدم كه آن گمان خطای تعصب آميز را جبران كنم. آخر عهد و پيمانی كه من با خواننده اين كتاب دارم آن نيست كه دانسته يا ندانسته، تاريخ گذشته را به زرق و دروغ و غرور و فريب بيالايم. عهد و پيمان من آن است كه حقيقت را بجويم و آن را از هر چه دروغ و غرور و فريب است جدا كنم. در اين صورت ممكن نبود كه بر آنچه در كتاب خويش نادرست و مشكوك می‌ديدم از خامی و ستيزه‌رويی خويش، خط بطلان نكشم و خواننده‌ای را كه شايد بر سخن من بيش از حد ضرورت اعتماد می‌ورزد با خويشتن به گمراهی بكشانم. اين حقيقت طلبی كه من آن را شعار خويش می‌شمردم، وظيفه ديگری نيز بر عهده من داشت: می‌بايست آنچه را در اين كتاب مبهم و مجمل گذاشته بودم، به پاس حقيقت روشن كنم. خواننده جوانی كه آن كتاب سابق مرا خوانده بود، در ذهن خويش پرسشهايی می‌داشت كه من در آنجا، بدانها جوابی نداده بودم. سبب سقوط و شكست سامانيان چه بود؟ چه روی داد كه صحرا نوردان كم فرهنگ، سرنوشت تمدنی چنان عظيم و با شكوه را بر دست گرفتند؟ در اين دو قرن، كه تاريخ‌نويسان اخير ما در باب آن سكوت كرده‌اند چه سبب داشت كه زبان فارسی چون گمشده‌يی ناپيدا و بی‌نشان ماند؟ در آن مدت كه شمشيرزنان ايران به هر بهانه‌ای بر تازيان می‌شوريدند و با عربان و مسلمانان جنگ و پيكار می‌كردند مغان و موبدان در برابر آيين مسلمانی چگونه بحث و جدل می‌كردند؟ اينگونه سوالها را كه بر هر خاطری می‌گذشت لازم بود كه در آن كتاب جواب بگويم. اما در چاپ نخستين پيرامون اين مسائل نگشته بودم تا مگر به هنگام فرصت در مجلدی ديگر بدان سوالها پاسخ بگويم.. و هنگامی كه به تجديد نظر در آن كتاب پرداختم، تا آن را برای چاپ دوم آماده سازم، گمان كردم كه اين فرصت به دست آمده است.. اما برای چه نام كتاب را كه سرگذشت دو قرن از پرماجراترين ادوار تاريخ ايران است، «دو قرن سكوت» گذشته‌ام و نه دو قرن آشوب و غوغا؟ اين را يكی از منتقدان، پس از انتشار چاپ اول كتاب پرسيده بود. اين منتقد عزيز، اگر كتاب مرا از سر تا آخر با دقت و حوصله كافی خوانده بود جواب خود را در طی كتاب می‌يافت. نه آخر در طی اين دو قرن زبان ايرانی خاموشی گزيده بود و سخن خويش جز بر زبان شمشير نمی‌گفت؟ با اين همه در چاپ تازه‌ای كه از آن كتاب منتشر می‌شود شايد مناسب بود كه نام تازه‌يی اختيار كنم. اما به نام تازه‌ای چه حاجت؟ اين كتاب را، وقتی كه نوزادی خرد بود بدان نام می‌شناختند چه زيان دارد كه اكنون نيز، با اين رشد و نمائی كه يافته است به همان نام سابق بشناسند؟ باری، آنچه مرا بر آن داشت كه در اين چاپ تازه نيز، كتاب سابق را بی‌هيچ فزود و كاستی چاپ نكنم وظيفة حقيقت جوئی بود. اما در اين تجديد نظری كه كردم، آيا وظيفة خويش را درست ادا نموده‌ام؟ نمی‌دانم و باز بر سر سخن خويش هستم كه نويسندة تاريخ، هم از وقتی كه موضوع كار خويش را انتخاب می‌كند از بی‌طرفی كه لازمه حقيقت‌جوئی است خارج شده است. ليكن اين مايه عدول از حقيقت را خواننده می‌تواند بخشود. من نيز اگر بيش از اين از حقيقت تجاوز نكرده باشم خرسندم. با اين همه بسا كه بازنتوانسته باشم از تعصب و خامی بر كنار بمانم. در هر حال از اين بايت هيچ ادعايی ندارم: ادعا ندارم كه در اين جستجو به حقيقتی رسيده‌ام. ادعا ندارم كه وظيفة مورخی محقق را ادا كرده‌ام. اين متاعم كه تو می‌بينی و كمتر زينم. (فروردين ۱۳۳۶ عبدالحسين زرين‌كوب)

از چاپ دوم به بعد متن «دو قرن سكوت» تغيير نكرد و چاپ‌های بعدی بر اساس اين متن استوار بوده است. اينك چاپ نهم با يك تفاوت (از چاپ دوم تا هشتم) منتشر شده است ناشر (انتشارات سخن)در يادداشتی در صفحات اوليه كتاب نوشته است: «برای ارزيابی بهتر خوانندگان درباره نظريه‌های ارائه شده در كتاب، با كسب اجازه از دكتر عبدالحسين زرين‌كوب، نقد و نظر استاد شهيد مطهری را در آغاز كتاب عيناً آورده‌ايم.» آنچه كه از مرحوم مرتضی مطهری نقل شده بخشی از كتاب «خدمات متقابل ايران و اسلام» است كه به دو قرن سكوت» پرداخته شده و به تحليل‌های زرين‌كوب پاسخ داده شده است. به نظر می‌رسد چاپ اين مطلب به نوعی شرط مجوز انتشار بوده است. و سرانجام از مشكلاتی كه «دو قرن سكوت» برای نويسنده‌اش پديد آورد بگوئيم. دكتر زرين‌كوب در بخشی از رسالة «حكايت همچنان باقی» «.. اما از آنچه نوشتم بعضی به شدت مايه آزارم شد.. دو قرن سكوت از تو بيش از همه آزار كشيدم يادت هست.. يادت هست؟ در سرنوشت تو اين بود كه بارها در پيچ و خم راه‌هايت با سوءظن يا سوء تفاهم برخورد كنی. اگر در وجودت چيزی خلاف حقيقت هست از خدا می‌خواهم خلق را از گزند آن در امان دارد و اگر جزيی از حقيقت هست اميد هست با سوء تفاهم عاری از منطق مواجه نشوی.» مشكلات «دو قرن سكوت» برای دكتر زرين‌كوب تا آنجا پيش رفت كه مأموری در فرودگاه در اوايل دهه شصت به خاطر اين كتاب قصد ممانعت از سفر معالجاتی برای نويسنده را پيش آورد. در بخشی از يادداشتهای روزانه دكتر زرين‌ به تاريخ تير ماه ۱۳۶۰ چنين می‌خوانيم: «... پسر بچه نوبالغی بود، با ته ريش نو رسته و با لباس سياه عزا پشت ميز نشسته بود، و بی‌آنكه به من «اجازه» نشستن بدهد با عتاب و خطاب از من بازجويی می‌كرد. ناچار نشستم و سعی كردم به سوالهايش جوابهای كوتاه بدهم. - آن كتاب تاثير بدی داشت. (خونسردی را حفظ كردم و او ادامه داد) - به عرب‌ها اهانت بود. زنم پرسيد آنها هم اكنون به ما تعرض كرده‌اند. (اخم هايش توی هم رفت) - اين حرف ديگريست. (با سادگی پرسيدم) - صحبت از كدام كتاب است. - كتاب دو قرن... دو قرن چه؟ رفيقش افزود: سكوت و بلافاصله ادامه داد اما استاد شهيد از نويسنده در يك كتاب ديگر تعريف كرده‌اند. - عجب، خوب پس شما آزاديد. در بازگشت دوباره راجع به اين كتاب صحبت خواهيم كرد. هواپيما تأخير داشت و هر دو جوان با خوش خلقی و عذرخواهی چمدانهای ما را به هواپيما رساندند.» بعدها نيز يكی از دلايل اصلی آورده شدن نام وی در برنامه تلويزيونی «هويت» همين اثر بوده است.


منبع
________________________________________

برگرفته از: پيك هفته، به نقل از رونا

۱۳۸۷ خرداد ۳, جمعه

دکتر عبدالحسین زرین کوب، ایران شناس و مورخ برجسته معاصر


استاد دكتر عبدالحسين زرين‌کوب، اديب، مورخ، اسلام‌شناس، ايران‌شناس، محقّق و نويسندهٔ بزرگ معاصر در ٢٧ اسفندماهٔ ۱۳۰۱ هجری شمسی در بروجرد ،چشم به جهان گشود. تحصيلات ابتدايی را در همان شهر به پايان رساند. سپس در كنار تحصيل در دورهٔ ميانه به تشويق و ترغيب پدر كه مردی متشرّع و ديندار بود، اوقات فراغت را صرف فراگيری علوم دينی و حوزوی نمود؛ و ضمن تحصيل فقه و تفسير و ادبيّات عرب، به شعر عربی هم علاقه‌مند شد. گرچه تا پايان سال پنجم متوسطه، در رشتهٔ علمی تحصيل می‌كرد، با اين حال كمتر كتاب تاريخ و فلسفه و ادبيّاتی بود كه به زبان فارسی منتشر شده باشد، و او آن را مطالعه نكرده باشد. به دنبال تعطيلی كلاس ششم متوسطه دبيرستان شهر، برای ادامهٔ تحصيل به تهران رفت. امّا اين بار رشتهٔ ادبی را برگزيد و در سال ۱۳۱٩ ه‍. ش. تحصيلات دبيرستانی را به پايان برد، و با وجود آنكه كتابهای سالهای چهارم و پنجم متوسطهٔ ادبی را قبلاً نخوانده بود، در ميان دانش‌آموزان رشتهٔ ادبی سراسر كشور رتبهٔ دوّم را به دست آورد.

در آذرماه سال ۱۳٢۰ ه‍. ش. كه بعد از حادثهٔ شهريور همان سال، دانشگاه مجدّداً افتتاح شده بود، در امتحان ورودی دانشكدهٔ حقوق شركت كرد. با آنكه پس از كسب رتبهٔ اوّل، در دانشكده ثبت‌نام هم كرده بود، امّا به الزام پدر، ناچار به ترك تهران شد. در همان ايّام، علی اكبر دهخدا كه رياست دانشكدهٔ حقوق را به عهده داشت، از اينكه چنين دانشجوی فاضلی را از دست می‌داد، اظهار تأسّف كرده بود.

بنابراين زرّين‌كوب به زادگاه خود بازگشت، و در خرّم‌آباد و بعد در بروجرد به كار معلّمی پرداخت، كاری كه به تدريج علاقهٔ جدی بدان پيدا كرد و به قول استاد، عشق دوران زندگی او شد. در دوران معلّمی، از تاريخ و جغرافيا و ادبيّات فارسی گرفته؛ تا عربی و فلسفه و زبان خارجی، و حتّی رياضی و فيزيك و علم الحيات، همه را تدريس كرد؛ و اين همه، البتّه حوزهٔ وسيع مطالعات و زمينه‌های گسترده فكری او را حتّی از روزگار جوانی، نشان می‌دهد.

در ايّام تحصيل در تهران، چندی نزد حاج شيخ ابوالحسن شعرانی به تلمذ پرداخت و با مباحث حكمت و فلسفه، آشنايی بيشتر يافت. از همان روزگار، با فلسفه‌های معاصر غربی نيز آشنا و بعد به مطالعه درباب تصوّف نيز علاقه‌مند شد. استاد كه از قبل، با زبانهای عربی، فرانسوی و انگليسی آشنا شده بود؛ در سالهای جنگ دوّم جهانی، با كمك بعضی از صاحب منصبان ايتاليايی و آلمانی كه در آن ايّام در ايران به سرمی‌بردند، به آموزش اين دو زبان پرداخت.

در سال ۱۳٢۳ ه‍. ش. نخستين كتاب او به نام "فلسفة شعر يا تاريخ تطوّر شعر و شاعری در ايران" در بروجرد منتشر شد، در حالی كه در اين هنگام، حدود چهار سال يا كمی بيشتر از تاريخ تأليف آن می‌گذشت. سرانجام اشتياق به تحصيل بار ديگر او را به دانشگاه كشاند. در سال ۱۳٢٤ ه‍. ش. پس از آنكه در امتحان ورودی دانشكدهٔ علوم معقول و منقول، و دانشكدهٔ ادبيّات ـ هر دو ـ حايز رتبهٔ اوّل شده بود، وارد رشتة ادبيّات فارسی دانشگاه تهران شد.

به هر تقدير، عبدالحسين زرّين‌كوب در سال ۱۳٢٧ ه‍. ش. به عنوان دانشجوی رتبة اوّل، از دانشگاه فارغ‌التحصيل شد و سال بعد وارد دورهٔ دكتری رشتهٔ ادبيّات دانشگاه تهران گرديد.

وی كه از زمان شروع تحصيلات دانشگاهی، به عنوان دبير در دبيرستانهای تهران به تدريس پرداخته بود، از سال ۱۳٢٨ ه‍. ش. سردبيری مجلّهٔ هفتگی مهرگان را نيز عهده‌دار شد كه با وجود وقفه‌هايی، اين كار مطبوعاتی را تا پنج سال ادامه داد.

در سال ۱۳۳۰ ه‍. ش. در كنار عدّه‌ای ديگر از فضلای عصر همچون عبّاس اقبال آشتيانی ،سعيد نفيسی، محمّد معين، پرويز ناتل خانلری، غلامحسين صدّيقی و عبّاس زرياب، برای مشاركت در طرح ترجمة مقالات دائرهٔ المعارف اسلام (ج ۱) چاپ هلند، دعوت شد؛ كاری كه به هر حال ناتمام ماند، امّا برای استاد تجربة مفيدی شد كه بعدها آن را در كار تأليف مقالات مربوط به ويرايش جديد دائرة المعارف اسلام (ج ٢) و نيز دائرةالمعارف فارسی (زير نظر دكتر غلامحسين مصاحب) بكارآورد.

پس از ازدواج با دكتر قمر آريان، همدرس دانشكده (۱۳۳٢ ه‍. ش.)، در سال ۱۳۳٤ ه‍. ش. از رسالهٔ دكتری خود، با عنوان "نقدالشعر، تاريخ و اصول آن" كه زير نظر بديع‌الزمان فروزانفر تأليف شده بود، با موفقيت دفاع كرد. پس از مدّت كوتاهی، از سوی استاد فروزانفر برای تدريس در دانشكدهٔ علوم معقول و منقول دعوت شد و در سال ۱۳۳۵ ه‍. ش.[٨] با رتبهٔ دانشياری، كار خود را در دانشگاه تهران آغاز كرد، و به تدريس تاريخ اسلام، تاريخ اديان، تاريخ كلام و مجادلات فرق، تاريخ تصوّف اسلامی و تاريخ علوم پرداخت. در همين سال برای مدّت كوتاهی نيز امور مربوط به انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب را به عهده گرفت. پس از دريافت رتبهٔ استادی دانشگاه تهران (۱۳۳٩ ه‍. ش.)[٩]، دكتر زرّين‌كوب چندی نيز در دانشسرای عالی تهران، و دورهٔ دكتری ادبيّات فارسی دانشگاه تهران، و نيز در دانشكدهٔ هنرهای دراماتيك به تدریس پرداخت. مدّتی هم در مؤسّسة لغت فرانكلين، با مجتبی مينوی به همكاری مشغول شد. در اين ميان، يك چند سردبيری مجلّهٔ راهنمای كتاب را پذيرفت (۱۳٤٢ ه‍. ش.)، و فصل خاصی برای ارائهٔ ادبيّات معاصر ايران، در مجلّه به وجود آورد. با اين حال، همكاری وی با نشريات ادواری داخلی، بدينجا محدود نمی‌شود و فعّاليت علمی استاد در انتشار مجلاتی همچون سخن، يغما، جهان نو، دانش، علم و زندگی، مهر و فرهنگ ايران زمين، چشمگير است.

در سالهای ۱۳٤٧ تا ۱۳٤٩ ه‍. ش. در آمريكا به عنوان استاد ميهمان در دانشگاه‌های كاليفرنيا و پرينستون به تدريس تاريخ ايران و تاريخ تصوّف پرداخت؛ و از فرصت به دست آمده برای فراگيری زبان اسپانيايی بهره‌جست. پس از بازگشت به ايران (۱۳٤٩ ه‍. ش.)، استاد به دانشكدهٔ ادبيّات و علوم انسانی دانشگاه تهران انتقال يافت و در دو گروه تاريخ و ادبيّات مشغول به كار شد.

در فاصلهٔ سالهای ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۶ ه‍. ش.[۱۱] وی مديريت گروه ادبيّات فارسی دانشگاه تهران را پذيرفت. در اين دورهٔ كوتاه يك ساله، برنامهٔ جديدی برای گروه ادبيّات تنظيم نمود كه تهيّهٔ آن مدّت چندين ماه به طول انجاميد و در آن، از تمام برنامه‌های مشابه در گروه‌های ادبيّات، در دانشگاه‌های بزرگ جهان استفاده شد.

وی در سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶٢ ه‍ . ش. در فرانسه به سربرده بود؛ كه حاصل آن، تحقيقات و تتبّعات دقيق در باب آثار مولوی است. در سالهای اخير نيز، سازمان نقشه‌برداری كشور برای تدوين "اطلس تاريخ ايران" و مركز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی هر يك به نوبهٔ خويش، همكاری استاد زرّين‌كوب را برای خود غنيمتی گرانبها يافته بودند.

در تمام اين سالها، دكتر زرّين‌كوب عمر را به مطالعه، تدريس، تحقيق و تأليف گذرانده، و با ساده‌زيستی، هيچگاه خود را گرفتار و وسوسهٔ اشتغال به كارهای غيرعلمی نکرده بود. ده‌ها كتاب و صدها مقاله كه در رشته‌های مختلف از او نشريافته، نشان می‌دهد كه اين دانشورِ بی‌ملال و خستگی ناپذير، هرگز از راهی كه برگزيده، منحرف نشده است، استاد سفرهای علمی متعدّدی را به اروپا، امريكا، جمهوريهای شوروی (سابق) هند، پاكستان و كشورهای عربی، برای ديدار از كتابخانه‌ها، موزه‌ها و مؤسّسات علمی، و تهيّهٔ عكس از بعضی از نسخه‌های خطّی فارسی و عربی، داشته است. طی همين سفرها، وی با جمعی از دانشمندان و نويسندگان بزرگ ايرانی و خارجی آشنايی نزديك يافت كه به غير از فضلای ايرانی؛ سيّد محمّدعلی جمال‌زاده، آقا بزرگ علوی، و تور خان گنجه‌ای در اين ميان بايد از هانری ماسه، ولاديمير مينورسكی، گوستا و فن گرونه باوم، هرولد بيلی، والتر برونوهيننگ، فيليپ حتّی، برنارد لوييس ، والتر هينتس نام برد.

دكتر زرّين‌كوب در بسياری از مجامع و مجالسی علمی جهانی شركت جسته و به‌عنوان نمايندهٔ ايران، به ايراد سخنرانی پرداخته است. از اين ميان می‌توان به پنجمين كنگرهٔ اسلامی در بغداد، بيست و ششمين كنگرهٔ بين‌المللی شرق‌شناسان در دهلی‌نو، كنگرهٔ بين‌المللی علوم تاريخ در وين، كنگرهٔ تاريخ اديان در ژنو، مجلس بزرگداشت حافظ شيرازی در دوشنبه تاجيكستان، كنگرة بزرگداشت نظامی گنجوی در ايتاليا و بعداً در امريكا، مجمع عمومی سردبيران طرح تاريخ تمدّن اقوام آسيای مركزی در پاريس، كنگرهٔ بزرگداشت مولوی در مونيخ، كنگرهٔ جهانی بزرگداشت خواجوی كرمانی در كرمان، و كنگرهٔ همكاريهای اقوام آسيای مركزی در تهران نام برد. اگر اين حكم سر لوئيس نی ميه مورخ شهير قرن ٢۰ انگليسی را بپذيريم كه: "مورخ بزرگ كسی است كه بعد از او هيچ كس نتواند بدون اين كه او را به حساب بگيرد تاريخ بنويسد..." درمی يابيم که مرحوم دكتر زرين‌كوب مصداق بارز اين سخن نيكوی مورخ انگليسی است.

آثاری كه اين مورخ ايرانی در حوزه تاريخ نگاری خلق كرد تا ساليان متمادی منبعی غنی برای جويندگان علم و حقيقت در اين حوزه است. ذهن خلّاق، حافظهٔ فوق‌العاده، دانش وسيع و حيرت‌آور، و قلم تواناي استاد، برای دانشمندان و پژوهشگران خارجی نيز به خوبی شناخته شده است، تا آنجا كه از او برای تأليف فصلی از تاريخ ايران ِ دانشگاه كمبريج (ج ٤)، و تأليف مقالات متعدّد در چاپِ جديد دائرةالمعارف اسلام (هلند)، دعوت به عمل آمد. به علاوه، وی به عنوان پژوهشگر بزرگ آثار مولانا جلال‌الدّين، در كنگرة مونيخ كه برای بزرگداشت اين عارف و شاعر بزرگ ايرانی برگزار شده بود (۱۳٧٤ ه‍. ش.)، به عنوان دبير ايرانی كنگره انتخاب شد.

استاد زرّين‌كوب كه در زمستان ۱۳٧٧ ه‍. ش.[۱۵] برای انجام برخي معالجات پزشكی عازم آمريكا شد، و پيش از آن هم از كار تأليف كتاب "شعلهٔ طور" دربارهٔ زندگی و انديشهٔ حلّاج فراغت حاصل كرده بود، در ايّام آن اقامت اجباری، توفيق يافت تا در بستر بيماری و رنجوری، يادداشتهای خود را دربارهٔ عطّار نيشابوری به صورت كتابی تازه تحت عنوان "صدای بال سيمرغ" تدوين و تنظيم نمايد. آرای ديگران درباره به زرّين‌كوب عموم محققان در جامعه ما زرين‌كوب را با اوصافی چون اديب، شاعر، مورخ، اسلام شناس، زبان شناس، و... می‌شناسند.

عبدالكريم سروش در مدح اين مرد فرزانه نوشته است: "من به عمر خويش مردی به پردانی و پرخوانی و تواضع زرين‌كوب كمتر ديده‌ام." دوستانش درباره فعّاليت و رغبت او به يادگيری زبان فرانسه و زبانهای ‌ديگر خيلی سخن گفته‌اند. اما شرح پايداری او برای کسب دانش از همه جالب تر است. آقای سيّد جعفر شهيدی دربارهٔ او می‌نويسد: "هيچ حادثه‌ای هر چند تحمّل آن دشوار باشد او را از كار تحقيق باز نمی‌دارد. در اين ساليان، مصيبتهای سختی را ديد از فقدان برادر (دكتر حميد زرّين‌كوب، احمد زرّين‌كوب، خليل زرّين‌كوب) بيماری، عمل جرّاحی، امّا او با ايمان راسخی كه دارد از تألیف و تدوین و تدريس دست برنمی‌دارد."

دكتر قمر آريان، همسر استاد دربارهٔ نوع سلوک او نوشته است: "از همان آغاز سالهای آشنايی او را يك دانشجوی واقعی يافتم، دقيق پركار و در عين حال محجوب و متواضع، هنوز مثل همان سالهای آغاز عمر غالباً آرام مهربان و بی‌سر و صداست. وقتی هم به جوش می‌آيد و دچار خشم و خروش می‌شود به زودی به آرامش عادی برمی‌گردد و در اندك زمان خشم و خروش خود را فراموش می‌كند... يك چيزش امّا هيچ عوض نشده است. بی‌نظمی و شلوغی نوميد كننده‌ای كه در كارهايش هست، هنوز مثل بچّه مدرسه‌ای‌ها دايم كاغذ و قلمش را گم می‌كند، مثل شاگردان دبستاتی دايم دنبال يادداشتها و دفترهای گمشده‌اش می‌گردد؛ و با دستپاچگی و اضطرابی كه هميشه در اين جستجوها از خود نشان می‌دهد حوصلهٔ خود، حوصلهٔ من و حوصلهٔ هر كس را كه در خانهٔ ماست، سرمی‌برد. يك عادت ديگرش كه گمان دارم می‌تواند برای بعضی شاگردانش سرمشق باشد، استغراق شديد او در كارها هست. وقتی در يك موضوع مشغول كارست از تمام وسايل و تمام اوقات ممكن استفاده می‌كند. يك لحظه فراغت را هم كه در بازگشت از كار به خانه برايش حاصل می‌شود از دست نمی‌دهد. بارها اتّفاق می‌افتد كه ميز چيده شده غذا آماده، حتّی مهمان كنار ميز نشسته است و او در يك گوشهٔ ديگر اتاق همچنان آخرين جمله‌ای را كه در زير قلم دارد، دنبال می‌كند و انگار صدا مرا كه برای چندمين‌بار او را صدا می‌زنم نمی‌شنود. در اين گونه اوقات گمان می‌كنم خودش را بيشتر از من و مهمان خسته می‌كند. امّا اين استغراق باعث می‌شود كه در كار خود كمتر دچار اشتباه يا شتاب زدگی شود."

دكتر زرّين‌كوب يكی از دانشمندان و محقّقان و استادان برجستهٔ ايران بود. به شهادت سایر مشاهیر ايران آثاری كه از او بر جای‌ مانده است؛ بر غنای زبان و ادبيّات فارسی افزوده است. وی بیش از ٤۰ کتاب و صد‌ها مقاله نوشته است. موضوع اساسی تحقيقات او تاريخ ايران، تاريخ فرهنگ و ادب اسلامی و تصوّف و عرفان است. به علاوه در ابتدای كار علاقهٔ خاصی به مسايل مربوط به نقد ادبی و ادبيّات تطبيقی نشان داده است كه زمينه تعدادی از تأليفات وی نيز هست. زندگی و انديشهٔ امام غزالی، جستجو در تاريخ تصوّف ايران دو اثر نسبتا مفصّل است. زمينهٔ اصلی كارش نقد ادبی و تاريخ است امّا در "از كوچهٔ رندان"، و "ارزش ميراث صوفيه" تصوّف را در ترازو می‌گذارد. ذهن دقيق استاد زرّين‌كوب او را بر اين می‌دارد كه پديده‌های اجتماعی را بر ترازوی حسّاس نقد بسنجد. از اينروست كه علاوه بر كتاب "از كوچهٔ رندان" در كتاب "ارزش ميراث صوفيه"اش به يك مبحث مفصّل برمی‌خوريم به نام "تصوّف در ترازو" اين ترازو كه با آن تاريخ تصوّف را می‌توان سنجيد بايد دقيق‌ترين ترازو باشد زيرا كميت و مقدار را در آن راه نيست. برقراركردن ارتباط درست و دلپذير ميان مفاهيم تاريخی و ادبی يكی از خصوصيات قلم و بيان زرّين‌كوب است.

سال‌های پايانی عمر زرين‌كوب به گزارش ايرج افشار اينگونه گذشت: "در اين هشت سال (۱۳۷۸-۱۳۷۱) زرين‌كوب به تدريس دانشگاهی معهود خود ادامه می‌داد. عضويت هيات امنای فرهنگسرای فردوسی را پذيرفت. دعوت سازمان نقشه‌برداری كشور را برای تهيه متن تاريخی اطلس تاريخی ايران اجابت كرد. از سال ۱۳۷۵ به عضويت شورای عالی علمی مركزی دايرةالمعارف بزرگ اسلامی درآمد. همچنين عضو شورای مشاوران كتابخانه ملی بود. كتابخانه خود را در اين دوران، به شهر بروجرد اهدا كرد. باز چند سفر برای سخنرانی به ممالك مختلف و از جمله به شهرهای ايران رفت. ولی سفرهای عمده‌اش برای رهايی از بيماری‌های قلب و چشم و پروستات بود. چند بار خود را به نيش تيغ جراحان سپرد. دو سال پايان عمر را دچار گرفتاری‌های بدنی ناگوار و دشوار و بحران بيماری‌های مذكور بود. در يك سال آخر دستش و فكرش از خدمت كردن به فرهنگ ايران بازمانده بود. در ۲۴ شهريور ۱۳۷۸ پس از رنج های فراوان درگذشت." (ايرج افشار، نادره كاران)

منبع
________________________________________

برگرفته از: کيان مهر احمدی، ميراث خبر

جُستارهای وابسته
________________________________________

دکتر عبدالحسين زرين کوب - مشاهیر نت


۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

رجال و رويداد های تاريخی افغانستان - ٢

زمانشاه و مفکورهء پيشروی در هند

نوشته احمد علی کهزاد



زمانشـاه سـومین پادشـاه سـدوزائی به پیشـروی در خاک هـند علاقه مفـرط داشـت و چنان درین نقـشـه منهمک بود که ماورای آن چیز دیگری را به آسـانی نمی دید و اگر هم میدید هـمه را قـربان این آرزو میکرد و هـیچ سـال قـرارش نمیگرفـت تا یک بار خویش را به لاهـور، شـرقی ترین شـهر سـرحدی کشـورش نرسـاند و زمینه پیشـروی را مطالعه نکند.

کمپنی هـند شـرقی که از کرانه های خلیج بنگاله حصه زیاد هـند را با کشـش نفـس خود مسـحور سـاخـته بود، طبعاً با شـاه سـدوزائی و نقـشـه های او مخالف شـده و در صدد امحای آن برآمد و شـمه ئی از فعالیت های مخالف کارانهء آن اینجا مختصراً شـرح داده میشـود.

شـبهه نیسـت که احمد شـاه درانی مؤسـس سـلالهء سـدوزائی افغانسـتان با عسـکر بری های مسـلسـل خویش که منتج به فـح جنگ پانی پت شـد، راه فـتوحات را درهـند باز کرد و در نفـس قـرن ۱٨ مثـل اعلانی از شـهامت نیروی افغانی در تاریخچهء واقعات افغانسـتان و هـند ثبت نمود.

در میان احفاد او نواسـه اش زمانشـاه پسـر تیمور شـاه کسـی اسـت که به شـهادت واقـعات ٨-٩ سـلطنت خود از روز اول جلوس بر تخت ( ۱٧٩۳ م.) تا آخرین روز های بحران آمیـزی که تحریکات خارجی و رقابت و مخالفـت های داخلی بر سـر او آورد آنی از مفکورهء کشـور کشـائی در هـند فارغ نبودو چنان احسـاس میشـود که یک قـوهء داخلی غـیر مرئی تقـریباً هـر سـال یک مرتبه او را تا قـلب پنجاب می برد تا از لاهـور نقـشـه های پیشـروی خویش را در خاک پهـناور هـند عملی سـازد. تردیدی نیسـت که این مفـکوره کدام مفـکوره ابتکاری شـخص زمانشـاه نبود، بلکه میخواسـت راهی را که جدش رفـته و به کامیابی هایی نایل شـده اسـت، او هم برود و موفقیت هایی بدسـت آورد، ولی خبر نداشـت که اگر در اصل آرزو، او و جدش یک راهی را تعقـیب میکنند، با عصر و زمان ایشـان قطعاً قابل مقایسـه نیسـت وعدم درک هـمین مطلب و اتخاذ روش نوین، ناکامی هایی برای او، نه تنها در هـند بار آورد بلکه عامل اصلی سـقوط او در داخلی افغانسـتان هم شـد.

زمان شـاه »»»

احمد شـاه هـر وقـیکه به هـند حمله کرد، تا هـر جا خواسـت رفـت ولی زمانشـاه با مسـاعـدتی که پنجاب درین وقـت جزء قـلمرو سـدوزایی بود چندین مرتبه تا لاهـور آمد ولی قـدمی فـراتر گذاشـته نتوانسـت. چرا؟

کشـتی های کمپنی هـند شـرقی که چندی قـبل در کرانه های آفـتاب برآمد هـندوسـتان لنگر انداخـته و در اثـر فـتح پانی پت و شـکسـت جبهه مهارته بدسـت نیروی افغانی راه حرکت و پیشـروی اش در خاک هـند صاف شـده بود از حوزهء گنگاه به طرف غرب پیش آمده و در زمان سـلطنت زمانشـاه در حواشی پنجاب شـعـبده بازی میکرد.

می گویند که عمال کمپنی هـند شـرقی و به خصوص کسـانیکه از نظر سـیاسـت تأمین مفاد این دسـتگاه عجیب اسـتعمار را در « نه دانگ» هـندوسـتان به عـهده داشـتند. از توجه ( ناپلیون ) و ( تزار) به خاک های هـند در هـراس بودنـد. این حرفها درسـت اسـت ولی بیشـتر این توهم بعـد از ۱٧٩٩ برای کارفرمایان کمپنی پیدا شـد و آنهایی که درکلکته رشـته های شـبکه دوانی را در دسـت گرفـته بودند، با نظر تیزبین خویش سـه چهار سـال قـبل درک کردند که خطر اول و مدهـش هـمین زمانشـاه سـدوزائی پادشـاه افغانسـتان اسـت که هـر سـالی یک مرتبه قوائی از کوه نشـینان تیرا و سـفـید کوه و خیبر را با خود گرفـته و از لاهـور آخرین شـهر سـرحدی خویش، اقطار بلاد هـندوسـتان را بلرزه در می آورد.

« لارد ولسـلی » حکمران فـرنگی معاصر زمانشـاه اولین کسی اسـت که اهـمیت واقعی زمانشـاه و ارزش حسـابی مناطق شـرقی و جنوب شـرقی کشـور او را که بعـد ها به منطقهء شـمال غرب هـند مسـمی شـد، فـهمیده و پیش خود حسـابی کرد که تا هـنگامی که یک تن پادشـاه مقـتدر افغانی درین مناطق افغان و افغان نشـین نفوذ و حاکمیت داشـته باشـد فتح هـند برای افغانها بازیچه ئی بیش نخواهـد بود. بدین قـرار از ۱٧٩٧ یعـنی از یک ونیم قـرن پیش « لارد ولسـلی » خط مشـی کشـید که، بهر قیمتی باشـد، دسـت افغان، نه تنها از هـند و پنجاب عـقـب زده شـود بلکه علاقـه های شـرقی و جنوب شـرقی خاک های ماورای غربی سـند و بلوچسـتان از کشـور آنها منتزع گردد.

نویسـندگان انگلیسی مثل الفنسـتن، راولنسـن، ملیـسـن، تیت و غیره متحد القول اظهار نظر میکنند که خطوط اسـاسی سـیاسـت کلکته در ربع سـوم قـرن ۱٨ این بود که بهر نحو و بهـر قـیمتی که باشـد برای زمانشـاه سـدوزائی در سـرحدات ولایات غربی افغانسـتان و در داخل مملکت مشـغولیت هایی ایجاد شـود که به پنجاب ولایت شـرقی قـلمرو خود آمده نتواند و نقـشـه های پیش روی او در هـند خنثی گردد.

برای عملی سـاخـتن این نظریه، عمال کمپنی هـند شـرقی راه هائی سـنجیده و حسـاب هایی پیش خود کرده بودند که قـرار آن در غرب، قاجارها با مداخله مکرر در سـرحدات افغانسـتان شـاه سـدوزائی را به آنطرف ها مصروف سـازند و در شـرق در پوسـت راجا های سـک در آمده با اغوای ایشـان، امنیت پنجاب را مختـل سـازند.

یکی از خدام صادق کمپنی هـند شـرقی مهـدی علیخان تاجر ایرانی که تابعـیت هـندی داشـت و دربمبئی می زیسـت، سـمت نمایندگی در بوشـهر پـیدا کرد. هـمانطور که کمپنی اصلاً دسـتگاه اسـتعماری بود، نمایندهء آن در بوشـهر عوض عرضه کالا و مال التجاره دسـت به دسـایس سـیاسی زد و به قوت کلدار و مهارت فـنی خود نفوذی در دربار قاجار پـیدا کرد و به اثـر آن آقای محمد شـاه و فـتح علیشـاه را مکرر به نقاط سـرحدی قـلمرو دولت سـدوزائی چون مشـهد و نیشـاپـور و بعـد ها هـرات سـوق داد و بعـد از چند سـالی هـیأت انگلیس چاپ ( ملکم) به تهران رفـته و تکمیل اجرائات او را به عـهده گرفـت.

به این ترتیب کارهای دیگر خود به خود سـر براه میشـد. شـاهان قاجار گاهی خود شـان به مداخله می پـرداخـتند و گاهی شـهزادگان ناراض سـدوزائی، محمود وفـیروزالدین و کامران را در سـرحدات غربی اغوا میکردند و زمانشـاه که بدان طرف مصروف میشـد، راجا های سـک: صاحب سـنگ، گلاب سـنگ، مهابت سـنگ و رنجیت سـنگ به حرکت می آمدند، بدین نحو دسـت مخفی کمپنی بازی در آورده بود که شـاه زمان [را] متناوباً گاهی در شـرق و گاهی در غرب مشـغول میداشـت و هـر دفعه از غیاب او اسـتفاده نموده و در نقطه مطلوب ضربتی به او و به نقـشه های او حواله میکرد.

زمانشـاه با علاقهء مفرطی که به فتوحات هـند داشـت، به مسـایل غرب چندان اهـمیتی نداده و بعـد از سـال جلوس خود ( ۱٧٩۳ م।) هـرسـالی یک مرتبه به پشـاور و اتک و لاهـور می آمد تا قـدم هائی پیشـتر گذارد। آنچه که بیشـتر شـاه افغانی را به فتوحات تشـویق میکرد، تقاضاو دعـوت نامه های بسـیاری از نواب ها از دهلی و اودومیسـور و سـایر نقاط هـند بود و قـراریکه نویسـنده گان فرنگی خود مینویسـند، آمدن های شـاه زمان در لاهور، هـیجان هایی عظیمی در هـند تولید کرده و در اقطار بلاد آن سـرزمین زرخیز تجدید فـتوحات احمد شـاه درانی را در نظر ها جلوه گر میسـاخت شـاه سـدوزایی چندین مرتبه در سـال های ۱٧٩۳ ، ۱٧٩۵، ۱٧٩۶، ۱٧٩٧ ، ۱٧٩٩ به پنجاب آمد، راجا های سـک درین اوقات در گجرات و وزیرآباد و لاهـور و امرتسـر پراگنده و مجزا افـتاده بود و همه مطیع دولت سـدوزائی افغانی بودند. در همان اوقاتی که تحریکات به دسـتور عمال کمپنی، شـاه را متوجه سـرحدات غربی می سـاخت به همان دسـتور سـک ها از یک طرف مصدر شـور و فـتنه میشـدند و از جانب دیگر دسـت مخفی ایشـان به تمرکز قوا و اسـتحصال اسـتقلال و تشـکیل دولت جدید تشـویق میکرد. این تحریکات ادامه داشـت تا اینکه در سـال ۱٧٩٩ زمانشـاه تجویز نمود که از روح اعتماد کار گرفـته به آن عناصر سـک که با وی وفاداری داشـتند اعتماد مزید اعطا کند و اداره پنجاب ولایت شـرقی کشـورش را به خود آنها واگذارد. بدین اسـاس رنجیت سـنگ را که آدم کاردانی بود به حکومت لاهـور تعـیین نمود و رنجیت سـنگ بحیث حکمران دولت سـدوزایی زمام امور پنجاب را در دسـت گرفـت. این کار که در وقـتش کار مصلحت آمیزی گفـته میشـد، آغاز تزلزل نفوذ دولت های افغانی در پنجاب میباشـد زیرا دسـت محرک که انتظار از این بهـتر نداشـت رنجیت را به نفع خود طوری تقـویت کرد که بعـد از زمانشـاه نتایج سـوء آنرا تا آغاز دولت محمد زائی و بعـد تر مشـاهـده کرده رفـتیم.

جلوس زمانشـاه

به روز دو شـنبه تاریخ هـشـتم شـوال المکرم ۱٢۰٧ هـ. ق. تیمور شـاه درکابل وفات نمود و پسـرش زمانشـاه در تالار دولت خانه بالاحصار بر تخت سـلطنت افغانسـتان جلوس نمود. شـاعری این دو واقـعه را در رباعی چنین بیان کرده اسـت:

دو نقـش چه دلخواه و چه جانکاه نشست

خورشـید بر آمد ز افق ماه نشـسـت

از گردش مهـر و ماه تیمور ز تخـت

بر خاسـت نواب زمانشـاه نشـسـت

برگرفته از : نی شماره دوم سال سوم دوشـنبه ۱۰ حوت ۱۳٨۳ / ٢٨ فبروری ٢۰۰۵

رجال و رويداد های تاريخی افغانستان - ۱

احمد شاه و تيمور شاه حاجی جمال و پاينده خان

نوشـته احمد علی کهـزاد


درین مضمون از چهار نفـر مردان بزرگ سـدوزائی و بارکزائی صحبت می شـود که دو نفـر آن شـاه و دو نفـر آن به حیث مشـاور و وزیر در عصر آنها می زیسـتند، مقـصد عمده ما عبارت از معـرفی مختصر شـخصیت دو نفـر مشـاور و وزیر اسـت و صفـت برجسـته وبارز این دو نفر هم از خود گذری آنها اسـت به نفع مملکت که در طی قرون ۱٨ و ۱٩ در بزرگان ملی ما متأسـفانه بسـیار کم دیده میشـد و تقـریباً علت همه خانه جنگی ها که نیروی کشـور را مسـأصل سـاخت اغراض شـخصی بود که اشـخاص را از محور اصلی خدمات ملی کناره سـاخـته و یکی را در مقابل دیگر تحریک میکرد.

برده شـد و شـهرت آنها در تاریخ دورهء سـدوزائی افغانسـتان به اندازه ایسـت که هـمه کس شـخصیت های ایشـان را می شـناسـند. هـمه میدانند که احمد شـاه و تیمور شـاه پدر و پسـر پادشـاهان درانی، سـدوزائی هـسـتند که یکی بعـد دیگری به پادشـاهی رسـیده اند و حاجی جمال و پاینده خان بارک زائی پد و پسـر در دوره های متـقـابله شـاهان مذکور زیسـت داشـتند.
چیزی که درین مبحث میخواهم اهـمیت آنرا خاطر نشـان سـازم، بزرگی، از خود گذری، بیغـرضی، مصلحت جوئی این دو نفـر رؤسـای مقـتدر، با نفـوذ وخیراندیش اسـت که هـرکدام به حیث مشـاور درجه اول پادشـاه معاصر خود محسـوب می شـد و در حقـیقـت سـلطنت احمدشـاه و تیمورشـاه درانی به پشـتیبانی و حسـن تدبیر و هـمکاری صمیمانهء آنها اســتوار بود.
درموقـعیکه بنا بود در زیارت شـیرسـرخ قـندهار، سـران قـبایل افغان از میان خود شـاهی انتخاب کنند، قـبیلهء سـدوزائی از نقـطهء نظر شـمار خانواده یا افـراد قـبیله از هـمهء قـبایل دیگر کوچک تر بود و اگر تناسـب تعـداد خانوادهء دو قـبیلهء سـدوزائی و بارک زائی نسـبت به دومی در حدود یک نهم یا یک دهم بود، چنانچه مؤرخیـن یکی از علل انتخاب شـدن احمد شـاخان را به پادشـاهی، هـمین خوردی نسـبتی قـبیله او میدانند تا اگر خلاف مصالح قوم رفـتار کند عـزل او آسـان باشـد.
بهر حال، با صفاتی بارزی که در شـخص شـخیص سـردار سـدوزائی دیده میشـد به پادشـاهی انتخاب شـد و بنام اعلیحضرت احمدشـاه و به عـنوان «دردران» و به صفت «بابای ملت» شـهرت پـیداکرد. حاجی جمال خان رئیس قـبیلهء نیرومند بارکزائی که در قطار انتخاب شـوند گان چانـس بزرگی داشـت، اغراض شـخصی را که چون مرض سـاری و مهلک دامنگـیر همهء بزرگان قوم بود، زیر پا گذاشـته و با بیعـت به پادشـاه، اسـاس دولت درانی سـدوزائی افغانسـتان را مسـتحکم سـاخت و مثال بسـیار برجسـته و قابل تعـریف از خود گذری خویش در یک موقع بسـیار حسـاس در تاریخ افغانسـتان ثبت نمود. احمدشـاه بابا تا آخر حیات منزلت این پـیر مرد موقـر و خیراندیش را طوریکه شـایسـته مقام او بود نگه میداشـت واز جزئی تا کلی امور مملکت داری خویش را به مشـوره و صوابدید او اجرا میکرد.
تا آنکه شـاه در ۱٧٧۳ از جهان فانی درگذشـت و کمی بعـد حاجی جمال خان هم عقـب او به جوار رحمت ایزدی پیوسـت و بعـد از پارهء تحولات مقـدمه کار طوری فراهم شـد که پسـران ایشـان یعـنی تیمورشـاه و پاینده خان روی صحنه سـیاسـت و کشـور داری بیایند.
حاجی جمال خان، چهار پسـر داشـت: رحیم داد خان، پاینده خان، هارون خان، بهادر خان. اگر چه بعـد از وفات احمد شـاه درانی وزیر او شـاه ولی خان پسـر خورد احمد شـاه، سـلیمان شـاه داماد خود را بر تخـت شـاهی نشـانیـد ولی دیری نگذشـت که شـهـزاده تـیمــور از هـرات آمده و طبـق میلان و رضائیت عـدهء زیاد سـران قـوم تاج شـاهی بر سـر گذاشـت. (۱٧٧۳ م)

تیمور شـاه ابتدا به رحیمداد خان پسـر حاجی جمال خان عطف توجه نمود و اورا به جای پدرش سـردار بارک زائی شـناخـت اما چون صفات بزرگی قـوم در او نبود و شـخص ممسـک بود و افغانها عـموماً به دور آدم بی دسـترخوان جمع نمی شـوند، افـراد قـبیله کم کم از او اظهار انزجار نمود و در اثر بلند شـدن شـکایات، شـاه، سـردار پاینده خان را با اعطای لقـب سـرفـراز خان به ریاسـت قـبیله بارک زائی برداشـت. سـردار پاینده خان در اسـتحکام سـلطنت تیمور شـاه، صرف مسـاعی و جان فشـانی های زیاد نمود. اولین کامیابی سـردار پاینده خان مغـلوب سـاخـتن درانی هائی بود که به تحریک وزیـر شـاه ولیخان به دور عـبدالخالق خان کاکای احمد شـاه جمع شـده و میخواسـتند اورا به پادشـاهی بردارند. پاینده خان با وجودیکه قـوهء کافی در دسـت نداشـت، بر هـنگامه طلبان درانی فایق آمد. سـپس در کشـمیر به هـمراهی دلاور خان اسـحق زائی مصدر خدمات شـد و بعـد ازآن در جمع آوری مالیات شـال و کویته طوری با مردم خوش رفـتاری کرد و طوری به حسـن صورت وظیفهء مرجوعـه را انجام داد که از آن بهـتر امکان نداشـت. شـاه از او به مراتب خوشـنود شـد و بیرق غلزائی ها نیز به او مفـوض گردید وجایگاهی قـریب تخـت شـاهی احراز نمود. هـمین قـسـم در غایلهء پشـاور و در شـورش بلخ که هـر دو برای شـخص تیمور شـاه و سـلطنت او خطرات مدهـشی دربر داشـت اظهار شـخصیت و کاردانی نموده قـلب تیمور شـاه و قـلب سـلطنت او را قـوی نگه داشـت. طوریکه در تاریخ قـضاوت شـده اسـت، تیمور شـاه صفات بارزهء احمدشـاه درانی را نداشـت و فاقـد سـجایای عالیهء پدر خود بود. اگر نیک ملاحظه شـود عاملی که سـلطنت او را مدت بیسـت سـال نگه داشـت بیشـتر حسـن تدبیر، شـجاعـت، فکر صائب، واز خودگذری شـخص سـردار پاینده خان بود.
دو فرد از کتیبه مزار سـراد پاینده خان:
ز پا فـتاد چو بر خاک سـرفراز جهان
بلند نالهء افغان شـد از هـمه افغان
زعـقل سـال وفاتش سـوال بنمودم
جواب داد که قل هم شـهادت لرحمن
ادامه دارد

برگرفته از: نی شـماره اول سـال سـوم پنجشـنبه ٨ دلو ۱۳٨۳ / ٢٧ جنوری ٢۰۰۵


۱۳۸۶ آذر ۲۱, چهارشنبه

پنجمین سال درگذشت استاد احمد جاوید

نام چو جاوید شد مردنش آسان کجاست

بصیر احمد حسین زاده نویسنده و پژوهشگر افغان در مشهد


۹ اسد (مرداد) برابر با پنجمین سالگرد در گذشت دکتر احمد جاوید است.

استاد احمد جاوید، فرزند میرزا عبدالصمدخان در سال ۱۳۰۵ خورشیدی در محله پایان چوک در گذر حاجی عزت خان کابل زاده شد.

او دوران آموزشهای ابتدایی را در مکتب شماره۲ و متوسطه و لیسه (دبیرستان) را در لیسه حبیبیه به پایان رسانید। مرحوم جاوید، در شانزده سالگی به سرودن شعر روی آورد اما اثری منتشر نکرد. مدتی بعد این وادی را رها کرد و به تحقیق و پژوهش روی آورد.

ورود به دانشگاه

در سال ۱۳۲۲، احمد جاوید وارد دانشکده ادبیات دانشگاه کابل شد و پس از یک سال تحصیل با استفاده از یک بورسیه تحصیلی به ایران رفت و در رشته حقوق وعلوم سیاسی در دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شد.

علاقه فروان آقای جاوید به ادبیات سبب شد که او همزمان با تحصیل در رشته حقوق، در رشته ادبیات نیز تحصیلات خود را درتهران ادامه دهد.

وی در سال ۱۳۲۹ خورشیدی پس از به دست آوردن لیسانس از دانشگاه تهران، به افغانستان بازگشت و در آنجا به تدریس مشغول شد.

در سال ۱۳۳۱ خورشیدی، او دوباره به تهران بر گشت وموفق شد که دکترای ادبیات فارسی را از دانشگاه تهران به دست آورد.

احمد جاوید در زمان اقامت و تحصیل در ایران از محضر چهره هایی چون علی اکبر دهخدا، ذبیح الله صفا، محمد معین، جلال همایی، سعید نفیسی، عزت الله همایون فر، علی اصغر حکمت و شماری دیگر بهره برد.

ریاست رادیو

در زمان مدیریت وی در رادیو افغانستان، حضور هنرمندان در این رسانه به طور چشمگیری افزایش یافته و عرصه برای حضور زنان هنرمند نیز گسترش یافت. گفته شده که در همان زمان بود که برای نخستین بار، یک زن در رادیو افغانستان به آوازخوانی پرداخت. آنگونه که از خود استاد نقل شده است در زمان مدیریت او بر رادیو، خودش به همراه گروهی از هنرمندان موسیقی به منزل شفیقه ضیایی (پروین) رفت و آهنگ معروف دختر گلفروش را در منزل خانم پروین به ضبط رساند. این آهنگ، صدای نخستین زن آوازخوان بود که از رادیو افغانستان پخش شد.

فعالیتهای متفرقه

از دیگر فعالیتهای دکتر احمد جاوید، می توان از عضویت وی در شورای بررسی کتب درسی وزارت معارف، عضویت در انجمن دوستی افغانستان و سازمان ملل متحد، عضو لویه جرگه، عضو افتخاری انجمن نویسندگان افغانستان، عضو انجمن دوستی افغانستان و فلسطین نام برد.

ریاست دانشگاه

ریاست دانشگاه کابل از فعالیتهای دیگر استاد جاوید است। در زمان ریاست او، نوآوری های چشمگیری در فضای دانشگاه کابل به وجود آمد. انتشار مجلات دانشگاهی، چاپ کتابهای علمی، تاسیس دانشکده هنرهای زیبا و توسعه کتابخانه دانشگاه از مهمترین دستاوردهای دکتر جاوید در زمان ریاستش در دانشگاه کابل بود.

مهاجرت

در سالهای پایانی حکومت دکتر نجیب الله، استاد احمد جاوید افغانستان را ترک کرد و به بریتانیا پناهنده شد. او در سالهای حضور در خارج از افغانستان هم دست از فعالیتهای فرهنگی برنداشت؛ حضور و سخنرانی وی در دهها سمینار که در کشورهای مختلف در زمینه های گوناگون برگزار شد، از مهمترین کارهای این دوره از عمر استاد بود.

آثار

در سالهای مهاجرت نیز، از وی آثار مهمی به نشر رسید که از مهمترین آنها آثاری چون "رایحه صلح در فرهنگ ما"، "مدارا و مروت در فرهنگ فارسی"، "نوروز خوش آیین" و جلد اول کتاب "اوستا" است.

دکتر جاوید در سال ۱۳۴۱ خورشیدی با خانم نفیسه کاکر دختر ژنرال محمد هاشم خان کاکر ازدواج کرد که ثمره آن، چهار فرزند است.

غروب

سر انجام استاد احمد جاوید، در شامگاه چهارشنبه ۹ اسد سال ۱۳۸۱ خورشیدی (۳۱جولای ۲۰۰۲) بر اثر بیماری سرطان در لندن در گذشت. پیکر استاد را به کابل منتقل کردند و در روز ۱۳ اسد در گورستان شهدای صالحین آن شهر به خاک سپرده شد.

مرد نمیـرد به مرگ، مـرگ از او نام جسـت

نام چو جاوید شد مردنش آسان کجاست

منابع

بی بی سی فارسی - سه شنبه ۳۱ ژوئيه ٢۰۰٧ - ٩ مرداد ۱۳٨۶

۱۳۸۶ آذر ۱۴, چهارشنبه

زبان ما Persian نام دارد نه Farsi

کشـور ما را فارس بناميد نه ايران

نوشتة پروفيسور احسان يارشاطر
برگردان: سالم سپارتک


حکومت فارس در سـال ۱٩۳۵ ميلادی از همه کشـورهايی که با آنها روابط ديپلوماتيک داشـت، تقاضا کرد تا پس از اين فارس را به نام "ايران" ياد کنند. اين تغيير نام که بر بنياد درک نادرسـت ناسـيوناليستی صورت گرفت، يک اشـتباه بزرگ بود. گفته ميشـود که پيشـنهاد برای اين تغيير نام از جانب سـفير آن وقتِ فارس در جرمنی مطرح شـده بود که خود سـخت زير تاثير نازيها رفته بود. در آن زمان جرمنی در تب نژادپرسـتی می‌سـوخت و خواهان بهبود روابط دوسـتی با کشـور های به اصطلاح "آريايی نژاد" بود. گفته ميشـود که برخی از دوسـتان جرمنی آن سـفير، او را به اين متقاعد سـاختند که چون با به قدرت رسـيدن رضاشـاه، فارس صفحهء نوينی از تاريخ خود را گشـوده و خود را از زير نفوذ شـوم بريتانيا و روسـيه رها سـاخته اسـت که مداخلات شـان در امور ايران به خصوص در دوران زمامداری قاجارها، آن کشـور را فلج کرده بود، اينک بسـيار درسـت خواهد بود که منبعد کشـور فارس به نام اصلی‌اش يعنی "ايران" ياد شـود. اين نه تنها آغاز نوينی به شـمار آمده و عصر جديدی از تاريخ فارس را به جهانيان نشـان خواهد داد، بلکه همچنان نژاد آريايی باشـنده گان آن را برجسـته خواهد سـاخت؛ زيرا نام "ايران" با "آريايی" قرابت و پيوند دارد و از آن اشـتقاق شـده اسـت.

حکومت فارس از اين تملق گويی خشـنود شـده و به دام جرمنها افتاد. همان بود که وزارت خارجهء فارس يادداشـت متحدالمالی (Circular) را به همه سـفارتخانه های خارجی در تهران گسـيل داشـت و تقاضا کرد که منبعد آن کشـور را به نام "ايران" ياد کنند. اصول دیپلوماسی ايجاب ميکرد که اين تقاضا برآورده شـود. همان بود که نام "ايران" در مراودات رسـمی ديپلوماتيک و مواد خبری پا به عرصهء ظهور گذاشـت.

در آغاز واژهء "ايران" نزد جهانيان طنين بيگانه يی داشـت و بسـياری از آنها نميتوانسـتند رابطهء آن را با فارس درک کنند. بعضی ها چنين فکر ميکردند که شـايد "ايران" يکی از کشـورهای نوبنياد مانند عراق و اُردن باشـد که از فروپاشی امپراتوری عثمانی به وجود آمده اسـت و يا کشـوريسـت در افريقا يا جنوب شـرق آسـيا که تازه اسـتقلال خود را به دسـت آورده اسـت. حتی اغلباً آن را با عراق به اشـتباه مي گرفتند که خود در زبانهای خارجی يک هويت تازه بود. نام نو کشـور نتوانسـت پيوند نژادی و خونی فارس را با غرب نشـان دهد، اگر نشـان داده ميتوانسـت هم، معلوم نبود که اين کار برای فارس چه مفادی داشـت. برعکس، نتيجه آن شـد که اغلباً «ايران» را يک کشـور عربی و يا عربی زبان می انگاشـتند. گذشـت زمان و همچنان رويدادهايی مانند اشـغال کشـور در سـال ۱٩٤۱ توسـط قوای متحدين، ملی سـازی صنايع نفت در زمان مصدق، همه و همه، نام کشـور را در عناوين مطالب خبری و مطبوعاتی جهان قرار دادند و آرام آرام نام "ايران" در مجموع پذيرفته شـد و واژهء "فارس" (Persia) به طور نسـبی از اسـتفاده افتاد؛ هرچند که اين پروسـه در بريتانيا کُند تر از ايالات متحدهء امريکا بود.

برگزينی نام "ايران" بدون شـک اعتبار فرهنگی کشـور را خسـاره مند سـاخت و ضربهء مدهشی بر منافع درازمدت آن وارد کرد. نزد تحصيل کرده گان در همه جا، نام "فارس" احسـاسـات دلپذيری را در ذهن زنده کرده و ميراث فرهنگی اين کشـور را برجسـته ميسـازد. در همه جا از هنرهای فارس، ادبيات فارسی، قالينهای فارس، ميناتور فارس، مسـاجد فارس و باغهای فارس حرف زده ميشـود که همهء اينها نشـان دهندهء ظرافت عمومیِ ذوق و فرهنگ ماسـت. اين نيز درسـت اسـت که واژهء" فارس" در ذهن غربي ها حوادث تاريخی مانند جنگهای فارس با يونان را زنده ميسـازد و هم اين مطلب را به ياد می آورد که فارس سـرزمين پادشـاهی مطلق العنان و يونان مهد دموکراسی بود. حتی در اين صورت نيز "فارس" تصويری از يک کشـور ضعيف و عقب مانده نی، بلکه از يک امپراتوری پرقدرت را در اذهان زنده ميسـازد. اين نيز به سـود واژهء "فارس" اسـت که در تورات آمده اسـت که کوروش پادشـاه فارس، يهودی ها را از اسـارت بابل نجات داد و به آنان کمک کرد تا معبد ويران شـدهء يورشـليم را دوباره اعمار کنند.

برعکس، نام "ايران" هيچ يک از خاطرات بالا را در ذهن جهانيان زنده نميسـازد. در زبانهای ديگر، غير از فارسی، "ايران" يک واژهء ميانتهی بوده و نشـان دهندهء کشـوريسـت بدون گذشـته يا بدون کدام فرهنگ خاص. در عصری که همه کشـورها برای ايجاد تصوير يا سـيمای مناسـبی برای خود در جهان، پول زيادی را خرج ميکنند، کشـور فارس برعکس کاری کرد تا خود را از تمام شـهرت و تاريخ پرغنايش محروم سـازد. مقامات رسـمی فارس که در سـال ۱٩۳۵ ميلادی اين تصميم را اتخاذ کردند، نتوانسـتند درک کنند که بسـياری از کشـورهای دارای تاريخ کهن در زبان خودی به يک نام و در زبانهای ديگر به نامهای ديگر ياد ميشـوند. اگر لحظه يی می انديشـيدند، شـايد درک ميکردند که اگر يونان، Egypt (مصر) يا چين از ديگران مطالبه ميکردند که منبعد کشـورهای شـان را به ترتيب به نامهای هيلاس، مصر يا ژونگو ياد کنند، اين کشـورها افتخارات زيادی را از دسـت ميدادند. نام "Egypt" بلافاصله خاطره در بارهء اهرام، خط هيروگليف، لوحه ها و ديگر آثار با ارزش و پر درخشـش تاريخی را در اذهان زنده ميسـازد، در حاليکه خارج از کشـورهای اسـلامی، نام عربی «مصر» همان ارزشـها را به ياد نمی آورد.

خسـارات ناشی از تغيير نام کشـور به هموطنان متفکر و انديشـه ور ما از همان آغاز معلوم بود. محمد علی فروغی، يک دانشـمند با وجهه که در سـال ۱٩٤۱ صدراعظم شـد، اين خسـارات را با اين جملهء مشـهورش خلاصه کرد: "ما با يک حرکت قلم، نام شـناخته شـده و مشـهور را به چيزی نا آشـنا مبدل کرديم." با گذشـت زمان پيامد های ناگوار اين تغيير نام هرچه آشـکارتر شـدند.

سرانجام، در تابسـتان سـال ۱٩۵٩ ميلادی کميته يی برای بررسی پيشـنهاد يکی از نويسـنده گان مبنی بر تغيير دو بارهء نام کشـور به وجود آمد. اين کميته متشـکل بود از دولتمردان و دانشـمندان شـهير اعم از: سـيد حسـن تقی زاده، يکی از مشـروطه خواهان برجسـته و سـخنگوی سـنا، علی اکبر سـياسی، رئيس افتخاری دانشـگاه تهران، سـناتور عيسی صادق، در گذشـته وزير آموزش و پرورش و رئيس مکتب عالی پداگوژی تهران، سـناتور علی دشـتی، اديب و نويسـندهء شـهير و عبدالله انتظام، رئيس شـرکت ملی نفت. نگارندهء اين سـطور [ داکتر احسـان يارشـاطر ] نيز عضو آن کميته بود. اين کميته گزارشی را برای حکومت تهيه و پيشـنهاد کرد که نام کشـور دوباره تغيير داده شـود و از تمام کشـورها خواسـته شـود تا فارس را به همان نامی ياد کنند که در زبان شـان در گذشـته رايج بود (در انگليسی و از اينگونه- تبصرهء مترجم ). حسـين
اعلی، وزير دربار که رياسـت آن کميته را به عهده داشـت، اين پيشـنهاد را به شـاه تقديم کرده و تأييد او را نيز اخذ کرد. سـپس به وزارت امور خارجه وظيفه داده شـد تا آن فيصله را در عمل پياده کند. اما وزارت خارجه اين کار را با دلسـردی و به طور نيمبند اجرا کرد: اين تقاضا را مطرح نسـاخت که به طور بلااسـتثنا آن کشـور را به نام "فارس" (Persia،Persien وغيره) ياد کنند، بلکه به سـفارتخانه‌های خارجی پيشـنهاد کرد که ميتوانند آن کشـور را به نام عنعنوی آن ياد کنند. اما در آن زمان نام ايران نزد جهانيان تا حدودی رواج يافته و معمول شـده بود. حتی برخی از ايرانيان، آنهايی که از يکسـو اطلاع نداشـتند که نام فارس در سـراسـر جهان تصور دربارهء يک فرهنگ پرغنا را در اذهان زنده ميسـازد، و از جانب ديگر نشـهء مزايای هويت اتنيکی نهفته در نام ايران، هنوز از سـر شـان نه پريده بود، اسـتعمال نام ايران را به خصوص در مراودات شـان با خارجيها ادامه دادند. همچنان شـايان يادآوری اسـت که اصلاً نامهء متحدالمال وزارت خارجه کاربرد هر دو نام يعنی "فارس" و "ايران" را اختياری سـاخت. در مطبوعات رسـمی که بعد از سـال ۱٩۵٩ در خود فارس به نشـر ميرسـيد، گرچه از هر دو نام اسـتفاده ميشـد، با آن هم کاربرد نام «ايران» بيشـتر بود.

يکی از پيامدهای بسـيار ناگوار اسـتفادهء دوامدار از نام "ايران" و بيگانه گی آن با فارس اين اسـت که در همين تازه گيها در زبان انگليسی برای نشـان دادن زبان ما به عوض واژهء "Persian" واژهء "Farsi" رايج سـاخته شـده و معمول شـده ميرود. در نتيجه، شـايد به زودی ما شـاهد آن باشـيم که پيوند ميان "Persian" و "Farsi" و حتی "ايران" در عباراتی ماند "Persian poetry" (اشـعار فارسی) و "Persian literature" (ادبيات فارسی) صدمه ببيند. اگر ما بر اسـتعمال واژهء "Farsi" به جای "Persian" پافشـاری کنيم، آن روز چندان دور نخواهد بود که جهانيان فکر کنند که فردوسی، رومی و حافظ گويا در کدام زبان مرده سـخن گفته اند، يعنی زبانی که زيبا ترين و دلپذير ترين بخش ادبيات جهانی در آن نوشـته شـده اسـت، گويا يک زبان مرده اسـت. اگر واژهء "Persian" در زبان انگليسی به حيث يگانه نام کشـور ما باقی ميماند، هيچ کسی ضرور نميدانسـت که واژهء ناآشـنا و پر مدعای "Farsi" را به زبان انگليسی وارد کند و به عوض واژهء آشـنای "Persian" به کار برد تا بر انگليسی زبانان فضل فروشی کند که نام زبان "Persian" نی بلکه "Farsi" اسـت.

ما نبايد تاثير ناگوار آن خارجيان نابلد، همان سـازنده گان کورسـهای فارسی، دوبله کننده گان فلمها، ترجمانان... کارگردانان، رسـاله نويسـان و پيروان کم صلاحيت ايرانی آنها را ناديده بگيريم که با شـيفته گی در زبان انگليسی به عوض واژهء "Persian" واژهء "Farsi"
را به کار ميبرند و با مباهات ميگويند که اين زبانيسـت که در کشـوری به نام ايران به آن حرف زده ميشـود و فراموش ميکنند که زبانی که خيام در آن رباعی سـروده اسـت، در دوام چندين قرن زبان عمدهء ادبی در نيم قارهء هند بود و در واقعيت امر زبان عمدهء ادبی و اداری در سـراسـر کشـورهای شـرقی جهان اسـلام بود.

اسـتعمال نام "ايران" برای کشـور و واژهء "ايرانی" برای همه آنچه که به اين کشـور مربوط اسـت و تعلق دارد، همچنان نوعی سـردرگمی اصطلاحی (ترمينولوژيک) را ايجاد کرده اسـت। اصلاً واژهء "ايرانی" وسـعت بيشـتری نسـبت به واژهء "فارسی" دارد و دربر گيرندهء چندين زبان به شـمول کُردی، پشـتو، بلوچی، اُسِـت (Ossetic)، فارسی، پارتی، سُـغدی و همچنان بسـيار زبانهای ديگر قديمی و معاصر اسـت. همچنان واژهء "ايران زمين" به کشـورهايی اطلاق ميشـود که در آنها مردمان ايرانی زبان به سـر ميبرند و نه تنها دربر گيرندهء فارس بلکه همچنان تاجکسـتان، افغانسـتان، بلوچسـتان و اُسِـت (Ossetia) اسـت و در زمانه های بسـيار قديم و در قرون وسـطی همچنان دربر گيرندهء سُـغديانه، خوارزم، پارت و غيره بود. به همين دليل اتخاذ نام «ايران» برای کشـور "فارس" مرز تفاوت ميان مفاهيم مختلف را مغشـوش و مبهم سـاخته و نوعی سـردرگمی را به ميان می آورد.

اکنون ايجاب ميکند که حکومت فارس از همه جهانيان تقاضای رسـمی جدی تر بکند تا در مورد کشـور ما و زبان ما همان نامهای عنعنوی را اسـتعمال کنند (طور مثال در انگليسی آن کشـور را "Persia" و زبان فارسی را "Persian" بنامند- ت. مترجم). "ایران" و "Farsi" واژه های خوب و دلپذير هسـتند، اما تنها در زبان فارسی. در اين ميان تمام آنانی که زبان فارسی، تاريخ فارس و ادبيات فارسی را فرا ميگيرند و آنانی که در اين باره مينويسـند، امريکايی هسـتند، بريتانيايی و يا ايرانی، بهتر اسـت منتظر تقاضای رسـمی حکومت ايران نباشـند و از همين اکنون به زبان انگليسی، کشـور ما را تنها به نام "Persia" و زبان ما را تنها به نام "Persian" ياد کنند. کشـور ما يا زبان ما را به نامهای ديگر ياد کردن، به معنای زيان رسـانيدن به شـهرت کشـور و فرهنگ پر غنای آن خواهد بود.

اين هم مضحک اسـت که کشـور ما بسـيار بجا بالای آن پافشـاری ميکند که خليج فارس به همان نام معروف تاريخی خود ياد شـود تا بر رابطهء تاريخی آن با فارس تأکيد شـود؛ اما همزمان زيانهای بزرگتر و مهمتر ناشـی از اسـتعمال نام "ايران" به عوض "فارس" را نا ديده ميگيرد.

برگرفته از شمارة پانزدهم مجلهء "ميراث ايران" که در امريکا به تيراز ۱۵ هزار نسـخه به چاپ ميرسد.

* اصل نوشتةاسـتاد يارشـاطر در انگليسی زير عنوان (Communication) به نشـر رسـيده اسـت که ميتوان آن را "پيام" ترجمه کرد.

معربی مختصر نويسندة اين مقاله:

دکتر احسان يارشاطر، دانشمند شهير ايرانی، پروفيسور ديپارتمنت ايرانشناسی يونيورسيتی کولومبيا است. دربارة تبحر علمی استاد يارشاطر
همين کافيست که داکتر جلال متينی، رئيس پيشين دانشگاه فردوسی مشهد زمانی که از صلاحيت علمی استاد يارشاطر حرف ميزند، چنين يادآور ميشود که در زمينهء ايرانشناسی به معنی عام آن، يارشاطر "جامع الاطراف" است چون زير نظر وی بيش از هشتاد جلد کتاب در معرفی ادبيات قديم و جديد ايران زير عنوانهای تحقيقات فارسی، ميراث فارس، ادبيات معاصر فارسی و لکچرهای يونيورسيتی کولومبيا توسط دانشمندان سرشناس به زبانهای مختلف به چاپ رسيده است. ناگفته نماند که استاد يارشاطر مسؤوليت تدوين،چاپ و نشر دايرﺓ المعارف ايرانيکا را نيز به عهده دارد.

منابع

نی، شماره پنجم سال چهارم ميزان ۱۳٨۵- اکتبر ٢۰۰۶

ورود امیر شیر علی خان بار اول بحیث پادشاه افغانستان در کابل

شادروان استاد احــمد عــلی کـهـزاد

فـرستنده: بنیاد فـرهـنگی کـهـزاد

ورود امیر شیر علی خان بار اول

بحیث پادشاه افغانستان در کابل

امیر دوست محمد خان در سال ۱٢٧٩ که سال آخر عمر و سال آخر سلطنتش بود دور از مرکز مملکت در عقب دیوارهای هرات افتاده بود زیرا میخواست آن شهر تاریخی را از تصرف سردار سلطان احمد خان پسر سردار محمد عظیم خان داماد و برادرزاده خویش بیرون کشد. بالاخره به این کار موفق شد و این موفقیت را دیده چشم از جهان بست.

در این وقت که اکثر پسران امیر مرحوم در هرات بدور او جمع بودند، حکومت کابل در دست نواسه امیر، سردار محمد عثمان خان پسر سردار شیر علی خان بود که از سال ۱٢٧٨ حین رفتن امیر دوست محمد خان به جلال آباد به این سمت نایل شده بود.

امیر دوست محمد خان در هرات وفات کرد و پسران او، آنهائی که در هرات حاضر بودند و کسانیکه در ولایات دیگر افغانستان در قندهار و در هرات و سائر نقاط ماموریت داشتند همگی انتظار داشتند که پادشاهی را به ارث ببرند تا اینکه در ین میان سردار شیر علی خان اعلان پادشاهی نمود و همۀ برادران مخصوصاُ کسانیکه در محضر وفات پدر حاضر بودند و پادشاه جدید را بچشم میدیدند، خود را به فبول چنین امر خطیر حاضر ساخته نمیتوانستند.

شبهه ئی نیست که در باطن هیچ یک از برادران به انصراف از حق خود راضی نبودند و حتی سردار محمد امین خان، برادر عینی سردار شیر علی خان که در این هنگام در قندهار حکومت میکرد از ین پیش آمد غیرمترقبه چندان خوش و راضی نبود. آنکه از همه بیشتر و پیشتر طپید و سعی داشت که برادران و مخصوصاُ سردار محمد افضل خان را در ترکستان پر حذر سازد و خود را زودتر به کابل برساند، سردار اعظم خان بود که اگر اول وهله سعی اش به جائی نرسید بالاخره به کمک برادرزاده اش سردار عبدالرحمن خان برای یک سال و چند ماهی تخت و تاج کابل را احراز کرد.

امیر شیر علی خان بعد از اعلان پادشاهی در هرات در صدد حرکت از راه قندهار بطرف کابل برآمد. در قندهار دو هفته معطل شد و برادرش سردار محمد امین خان را دلداری داد و ظاهراُ تسلی ساخت و بعد آهنگ کابل کرد و در راه سری به زرمت زد تا برادر دیگرش سردار محمد اعظم خان را رام یا اقلاُ عجالتاُ نرم کند و از طریق غزنی راه کابل پیش گرفت.

وارد شدن امیر شیر علی خان بحیث پادشاه به کابل امری بود تازه زیرا بصفت سردار و شهزاده برامده بود و اینک با احراز لقب پادشاهی مواصلت میکند ولی چون حکومت کابل دردست پسرش سردار محمد علی خان بود با صغر سن پایتخت را در مقابل تعرض های عم اش سردار محمد اعظم خان نگهداشته و اینک بصورت بسیار شاندار از پدر خویش استقبال میکند.

منابع تاریخی راجع به راه حرکت و دخول امیر شیر علی خان به کابل چندان توافق نظر ندارند و برخی معتقدند که امیر از طریق کوتل التمور وارد دند لوگر شد و استقبال از طرف پسرش در لوگر بعمل آمد و برخی دیگر مینویسند که استقبال بسیار شاندار از طرف پسر امیر حاکم شهر و اهالی کابل در جناح ارغنده بعمل آمد। میرزا یعقوب علی خافی صورت پذیرائی را در همین سمت و مشرح بیان میکند و چنین معلوم میشود که در روز رسیدن امیر به حوالی غربی شهر بفرمان سردار محمد علی خان تمام اهالی کابل و مامورین لشکری و کشوری و صاحب منصبان و توپ و توپخانه و رساله و افراد پیاده از شهر بیرون برآمده و در مراسم استقبال سهیم شده بودند. حاکم شهر سردار محمد علی خان و افسران نظامی تا قلعه قاضی پیش رفتند و اهالی شهر کابل از دروازه شهر تا حوالی ده بوری صف کشیده بودند. عندالورود امیر شیرعلی خان یکصد ویک توپ شادیانه زده شد. امیر از مقابل صفوف نظامی گذشته با افسرانی که با پسرش در حفاظت شهر کابل معاونت نموده بودند، اظهار تفقد کرد و بعد از رسیدن در قطار اهالی شهر با هر طبقه و دسته علیحده احوال پرسی میکرد.

امير شيرعلی خان در داخل کوچه‌ها و بازارهای شهر کابل بسواری فيل وارد شد. صورت پذيرائی امير شيرعلی خان در کوچه‌های شهر روح وطنی و ملی داشت. زن‌ها و دخترها به تعداد زياد از لب بام‌ها و کنار دريچه‌ها خوش آمديد و شادباش می‌گفتند و امير را بنام صدا می‌کردند. بدين طريق امير شيرعلی خان با جلال و شکوه پادشاهی و مطابق با دورد ملی در حاليکه بر فيل سوار و از طرف دستة رساله و پياده بدرقه می‌شد از کوچه‌های شهر گذشته وارد بالاحصار شد و حين ورود او يکصد و يک فير توپ از توپخانه بالاحصار فير شد ولی ساز و سرود و نواختن نقاره را به علت وفات پدرش معطل کردند. تا اينکه مراسم فاتحه‌گيری در ظرف سه روز به پايان رسيده آنگاه به مناسبت اعلان پادشاهی و تخت نشينی در کابل سه شبانه روز جشن و چراغان برگذار شد و همه کوچه ها را آئينه بندان کردند و شبانه در کوه‌های شيردروازه و آسمائی آتش‌بازی صورت گرفت. (۶ دلو ۱۳۳٩)

برگرفته از سايت آريايی

تعداد بازديدکنندگان