۱۳۸۶ آذر ۱۴, چهارشنبه

گارد سلطنتی غزنویان

گارد سلطنتی غزنویان

شادروان استاد احـمد عـلی کـهـزاد
فـرستنده: بنیاد فـرهـنگی کـهـزاد

امروز همه جا در تمام کشورهای شرق و غرب بدون تفریق نوعیت زمامداری روئسای شاهی و جمهوری همه (گارد) دارند که بنا بر عرف و سلیقه نام، طرز لباس و اسلحه آنها مختلف است. در شرق علی العموم که رژیم های سلطنتی سوابق چندین هزار ساله دارد، موضوع (گارد) سلطنتی هم دارای سوابقی است بسیار قدیم و در دورۀ هخامنشی، موریا، هان ها، سامی ها، کوشانی ها همه جا در ایران و هند و چین و خراسان و افغانستان قدیم به گارد یا دسته محافظ شاهی بر میخوریم.

روی همین سوابق دیرینه سلاطین غزنوی هم از خود دسته های محافظ سلطنتی داشتند. دو تن از سلطان های بزرگ غزنه یمین الدوله محمود و شهاب الدوله مسعود اول پسرش دارای گارد مجلل و با طنطنه ئی بودند که در مأخذ تاریخی و ادبی از آن به تکرار ذکر شده و تعداد و نوعیت لباس و کلاه و سلاح آنها بر ما پوشیده نیست. بعد از کاوش های باستان شناسی لشکرگاه تصاویر رنگه بزرگ آنها هم بدست آمده که یکی از غنایم بسیار قیمت دار تاریخی بشمار میرود.

واضح است که وظیفه اساسی گارد سلطنتی محافظت شخص سلطان و پادشاه بوده و همین وظیفه ایجاب میکرد تا از نظر تشریفات دسته های گارد مذکور در سفر و حضر در مجاورت و ماحول قریب و در حضور شخص پادشاه یا سلطان حاضر باشند و چون به شخص سلطان یا پادشاه مربوط بودند منحیث لباس و اسلحه از تمام افراد سپاه زیباتر و مجلل تر بودند و تمام عظمت و شکوه دربار از چهره و لباس و اسلحه ایشان هویدا بود.

شبهه ئی نیست که نظر به تحولات اوضاع تشریفاتی گاهی دسته های رساله و پیاده شاهی و گاهی هم محض دسته های تشریفاتی در کشور ما و در بسا کشور های دیگر قایم مقام (گارد سلطنتی) شده ولی وظیفه ئی که امروز این دسته های تشریفاتی انجام میدهند در سابق و منجمله در عصر غزنویان به عهده همان گارد سلطنتی بود که به نام غلامان سرائی خوبتر شهرت داشتند.

در دورۀ غزنویان و مخصوص در دورۀ سلطنت محمود و مسعود اول که شهات متون تاریخی را در دست داریم (گارد سلطنتی) یا (گارد سلطانی) به صفت (غلامان سرای سلطانی) یاد میشد و افراد آن طبعاُ (غلام) به معنی مجرد کلمه نبود بلکه افراد سپاهی بسیار مجلل و مقرب به دربار بشمار میرفتند.

از روی مأخذ تاریخی که اینجا من باب مثال از تاریخ مسعودی و مولف بزرگ آن استاد بیهقی و از طبقات ناصری، نویسنده آن منهاج السراج جوزجانی ذکری خواهیم کرد، واضح معلوم میشود که محمود و مسعود اول غزنوی گارد بزرگی داشتند که تعداد عمومی آن به چهار هزار تن میرسید. این چهار هزار تن به دسته دو هزار نفری تقسیم شده بود که از نظر لباس و شکل کلاه و وزن کمربند و مخصوصاُ نوعیت فلز عمود که از یک دسته زرین و از دستۀ دیگر سیمین بود، با هم فرق داشتند ولی همۀ چهار هزار تن به دیبای قشنگ شوشتری که در آن وقت ها حیلی معروفیت داشت، ملبس بودند.

از منابع تاریخی واضح برمیآید که از ین چهار هزار نفر سه صد تن آن که به گمان غالب زرین عمودان بودند، دسته خاص تری را تشکیل میدادند که در سفر و حضر و مخصوصاُ در روزهای دربار به شخص سلطان نزدیک تر بودند و در میان این دسته خاص 50 یا 60 تن دیگر دسته ئی بود که آنرا میتوان اخص الخاص خواند و آنها به مراتب نزدیکتر به شخص سلطان می ایستادند و بگمان غالب در مدخل کوشک های سلطنتی و حتی در داخل تالار های دربار وظیفه پهره داری به ایشان موکل میشد.

استاد بیهقی در یکی از موارد در سال 423 هجری قمری در موقعی که از باریابی ایلچی خلیفه عباسی القائم بالله در کوشک، در عبد الاعلی، در سرای دیلیمیان در بلخ بحضور سلطان محمود بحث میکند، در باب غلامان سرای سلطانی مینویسد: « ... چهار هزار غلام سرائی در دو طرف سرای امارت، چند دسته بایستادند، دو هزار با کلاه دو شاخ و کمرهای گران ده معالیق، با هر غلامی عمودی سیمین و دو هزار با کلاه های چهارپر بودند و کیش و کمر و شمشیر و شقا و نیم لنگ بر میان بسته و هر غلامی کمانی و سه چوبۀ تیر بر دست و همگان با قباهای دیبای شوشتری بودند و غلامی سیصد از خاصگان با رسته های صفه نزدیک امیر بایستادند با جامهای فاخر تر و کلاهای دوشاخ و کمرهای زر و عمود زرین و چند تن آن بودند با کمرهای مرصع بجواهر و سپری پنجاه و شصت بدر براشتند در میان سرای دیلیمیان ...»

قاضی منهاج السراج جوزجانی راجع به گارد سلطنتی سلطان محمود مطالبی دارد به این مضمون که عین گفتار بیهقی را تأید میکند:« حق تعالی این پادشاه را کرامات و علامات بسیار داده بود و از الت و عدت و تجمل آنچه او را بود بعد از و هیچ پادشاه را جمع نشد و دو هزار و پانصد پیل بود بر درگاه او و چهار هزار غلام ترک و شاق که در روز بار بر میمنه و میسرۀ تخت بایستادندی دو هزار غلام با کلاه چهارپر و با گرزهای زرین بر راستأ او بود و دو هزار غلام با کلاه دوپر با گرزهای سیمین بر چپها ایستادندی.» / 2 جوزا 1337/

http://www.khawaran.com

آوردن همای دانه انگور را به هرات

آوردن همای دانه انگور را به هرات

انتشار انگور از هرات به سایر نقاط جهان

شادروان استاد احـمـد عـلی کـهـزاد
فـرستنده: بنیاد فـرهـنگی کـهـزاد

همه میدانند و از خود و بیگانه تصدیق میکنند که افغانستان دارای بهترین انگورها و واجد اقسام مختلف آنست. در کابل در گوشه شمالغربی (برکی) و قدری دورتر دند شمالی مخصوصاُ کوهدامن، در قندهار باغ های کوکران و در حوزۀ هریرود باغها و تاکستان های اطراف هرات زیباترین، لذیذترین و شفافترین انگور جهان را تولید میکند. معمولاُ هر خورد و بزرگ افغان میگوید که ما دارای 60 نوع انگور میباشیم. شاید این رقم کمی مبالغه باشد ولی در اطراف سه شهر عمده ما یعنی کابل، قندهار و هرات بدون تردید 20 نوع انگور بار می آید.

در میان داستان های فولکلوری که در مأخذ ادبی و تاریخی هم سرایت کرده است یکی پیدا شدن دانه انگور بار اول در هرات و روئیدن اولین تاک در ین شهر و در نتیجه تولید شدن اولین خم می بصورت غیر انتظار در ین نقطه است که نفل آن در تاریخچه ظهور تاک و انگور و شراب در تمام جهان اهمیت بسزائی دارد زیرا داستان میگوید که این هر سه بار اول در شهر هرات پدیدار شد و سپس از ین شهر تاریخی به سائر نقاط دنیا پخش و پراگنده گردید.

در داستان چنین آمده که در روزگاران قدیم پادشاهی بود موسوم به شمیران که از خویشاوندان جمشید بود و در کنار هریرود، در شهر هرات قلعه ئی بنا کرده بود که بنام (دژ شمیران) شهرت داشت. روزی شاه با جمعی از اهل دربار در باغ بزرگ و باشکوهی روی صفه کلان نشسته و به چشم انداز وسیع وادی هریرود نظر میکرد که در هوا همائی پدیدار شد . بزمین نشست. چون شاه خوب نگریست دید که ماری به دور گردن همای پیچیده و نزدیک است او را بگزد و هلاک کند. شاه فوراُ از درباریان خود خواهش کرد که چه کسی میتواند که با انداخت تیری مار را هلاک کند؟ پسر شاه که (بازان) نام داشت و جوان تیرانداز ماهری بود فوری تیر را به چله کمان گذاشته چنان به مهارت تیر انداخت که به مار اصابت کرد و همای رهائی یافته به هوا پرواز نمود. سال بعد در همان روز باز شاه شمیران در همان باغ و در همان صفه نشسته بود که همائی در آسمان پدیدار شد و بزمین نشست و فوری برخاسته و اوج گرفته و ناپدید شد. شاه رو به اهل دربار کرده و قصه سال گذشته را بیاد آورد و گفت مبادا که همان همای سال گذشته بوده باشد. بروید ببینید که در آن نقطه زمین چه کرده؟ آدم های شاه رفته و چند دانه عجیب را پیش پادشاه آوردند. پادشاه امر داد تا دانه های مذکور را در همان نقطه زمین غرس کنند و یکی از باغبان ها را مامور ساخت که مواظب روئیدن دانه های مذکور باشد.

باغبان قرار دستور شاه دانه ها را کشت و مواظبت همی کرد. چند ماه بعد دید که بوته سبزی از آنجا برآمده. شاه را خبر کرد. شاه با جمعی از اهل دربار به دیدن بوته رفت. نظیر آنرا تا آن وقت ندیده بودند. چندی بعد بوته کلان شد و شاخها دوانید و برگ های پهن و بزرگ ظاهر شد. باز باغبان شاه را خبر کرد. شاه از دیدن درختی که در تمام باغ نظیر آن در سبزی و خرمی نبود در شگفت شد. چندی بعد که خوشه های شفاف انگور روئید و بزرگ شد باز باغبان شاه را خبر داد و پادشاه از دیدن این میوه نورس و نوظهور در حیرت ماند و هدایت داد تا باغبان بخوبی مواظبت کند تا دیده شود که حین رسیدن سایر میوه ها این میوۀ نورس چسان میگردد. در فصل خزان که سائر میوه ها پخته شدند، دانه های شفاف انگور از زردی و پختگی زیاد کم کم شروع به افتادن کرد. باغبان باز شاه را خبر کرد. شمیران نزدیک تاک آمده و به مصلحت دانایان خود امر داد تا خمی زیر تاک بگذارند و منتظر نتیجه باشند.

دانه های انگور که به تدریج پخته میشد، در خم می افتاد تا اینکه خم پر شد. سپس باغبان سرخم را بست و روزی که از خم میخواست خبر بگیرد، دید که مایعی شفاف و عقیق رنگ در میان خم به جوش آمده. باغبان خود بحضور شاه هرات رفته و آنچه واقع شده بود به عرض رسانید. شاه بار دیگر با جمعی از دانایان دربار در باغ در پای خم آمده و از دیدن آب انگور که بشکل می ناب تبدیل شده بود در حیرت فرو رفتند. چون کسی چنین درخت، چنین میوه و چنین عصاره ئی را ندیده بود برای اینکه زهر نباشد و هلاک نشوند کسی جرئت چشیدن و نوشیدن آنرا نکرد. بالاخره به امر شاه محکوم به مرگی را از محبس آوردند تا از ین مایع جدید بنوشد. محکوم به مرگ چون جام اول را نوشید، جام دیگر خواست و سپس پی هم پیمانه را خالی میکرد و از بشره و چهره او نشاط و مستی رونما گردید. شاه شمیران و همراهان او درک کردند که این مایع زهر نیست بلکه مفرح و نشاط آور است. آنگه شاه و همراهان او هر کدام جامی گرفتند و نوشیدند و بدین طریق می در هرات کشف شد. به امر پادشاه وقت باغبانان شاهی در تکثر تاک صرف مساعی کردند و در ظرف چند سال تاکستان های انبوه در هرات پدیدار گردید و ساختن می خالص از آب انگور باب شد و تاک از هرات به سائر نقاط جهان پراگنده گردیید.

این داستان قشنگ که در مأخذ ادبی و تاریخی راه یافته اصلاُ زادۀ روح و عنعنات باستانی ماست و نشان میدهد که انگور یک موهبت آسمانی است که ذریعۀ همای بار اول در خاک هرات غرس گردیده است. شبهه ئی نیست که راجع به تاک و انگور و شراب در میان سائر اقوام هم قصه ها و داستان هائی موجود است. منجمله یونانی ها در قصص ارباب انواع خود داستان هائی مربوط به دیونیزوس موجود دارند. این دیونیزوس که گاهی بصورت جوان زیبا و نیرومند و گاهی بشکل مرد پخته سال و فوی هیکل با ریش انبوه نمایش یافته، رب النوع انگور و شراب و رقص و مستی بود.

وقتیکه یونانی ها با اسکندر به وادیها و کوهپایه های کشور ما رسیدند، تاکستان های قشنگی در ین دیار دیدند. در بسیار جاها تاک های وحشی روی تپه ها و دامنه های کوه ها ایشان را مجذوب ساخت. علاوه برین بعضی معابد و برخی رقص ها که در ین نقاط تاکستان دیدند ایشان را به حیرت اندر ساخت و چیزهائی شبیه به کشور خود دیدند. برخی از یونانی ها چنان متحیر شده بودند که تصور میکردند دیونیزوس همان رب النوع شراب و انگور افسانه های یونانی قبل از اسکندر به شرق و منجمله در پای کوه های هندوکش آمده و مشرب خود را انتشار داده است. یونانی ها یکی از شهرهای آریانا را که برخی موقعیت آنرا در لغمان و برخی در هده قرار میدهند بنام دیونیزوپولیس یاد کرده اند که آنرا (شهر دیونیزوس) ترجمه میتوان کرد. برخی دیگر همین شهر را بنام (نیسه) یاد کرده اند و گفته اند که اصلاُ دیونیزوس باشندۀ شهر نیسه بوده و اصلاُ نام او به صفت (خدای شهر نیسه) شهرت یافته است زیرا (دیو) یعنی (خدا) و (نیروس) یعنی مربوط به شهر نیسه.

باری این روایات مدلل میسازد که حتی یونانی ها که انگور و تاک و شراب را در ملک و دیار خود بسیار دیده بودند از دیدن تاکستانهای قشنگ و تاک های خودرو و خم های می ناب و رقص ها و مستی ها در نقاط مختلف این سرزمین به بهت و حیرت اندر شده اند. و این پیش آمد واضح میسازد که کشور ما در قرن های قبل از آغاز مسیح با داشتن تاکستان ها و انگور وافر و فراوان و لذیذ مشهور بود. / 30 عقرب 1341/

یادداشت: از استاد کهزاد مقالۀ دیگری نیز در این مورد است که قسمتی از آن از بین رفته است. در صورت پیدا شدن کاپی مقاله از منابع سابق داخلی به نشر سپرده خواهد شد.

http://www.khawaran.com/

هرات از روزنۀ نگاه بابر

هرات از

روزنۀ نگاه بابر

شادروان استاد احـمد عـلی کـهزاد
فـرستـنده: بنیاد فـرهـنگی کـهزاد

(هرات از روزنۀ نگاه بابر) جمله ایست که از خلال کلمات آن یکی از مردان بزرگ و باریک بین و دقیق تاریخ را در یکی از شهرهای بزرگ و مجلل و با شکوه آن عصر یعنی در هرات مشاهده میکنیم. تاریخ نشان میدهد که بابر در سال 910 هجری قمری کابل را از دست (مقیم ارغون) گرفت و در سال 912 در اثر دعوت سلطان حسین میرزا پادشاه سلالۀ تیموری به هرات رفت.

سال های بین 910 و 912 در تاریخ افغانستان از نظر حوادث سیاسی، اجتماعی، عمرانی و فرهنگی اهمیت خاصی دارد و در تاریخ خصوصی دو شهر افغانستان، کابل و هرات بیشتر قابل ملاحظه است زیرا در طی این دو سال یکطرف دورۀ عروج و شکوه دودمان تیموری با ظهور بابر و شیبانی خان و بلاخره وفات پادشاه پیر و سالخورده هرات سلطان حسین میرزا به پایان میرسد و از جانب دیگر با استقرار مرد حادثه جو و آواره ولی تیزبین و با اراده ئی چون ظهیر الدین محمد بابر در کابل دورۀ جدیدی در تاریخ افغانستان آغاز میشود و مرکز ثقل اداری که بیشتر در هرات متمرکز شده بود، به کابل انتقال میکند.

رفتن ظهیر الدین محمد بابر به هرات در سال 912 هجری قمری با سال سی و ششمین سلطنت سلطان حسین میرزا متصادف است و این رفتن هم در اثر دعوتی صورت میگیرد که از طرف شاه هرات بعمل آمد و آنهم داستانی دارد بدین نحو که چون پادشاه تیموری هرات در سال های پیری رسید یک سلسله پیش آمد هائی مترقبه و غیرمترقبه دو نفر از حادثه جویان یکی شیبانی خان ازبک و دیگر ظهیر الدین محمد بابر را که هر دو بین خود نقاضت و دشمنی داشتند وارد حصص شمالی کشور ساخت تا اینکه یکی کابل را گرفت و دیگری رخ بطرف هرات آورد. سلطان حسین برای استمداد از بابر، وی را دعوت به رفتن هرات کرد ولی هنوز مهمان دربار هرات تازه به علاقه کهمرد رسیده بود که خبر وفات سلطان حسین میرزا اشتهار یافت. بابر که عزم مراجعت بکابل داشت چون دید به هرات نزدیک شده به مسافرت خود ادامه داد و در میان جار و جنجال و مخالفت های پسران پادشاه متوفی یعنی بدیع الزمان میرزا و مظفر میرزا که هر دو خود را پادشاه میخواندند، وارد هرات گردید.

اینجا به پیش آمدهای سیاسی کاری نداریم. محض همینقدر متذکر میشویم که بابر از مشاهدۀ اوضاع نفاق انگیز اولاد سلطان حسین میرزا متاثر شده و در مدت 20 روزی که در آنجا ماند به رهنمائی های یوسف علی کوکلتاش از آثار عمرانی و مقامات متبرکه و آثار شگفت انگیز بزرگترین شهرهای خراسان و پایتخت باشکوه تیموریان دیدن نمود. چشم دید بابر در سال 912 هجری در هرات که شرح مفصل آن را خود در تزک خود نقل کرده است، اهمیت بسیاری دارد زیرا نوشته های آن در موقعی که دورۀ عظمت تیموریان به پایان رسیده ولی آثار باشکوه عمرانی و هنری آن دوره هنوز پابرجا باقی است، بی نهایت قیمتدار است.

بابر از شخص شخیص سلطان حسین میرزا و از مساعی او و سایر شاهان تیموری و نوابغ رجال آن عهد و آن سامان بخصوص از کفایت و درایت وزیر علم پرور آن دوره، امیر علی شیر نوائی، بسیار تقدیر میکند و دورۀ تیموریان و مخصوصاُ عصر و زمان سلطان حسین میرزا را (زمانی عجیب) میخواند. بابر در 20 روز اقامت خود در هرات هر روز قسمتی از مقامات متبرکه و آثار عمرانی را مشاهده میکرد و تا جائی که از نوشته های خود او معلوم میشود نقاط مختلفی مثل: باغ نو – باغچه علی شیر – باغ سفید – طربخانه – باغ جهان آرا – گازرگاه – تخت آستانه – باغ نظرگاه – خیابان گازرگاه – تخت سفر – تخت حاجی بیگ – آرامگاه مولانا عبدالرحمن جامی – آرامگاه شیخ بهأ الدین – مزار شیخ زین الدین – غازگاه مختار – حوض ماهیان – آرامگاه امام فخر الدین رازی – باغ خیابان – مدرسۀ گوهرشاد – مقبرۀ گوهرشاد – مسجد جامع – باغ زاغان – باغ زبیده – آق سرای – پل مالان – خواجه طاق – مقوی خانه – دوازده برج – حوض کلان – عمارات شمال جهان آرا – چار سوق – مدرسه شیخ الاسلام – مسجد جامع ملکان – بازار ملک – دروازه های قلعۀ هرات – مدرسه بدیع الزمان – کنار جوی انجیل – مقبرۀ قدسه_ مسجد قدسه – مدرسه خانقاه خلاصه و اخلاقیه – حمام و دارالشفا، صفائیه و شفائیه و بسیار جاهای دیگر را دیدن نمود.

قراریکه بابر خود به ملاحظه میرساند در عصر تیموریان (هر کس بهر کاری که مشغول بود همت و غرض او آن بود تا آن کار را به کمال برساند.) در واقع روح تمام کارهای نفیس و شگفت انگیز عمرانی و عامل اصلی تمام موفقیت های بینظیر اهل علم و هنر دورۀ تیموری را در همین جملۀ بابر میتوان یافت زیرا تا کسی به کمال کار و پیشۀ خود علاقه نداشته باشد، بعبارت دیگر تا عاشق پیشه خود نباشد، کار مربوطۀ خود را به پایه اکمال رسانیده نمیتواند. بابر بعد از ملاحظه کاخ ها و کوشک ها و مسجد ها و حوض ها و مظاهر هنرنمائی بدیع هنرمندان آن دوره به این صراحت رسید که اهل هنر این زمان و هر کسی بهرکاری که مشغول بود غایه او به کمال رسانیدن آن کار بود.

کاخ ها و باغ ها، مساجد و مدرسه ها و زیارتگاه هائی که بابر در هرات دیده و اسم برده از نظر فن معماری و شگفتی های هنر معرف روح رونیسانس صنایع مستظرقه عصر تیموریان هرات بود و قراریکه دانشمندان غربی علی العموم مینویسند شهزادگان و شاهان و رجال بزرگ دورۀ تیموریان به مراتب از شاهزادگان و امنای معاصر خودشان در فرانسه و ایتالیا در حمایت و تشویق اهل هنر صرف مساعی میکردند.

مسافرت بابر به هرات و اقامت 20 روزه او در این شهر بزرگ تاریخی و یادداشت های سودمندی که مبنی بر نظرات و دیدنی های خود در آنجا نوشته بحیث چشم دید و شهادت پادشاه بزرگ و مدققی بر اعمال و کارروائی های یک سلاله سلطنتی دیگر اهمیت بسیار دارد. از دریچۀ نگاه او هرات بزرگ به مراتب بزرگتر و مجللتر و باشکوه تر معلوم میشود و در میان آن همه آثار با عظمت، جنگ و نفاق و خود خواهی های پسران سلطان حسین میرزا بر سر تخت و تاج پدر و دسته بندی های آنها شاهدی بارز بر سقوط یک دورۀ بزرگ است.

/ 13 میزان 1337/

http://www.khawaran.com/

بنای شهر هرات از نظر روایات تاریحی و فولکلوری

بنای شهر هرات

از نظر روایات تاریحی و فولکلوری

شادروان استاد احـمـد عـلی کـهـزاد
فرستنده: بنیاد فرهنگی کـهـزاد

یکی از شهرهای کهن افغانستان که در قطار بلاد قدیم مشرق زمین قرار میگیرد، شهر باستانی هرات است که در حوزۀ حاصل خیز و شاداب هری رود افتاده و در قدیمترین مأخذ ادبی آریائی نام و نشان آن مذکور است.

(هری رود) یا (اری رود) یعنی (رود هری)، رودخانه بزرگی که از آنجا میگذرد. هری و (هریوه) نام هائی است که در تاریخ و ادب دوره های قرون وسطی و دوره های باستانی پیش از اسلام آمده است. صورت اخیرالذکر در )اوستا( در قطار اراضی شانزده گانه اوستائی ذکر شده و مقصد از آن رودخانه هری رود و حوزۀ آنست که از روزیکه امواج مهاجرت آریائی بدان حوزه رسیده کرانه های رودخانه مذکور مسکون و آباد شده است.

در مرور چندین هزار سالی که از استقرار قبایل آریائی در حوزۀ هریرود میگذرد، شهر هرات به دفعات آباد و ویران و مرمتکاری شده و خاطرۀ این همه آبادی ها و ویرانی ها و مرمت کاریها با نام بانیان و ویران کنندگان و مرمت کاران بهم درآمیخته و مجموع خاطره های درهم و برهم بشکل داستان ها و اسطوره هائی درآمده که انفکاک آنها از هم، خالی از اشکال نیست. همین داستان ها و اسطوره ها وقت بوقت در متون تاریخی هم ثبت شده و با از بین رفتن یک متن قدیمه باز شکل تازه تری در متون جدیدتر جلوه کرده است.

یکی از آثاری که راجع به تاریخ هرات در دست است، (تاریخ نامه هرات) مولفۀ سیف بن محمد بن یعقوب هروی است که همچنان بنام (تاریخ سیفی هروی) شهرت دارد و به صد و سی و هشت ذکر تقسیم شده است. ذکر اول آن در باب بنأ و بانیان شهر هرات و حصار و قلاع جزو آن وقف شده. مولف همین کتاب روایات متذکرۀ خویش را در کتاب دیگری موسوم به (تاریخ نامه هرات) مولفه شیخ عبدالرحمن بن عبدالجبار نامی و کتب دیگر دیده که متاسفانه امروز در دست نیست و مولفان این کتب بنوبۀ خود به آثار و مأخذ دیگری دست داشته اند که آنها هم از میان رفته اند. این ذکر و تسلسل نشان میدهد که روایات و داستانها چطور وقت بوقت به قید تحریر درآمده و آثار تحریری چطور ناپدید گردیده است.

سیفی هروی روی همرفته راجع به بنأ و بانیان هرات هشت روایت دارد که ذکر آن در تاریخچه شهر هرات خالی از دلچسپی نیست.

روایت اول عبارت از ین است که هرات در عهد طهمورث پسر هوشنگ بنأ یافته. سپس بعد از یک دوره جلال که شکوه سلطنتی به اوج خود رسید، در اثر غروری که دامنگیر شاه شد و دعوی خدائی کرد، سلطنت او سقوط نمود و مردمان دیار او متفرق و پراگنده شدند و پنجهزار صحرا نشین قندهاری بعد از مهاجرت به کابل و غور بالاخره به (اوبه) و (کواشان) رحل اقامت افگندند و به دو دستۀ غالب و مغلوب تقسیم شدند تا بالاخره در میان دسته مغلوب و ضعیف دختر زیبائی بنام (شمیره) پیدا شد که وی را شمیره بنت (همان افریدون) میگفتند و از فرزندان کیومرث بود و بنای حصاری را گذاشت که بنام وی به (حصار شمیران) شهرت پیدا کرد که در شمال هرات وقوع داشت. بنا بر همین روایت در زمان منوچهر مردمان حصار شمیران به علت تنگی جای از (خرنوش) یکی از فرزندان (سام نریمان) اجازه خواسته و کهندژی بنأ نمودند که شکل شهری بخود داشت و حصار شمیران را در داخل آن گرفتند. میگویند دیوارهای حصار این کهندژ پنجاه گز بلندی و سی گز عرض داشت و باره و بروج و خندق عمیق داشت. مدتی گذشت و شهر کهندژ برای باشندگان آن باز تنگ شد. در زمان (ارغاغوش) مردم به پول و اعانه 16 هزار مرد کارگر جمع کرده و در طی مدت 16 سال که در وسط هر دو هشت سال، چهار سال برای خشک شدن دیوارها ی ضحیم وقفه ماندند شهر هرات را طوری وسعت دادند که (حصار شمیران) و (کهندژ) هر دو در داخل آن آمد. تهداب دیوارهای حصار جدید صد و ده گز عریض بود و 45 گز ارتفاع داشت و محیط حصار شهر دوازده هزار و صد و هشتاد و سه گز طول داشت.

در روایت دوم چنین آمده که محلی که شهر هرات در آن آباد شده اصلاُ پست و بلند و جایگاه جانوران بود و جزء قصبه (اوبه) جای آبادی در ین حوالی نبود. طایفه ئی از صحرا نشینان بعد از جنگ و مخالفت به دو دسته تقسیم شده و دسته ضعیف اول در (کواشان) و از آنجا به (درۀ دو برادران) نقل مکان نمود و بالاخره در محلی موسوم به (خیابان) که معبر عبور کاروان ها بود به فکر آبادی افتادند و جماعتی از اعیان خود را نزد (همای چهر آزاد) که او را (شمیران) میخواندند و در بلخ پادشاهی داشت، فرستادند و اجازه بنای حصاری را مطالبه نمودند. ملکۀ بلخ به بنای حصار موافقت کرد و امر نمود تا قلعۀ مذکور را بنام وی مسمی سازند. اهالی حصار را ساختند و به نام (حصار شمیران) مسمی نمودند.

روایت سوم حاکی از ین است که بعد از طوفان نوح اولین بنائی که در خراسان ساخته شد، حصار شمیران است که دختر ضحاک که (هرات) نام داشت، اول قصبه (اوبه) و بعد شهر هرات را بنأ نهاد.

روایت چهارم بنای شهر هرات را به اسکندر نسبت میدهد و انعکاس خاطرۀ بنای اسکندریه ایست که اسکندر در حوزۀ هری رود نهاد.

روایت پنجم چنین نقل میکند که شهر هرات در عهد نمرود بن کنعان ساخته شده است.

روایت ششم عبارت از ین است که باز پای اسکندر را در احداث شهر هرات دخالت میدهد و حاکی از ین است که فاتح مقدونیه صندوقی یافت که در آن نبشته هائی مبنی بر بنأی شهر هرات وجود داشت.

طبق روایت هفتم بانی شهر هرات ذوالقرنین بود.

قرار روایت هشتم دیوار حصار هرات از طرف سه نفر تعمیر شد: سیاوش پسر کیکاووس، اسکندر و دارای پسر دارأ./17 سنبله 1337/

http://www.khawaran.com/

صورت و پیکر سازی درهنر اسلامی افغانستان

صورت و پیکر سازی

درهنر اسلامی افغانستان

شادروان استاد احمد علی کهزاد
فرستنده: بنیاد فرهنگی کهزاد

معمولاُ چنین شنیده ایم که در هنر اسلامی کشیدن صورت و ساختن پیکر ممنوع است. از برخی زبانها شنیده ایم که ساختن شبیه جاندار که سایه داشته باشد در آئین اسلامی ممنوع است. با آنکه این مطالب گمان نمیکنم کدام پایه و مدار واقعی داشته باشد، مسلمانان علی العموم از کشیدن صورت و مخصوصاُ از ساختن هیکل ذیروح و بخصوص هیکل انسانی خود داری کرده اند. شبهه ئی نیست که در ادیان پیش از اسلام چه بودائی، چه مانوی، چه مسیحی و چه هندوئی تراش هیکل های انسانی و حیوانی معمول و مروج بود و چون هیکل ها را در بسیاری موارد میپرستیدند، مسلمانان نه تنها از ساختن آن خود داری کردند بلکه در شکستن آن صرف مساعی مینمودند.

در افغانستان پیش از نشر دین اسلام ادیانی مانند زردشتی (زوراستریزم)، بودائی، هندوئی وغیره معمول بود. در اواخر ثلث اول قرن هفتم مسیحی که دین اسلام تازه در سرحدات غربی افغانستان اشاعه مییافت، نصف شرقی افغانستان نظر به خط (بلخ – قندهار) پیرو ادیان بودائی و هندوئی و نصف غربی آن پیرو دیانت زردشتی بود. بدین ترتیب زمانیکه دین اسلام به خاکهای افغانستان امروزی پیش میآمد، در نیمۀ شرقی افغانستان صدها معبد و استوپۀ بودائی و صدها معابد بودائی و شیوائی وجود داشت و در هر معبد و استوپه صدها و هزارها مجسمه و صور و نقوش در و دیوارها را منقش ساخته بود. وقتی از یک معبد بودائی در سال 1923 بیش از 23 هزار مجسمه کشف شد، فکر میکنم گفته میتوانیم که در مجموع معابد و استوپه ها به میلیون ها مجسمه نصب بود و هزارها صور و پیکر این اماکن را زینت داده بود.

با نشر اسلام به ترتیب و بویژهُ در ظرف دو قرن اول هجری (7 و 8 مسیحی) اکثر این معابد و این مجسمه ها ویران و شکستانده شد. طبیعی روش عمومی اسلامی بجای تصاویر و پیکر ها، آیات قرانی و کتیبه های دیگر به رسم الخط کوفی و عربی و گل و برگ و اشکال هندسی هویدا گردید ولی متاسفانه از آثار هنری اسلامی این دو قرن کوچکترین اثری در دست نیست. همچنان از قرن سوم هم متاسفانه چیزی در این کشور بدست نیامده تا اینکه وارد قرن چهار میشویم. در ین قرن سامانی ها که اصلاُ اجداد آنها از بلخ بودند، در ماورالنهر به سلطنت رسیده و دامنه قلمرو آنها بر بخش بزرگی از خاکهای افغانستان منبسط شد. از ین دوره برخی کاسه های لعابدار گلی منقوش با صور حیوانی از شمال آمو دریا پیدا شده است.

شبهه ئی نیست که قلمرو سلطنت غزنویان مخصوصاُ در دورۀ عروج آن از قلب هند تا قلب ایران منبسط بود. شواهد هنری این دوره را خارج از خاکهای امروزی افغانستان عجالتاُ از دو نقطه که عبارت از خرابه های غزنه و خرابه های لشکرگاه در مجاورت محل تلاقی هیرمند و ارغنداب باشد، شواهد هنری عصر غزنوی پیدا شده و امکانات مطالعه دقیق تری را به میان آورده است.

در هنر اسلامی غزنوی تا جائی که شواهد مکشوفه از افغانستان نشان میدهد، صورتگری و نقاشی و پیکر سازی جاندار به مفهوم عام اعم از حیوان و پرنده گرفته تا انسان رواج داشت. حاجت به توضیح نیست که طبق روش عمومی هنر اسلامی نقوش تزئیناتی، اشکال هندسی، گل و برگ و کتیبه های کوفی در هنر اسلامی غزنوی عمومیت مطلق داشت معذالک تصاویر حیوانی و انسانی و پرندگان و پیکرسازی و نمایش صحنه های شکار و جنگ وغیره در لوایح مرمری به کرات دیده شده و در اثر کشفیات اتفاقی و حفریات علمی هیئت های باستان شناسی فرانسوی و ایتالوی در غزنه و لشکرگاه یک اندازه شواهد و مدارکی در موزۀ کابل گرد آمده است که زمینه مطالعه را به سبک علمی آماده ساخته است.

از لشکرگاه چند پارچه تصاویر رنگه دیواری فرسک(Frescs) که افراد گارد سلطنتی غزنویان را نشان میدهد، بدست آمده است. در جهان اسلام بعد از تصاویری که از فوستاس((Fostass از نزدیکی قاهره بدست آمده و مربوط به دورۀ فاطمی است، تصاویر دیواری لشکرگاه مهمترین مجموعه ایست که سراغ داریم. فاطمی ها معاصر غزنویان بودند و مجموعه تصاویر غزنوی به مراتب از تصاویر دورۀ فاطمی کامل تر و از نظر عده متعددتر است. کسانیکه نظر نقد و تیزبین در ین موارد دارند، میدانند که سوابق نقاشی صور دیواری در معابد بودائی و مانوی در تصاویر رنگه دیواری غزنوی لشکرگاه تاثیر دارد. شرح و بسط این موضوع مقاله دیگر بکار دارد.

همین ترتیب از غزنه یکعده لوحه های سنگی مرمری به موزۀ کابل جمع شده است که علی بصورت کلی مجالس رقص زنان رامشگر و صحنه های شکار و پهلوانی را نشان میدهد و برجسته روی سنگ کنده شده اند. این روش یکنوع هیکل تراشی است و آنرا خوبتر میتوان صورتگری در سنگ خواند.

روی ظروف فلزی این عصر هم تصاویر پرندگان. حیوانات و احیاناُ انسانی زیاد است که محتاج به شرح و بیان نیست.

بعد از ظهور دهشت مغل مهمترین دورۀ هنری اسلامی در افغانستان دورۀ تیموریان هرات است. در ین دورۀ نسبت به همۀ مظاهر، هنر صورتگری و نقاشی روی لوحه های کاغذ و کتاب متداول شد که در جهان فرهنگ معمولاُ به صفت (میناتور) یاد میشود. هرات بزرگترین و مهمترین کانون این هنر بود و بنام هرات مدرسه ئی در ین فن معروف است که یکی از استادان آن (بهزاد) (رافایل) شرق لقب یافته است.

پس از روی این شرح بسیار مختصر واضح میشود که هنر اسلامی در افغانستان از قرن 5 هجری (11 مسیحی) تا قرن 9 هجری (16 مسیحی) پیش از طوفان چنگیزی در عصر غزنویان و بعد از آن طوفان مدهش در عصر تیموریان هرات ترقی زیاد داشته و در مظاهر هنری این دو دوره صورتگری و نقاشی و پیکرسازی معمول و مروج بود و تصاویر و پیکرها و مجالس رزم و بزم روی دیوارهای قصرها و روی اوراق کتابها کشیده و ساخته میشد.

/6 قوس 1341/

http://www.khawaran.com/

دوره های پادشاهی فتح جنگ شاه

دوره های پادشاهی

فتح جنگ شاه

شادروان استاد احـمـد عـلی کـهـزاد
فـرستـنده: بنیاد فـرهنگی کـهـزاد

شاه شجاع الملک صبح روز 23 صفر 1258 بدست شجاع الدوله پسر زمان خان بارکزائی در چمن زارهای بین بالاحصار و سیاه سنگ کشته شد و پسرش فتح جنگ در داخل قلعۀ بالاحصار خود را پادشاه خواند. کشته شدن شاه شجاع قضیه ئی بود که روی آن عناصر مختلف بسهولت از هم تفکیک میشد ولی یک مسئله برعکس عوض تولید مزید اختلاف، همه را بهم متحد ساخت و آن موضوع دفاع خاک مملکت و عقب زدن قوای اجانب بود که هنوز در جلال آباد و قندهار متمرکز بودند و قوای تازه دم دیگر به سرکردگی جنرال پالک تازه از پشاور به جلال آباد واصل گشته بود.

مردم به فتح جنگ شاه محض به امید دوام محاربه علیه متجاوزین بیعت کردند و امین الله خان لوگری به همین امید با وی همکار شد ولی چون شاه، خاندان قاتل پدر خود را میخواست فوری تبعید کند، زمان خان آهنگ مخالفت ساز کرد و جنگ هائی در کوچه و بازار کابل بمیان آمد و با اینکه امین الله خان لوگری با داشتن وجهه ملی با وی دمساز بود، غائله فرو ننشست. جنگ های کوچه به جنگ های میدان در تپۀ مرنجان دامنه پیدا کرد و وقتی به مسالمت انجامید که سردار محمد اکبر خان از تیزین به کابل رسیده و در میان دو گروه مخالف در آمد و در نتیجه وزیر شاه سدوزائی شد.

فتح جنگ قسمت اول بحران را گذرانیده و چنین تصور میرفت که با همکاری وزیر محمد اکبر خان پادشاهی وی دوامی پیدا کند ولی این کار نه از لحاظ سیاست خارجی، انگلیس ها و نه از لحاظ ایجابات داخلی امکان داشت زیرا امیر دوست محمد خان را انگلیس ها اجازه داده بودند که به کشور بر گردد و به تخت و تاج خود باز رسد. فتح جنگ شاه خودش هم این نقشه های درهم و پیچیده را احساس کرده و بنای مکاتبه را با جنرال پالک فرنگی در جلال آباد قایم کرد. یکی از این نامه ها بدست وزیرش، سردار محمد اکبر خان رسید و فاش شد که فتح جنگ در قصد همکاری با اجنبی از پدرش دست کم ندارد. روی این گناه ملی در محبس افتاد و در یکی از شب ها از تاریکی استفاده کرده، از راه بام و از دروازه خونی بالاحصار فرار کرده خود را به جلال آباد نزد جنرال پالک رسانید و وی احراز تخت کابل را مجدداُ به او وعده داد.

پالک با وعده هائیکه از امیر دوست محمد خان مبنی بر عدم مقاومت احرار ملی گرفته بود، با قوای خود بکابل رسید. انگلیسها در ذیل یک درام بسیار مضحک و خنده آور که یکطرف امیر دوست محمد خان را وعده مراجعت به کابل و احراز پادشاهی داده بودند، فتح جنگ را مانند پدرش شاه شجاع یکبار دیگر در بالاحصار کابل بر تخت نشانیدند و در سایه او به سوزانیدن چته و کشتن و بستن احرار مشغول شدند.

سلطنت فتح جنگ از روز قتل پدرش 23 صفر 1258 تا روزیکه انگلیس ها بار دوم کابل را تخلیه کردند (اواخر شعبان 1258) قریب پنج ماه و یک هفته طول کشید. او در ین مدت در حقیقت دو دفعه پادشاه شد ولی هر دو دفعه نفوذ و اختیار او از حدود کنگره های بالاحصار به بیرون تجاوز نکرد. دورۀ اول پادشاهی او در حدود پنج ماه طول کشید و مردم طوریکه گفتیم فقط به یک امید به او بیعت کردند که شیرازه مملکت دفعتاُ از هم نپاشد و پیکار ملی علیه فرنگی ادامه یابد ولی درست در نقطه مقابل این آرزو، شاه با قوای فرنگی انباز و همکار شد.

مرحله دوم پادشاهی فتح جنگ به کمک قوای جنرال پالک شروع شد و در سایه پرچم انگلیس بار دوم در بالاحصار بر تخت نشست. این دوره که از 18 شعبان 1258 شروع شد تا آخر ماه مذکور از 12 روز بیش طول نکشید. وزیر او در این دوره کوتاه غلام احمد خان پسر شیر محمد خان بامیزائی بود.

انگلیس در همین چند روز مختصر به آتش سوزیها و خرابکاری هائی چه در کابل و چه در استالف به همدستی برادر شاه، شهزاده شاپور اقداماتی کردند و چون در اثر تجارب تلخ چهار سال گذشته بالاخره به مراجعت امیر دوست محمد خان به کابل موافقت کرده بودند، مشغول ترتیب تخلیه کابل و مراجعت به هند شدند. معذالک در ظاهر امر اصرار زیاد ورزیدند که فتح جنگ به پادشاهی خود در کابل ادامه دهد ولی او که میدانست نفرت مردم تا بکدام اندازه است از ادامه پادشاهی استنکاف ورزید. فتح جنگ در پنج ماه دورۀ اول پادشاهی خود ملتفت شد که حتی با همکاری رجالی چون نایب امین الله خان لوگری و وزیر محمد اکبر خان غازی هم پادشاهی وی امکان پذیر نیست لذا قهراُ اماده شد که با انگلیس ها یکجا از بالاحصار براید و از خاک افغانستان خارج شود.

جنرال پالک برادرش شهزاده شاهپور را به پادشاهی دعوت کرد ولی او هم تا بودن قوای فرنگی مدت ده روزی در بالاحصار پادشاه بود و چون جنرال نات با قوای دیگر فرنگی از قندهار به کابل رسید، همۀ انگلیس ها با پسران شاه شجاع از کابل برآمدند و خاک وطن از لوث وجود بیگانگان و بیگانه پرستان پاک شد.

1338 دلو

http://www.khawaran.com/

نامه شاه شجاع

نامه شاه شجاع

عنوانی اله قلی پادشاه اورگنج

متن عهدنامه میان ایشان

شادروان استاد احـمـد عـلی کـهـزاد
فرستنده: بنیاد فـرهنگی کـهـزاد

متن نامه: « الحمد الله رب السموات و العرش العظیم و الصلواة و اسلام علی افضل بریته رسول الکریم و علی خلفا و الراشیدین باحکام شریعت والدین و علی عباد الله الصالحین المتقین العلمأ و المحققین. اما بعد همواره ذات معدلت ایات زیور سریر سلطنت و کامگاری پیرایه اورنگ مملکت و بختیاری شگفته گی بخش ریاض شریعت بیضا تازه گی افزای حدایق ملت حنیفه غرا مؤسس مبانی اخوت و اتحاد و مجدد قواعد مواحدات و داد پادشاه والاجاه حفظ الله تعالی از جمیع عوارضات روحانی و جسمانی در حفظ و صیانت یزدانی مسلم و مصئون بوده محفل آرای عیش و شادمانی و انجمن پیرای جمعیت و کامرانی باشند. در ین هنگام فرخی انتظام بحکم حضرت احکم الحاکمین مرة بعد اولی و کرة بعد اخری بوارق جهان افروز معدلت و شهریاری و شوارق بدعت سوز نصفت و جهانداری فروغ انداز نشیب و فراز مملکت مورثه گشته روز بروز احکام قضا انتظام آئین شاه خلد آرامگاه شاه در دران انارالله برهانه جاری و ساری شده میرود چنانچه رعایای دارالسلطنه کابل و اشرف البلاد احمد شاهی بزیر سایۀ عدل و انصاف شاهنشاهی آسوده و معمور گشته بشکر از نعمت الهی موظف میباشند. ذالک فضل الله توتیه من یشأ و همچنین رجأ صادق و امید قوی بدرگاه حضرت خالق جهان آفرین است که یوماُ فیوماُ ترقی مدارج و افزونی معارج سلطنت باهرۀ مورثه نواب همایون ما بنا بر استحقاق قدیمه میسر و متحقق آید از آنجا در ین داعیه علیه از مبادی اوان الی آلان سرکار دولت بهیه انگلیسیه بر سبیل استعانت و استعداد دوستانه و الفت محبانه داد مردانگی و همت دارند و حقوق یگانگت و محبت فیمابین کماهوحقه ادا نمودند مطمع نظر و مکنون خاطر انور آنست که روی ترتیب عهد و میثاق و ترویج رویه یگانگی و وفاق که فیمابین اکابر اجداد امجاد جانبین رحمته الله علیهم اجمعین مربوط و منوط بود تجدیداُ رونق انتظام و پیرایه استحکام پذیرد و دوستان خیر اندیش صواب کیش دولت ما از روی یکرنگی دوست و محب آنشاه والاجاه شوند. بنأ علی هذا نصب العین است که نواب همایون ما واسطۀ دوستانه شده الفت و موانست خیراندیشان با وفا و صواب کیشان با صفا یعنی سرکار دولت بهیۀ انگلیسیه با آن شاه والاجاه با صدق و علا برسانیم و آن شاه والا جاه با باقی اقبا [؟] و صدقا خویش همین شیوۀ شایسته محبت سرکار دولت جلیۀ [جلیلیه] انگلیسیه مربوط دارند تا آمد و شد ابن سبیل و اهل تجارت و امنیت و رفاه رعیت هر سه سرکار با عزت و اقتدار از ابتدأ قلمرو آن سلطنت قوی بنیان و این مملکت ترقی اقتران الی منتهای ممالک هندوستان بوجه اسهل و آسان رواج و جریان پذیرد و بساط درستی سرکار دولت رفیعه انگلیسیه چه در ممالک سلطنت ما و چه در احاطه مملکت آن شاه والا جاه و چه در اکناف و اطراف دور و نزدیک دوستان جانبین گسترده و برافراشته گردد. در این معنی کمال خیر خلق الله و نهایت منافع بلا انتها متحقق تواند بود. وکیل معتبر این دولت ابد مدار ملحقاُ با وکیل آن شاه عالیقدر بالتصال این نامه توود [؟] مضمون و تذکرۀ عهد و میثاق مشحون بهره اندوز دولت ملاقات فرخی ایات شریف خواهد شد. باقی ایام سلطنت و کامرانی جاودانی باد برب العباد.»

متن عهدنامه:«هو الولی التوفیق. باعث بر تحریر این وثیقه العهد و المیثاق و غرض از تقریر این تذکرة الرفق و الاتفاق آنکه چون همۀ احوال مومنین ابرار و جملۀ اعوان مسلمین اخیار موافق آیه وافی هدایه المومنون اخوة متفق اللفظ والمعنی بوده حکم شخص واحد و خاصیت متحد دارند خصوصاُ سلاطین معدلت شعار و خواتین انصاف اطوار را سزد و زیبد که در عالم اسباب از امورات دنیوی و روابط خسروی که از دیاری به دیاری و اقلیمی به اقلیمی منافع کثیره و فواید متکاثره مشترکه دارند از حسن مواد و جوهر اتحاد بظهور آوردن چاره و گریز نتوان بود صواب اندیشی همدگر جویند و راه سلوک پویند چنانچه آبا و اجداد شریف آن شاه والاجاه با اعاظم قدما و منیف ایندولت ضوابط یگانگی منوط و روابط ارسال رسل و رسایل یکرنگی مضبوط داشتند و رعایای بلاد محروسه جانبین بهمین وسیله در کمال حدت منفعت و نهایت امنیت آسوده و بهره اندوز میبودند بنأ علی هذا قران مجید و فرقان حمید را تبرحاُ و تیمنناُ وسیله بقأ بنای دوستی و برادری دانسته از حضرت ولی التوفیق موافقت ولی و مصادقت کلی دولتین در خواست کردیم و چون ابنأ رعایای مملکت همیشه استغاثه گویان و تظلم کنان بعرض میرسانند که از یکی پدر و از دیگری پسر و برادر جبراُ در آن حدودیت اسیر شده بچند جا فروخته شدند و درآن قلمرو تصرف و تسلط دوستان و برادران حضور اشرف مساویست استدعای رهائی اقربای خود داریم لهذا بر ضمیر منیر واضح و لایح باد که چون در ممالک وسیله از هر قبیل مردم میباشد که خلقت موجودات عالم درجات مختلف دارد همچون انگشتان دست همۀ آنان یکسان نمیباشند پس کسانیکه در اماکن دور و نزدیک آن مملکت بدین سؤعمل گرفتار بوده در فروختن اخوان مومنین مشغول کار اند عبرت داده در رفع بنیان آنها توجه کامل مصروف دارند تا رخنه بدعت هذا از دارالاسلام بر طرف شود و هم غدر و شید مزاهمت دوستان و دیگر داعیه داران باوطان دارالاسلام پیدا نشود و احدی را هوس غلبه و خیال مداخلت دورانه در آن مملکت باقی نماند و شکر گذاری معدلت و ظل گستری دولتین بر زبان رعایای سلطنت جانبین جاری گردد البته بر طبق قرارداد قدیم عهد و پیمان تازۀ هذا ترتیب شده که الی بقیته العمر پیش نهاد خاطر طرفین بوده در خیر وشر همدیگر شریک و از روی یگانگی و جذبه محبت ولی با یکدیگر نزدیک خواهیم بود بنابران این چند سطور بطریق عهد نامه لازم الوثوق صورت ترقیم و پیرایه ترسل یافت. تحریراُ فی پنجم شهر رجب المرجب 1256 هجری.»

متن نامه و عهد نامه شاه شجاع عنوانی اله قلی پادشاه اورگنج که بالا از نظر خوانندگان گرامی گذشت، دو سند بسیار مهم تاریخی است. کوشش شاه شجاع مبنی بر تجدید استقرار روابط قدیمه با شاه اورگنج غرابت ندارد، آنچه تازه به نظر میخورد صرف مساعی ایست که شاه سدوزائی راجع به استقرار روابط هند انگلیسی و خودش و پادشاه اورگنج بخرچ میدهد و قراریکه از نظریات سیاسی آنوقتۀ انگلیس ها راجع به خان نشین های آسیای مرکزی هویدا است، کوشش شاه شجاع در ین زمینه در اثر هدایات آنها بعمل آمده است.

عهدنامه ئی که متن آن بالا نشر شد، علاوه بر استقرار روابط دوستی یک نکته عجیب دیگر هم دارد و آن جلوگیری از آدم فروشی است. از ین متن چنین بر می آید که در آن دوره مردمان اورگنج برخی کسانی را که از افغانستان بدست شان می افتاد، دست به دست برده و میفروختند. شاه شجاع نظر به شکایت بعضی اتباع خویش جلوگیری از چنین بدعتی را از پادشاه اورگنج تقاضا میکند. /12 جوزا 1337/

http://www.khawaran.com/

تعداد بازديدکنندگان